عملیات کربلای 1 و آزادسازی شهر مهران

9 تیر 1365



نوشته شده توسط "رضا منادی"



نهم تیر، بیست و دومین سالروز آغاز عملیات کربلای یک و آزادسازی شهرمهران (1365) است.
رژیم صدام پس از ناکامی در بازپس گیری فاو و برای جلوگیری از حملات گسترده ایران، طی یک استراتژی جدید اقدام به انجام چند حمله می کند که در این میان شهر مهران را به تصرف درمی آورد و با هیاهو آن را به رخ جهانیان می کشد.
عملیات کربلای یک در منطقه عملیاتی مهران و با هداف بازپس گیری شهر مهران و آزادسازی ارتفاعات مهم و استراتژیک قلاویزان در داخل خاک عراق آغاز شد.

رزمندگان ما با رعايت اصل غافلگيري و با سرعت عمل، پس از پشت سرگذاشتن موانع و ميدان‌هاي مين به مواضع دشمن وارد شدند. خط مقدم دشمن و مقر تيپ‌هاي پياده ارتش متجاوز صدام به سرعت در هم شکست و در اين عمليات 220 کيلومتر مربع از زمين‌هاي تحت اشغال آزاد شد.

مهران، در دوران دفاع مقدس 4 بار اشغال و آزادسازي شد. در آخرين علمياتي که براي چهارمين بار مهران آزاد شد، دلاورمردان ايراني با 10 روز عمليات سنگين علاوه بر شهر مهران، قسمت وسيعي از مناطق شمالي شهر را نيز آزاد کردند.
در عمليات کربلاي يک دشمن با بيش از 10 تيم هوانيروز، 400 تانک و نفربر، 15 گردان، 70 هزار نيرو و ... ظاهر شده بود اما تقديم 913 شهيد، صدها جانباز و مجروح و شهيد گمنام و مقاومت جانانه رزمندگان ايران نفس دشمن را گرفت و طي 10 روز 8 روستا، دو پاسگاه، جاده دهلران - مهران، جاده ايلام - شهر مهران، ارتفاعات قلاويزان و حمرين و ... آزاد شدند.
داستان ما از اینجا آغاز می شود.

بعد از اینکه عقرب مرا گزید و کمی بعد از بهبودی، ما برای شرکت در این عملیات به شهر مهران رفتیم. وقتی ماشین رو پشت خاکریز پارک کردم فرمانده ما از ماشین پیاده شد و به سنگر رفت و من چون حال خوبی نداشتم همون روی زمین خوابم برده بود.
فرداش منو بیدار کرد و گفت: رضا پاشو بریم خط مقدم تا محور رو نشونت بدم. سوار جیپ شدیم و حرکت کردیم و رفتیم روی ارتفاعات قلاویزان.
همینطور که در بین تپه ماهورهای ارتفاعات قلاویزان با سرعت راه می رفتیم و تعدادی از تانکها و جنازه های عراقی رو در اطراف داشتم نگاه می کردم، فرماندمون وایستاد و گفت: رضا اون بنده خدا رو می بینی؟ گفتم: بله
گفت: باباته. گفتم نه، بابای من که اینقدر سیاه نیست گفت: دقت کن.
روشو کاملا برگردوند و دیدم راستی راستی حاجیه. از جیپ پریدم پائین و دویدم سمتش و از پشت سر یه ضربه بهش زدم. وقتی برگشت گل از گلش شکفت و بغلش کردم. لحظه خوبی بود. گفتم چرا اینقدر سیاه شدی؟ گفت به خاطر انفجار خمپاره جلوی در سنگرمون. از هوشنگ و ووو پرسیدم، گفت: خبر ندارم.
دیگه وقت نداشتیم. باهاش خداحافظی کردم و حرکت کردیم به سمت ارتفاع 323.
وقتی به پشت ارتفاع رسیدیم از جیپ پیاده شدیم و رفتیم روی ارتفاع و اونا شروع کردن به توجیه کردن من.
ببین رضا اون تپه روبرو که با ما حدود 180 متر فاصله داره دست عراقی هاست. باید با سرعت خودمون رو به اونجا برسونیم تا آخرین ارتفاع از سلسله ارتفاعات قلاویزان آزاد بشه. با این کار هم شهر مهران از دید دشمن خارج میشه و هم شهر زرباطیه عراق در دید و تیر ما قرار می گیره.
پشت ارتفاع 323 رو نمی دونم چی بود اما دور تا دورش یه کانال کشیده بودن و سنگرهای متعددی که از اون منشعب می شد شامل سنگرهای: دیده بانی. تیربار، آرپی جی و نیروهای دشمن بود.
خلاصه بعد از اینکه من خطوط نیروهای خودی و دشمن رو توجیه شدم، نیروهای گروهان زرهی وارد خط شدن.
نزدیکی های غروب مرادی که بهترین توپچی تانک و نترس ترین بود رو بردم بالای ارتفاع و مواضع دشمن رو نشونش دادم. فاصله آنقدر نزدیک بود که به راحتی نفرات دشمن دیده میشدن. بهش گفتم می خوام قبل از اینکه بچه به خط بزنن ما سنگرهای دشمن رو تک به تک بزنیم و ما هم با استفاده از یک دستگاه پی ام پی از شما حمایت آتیش می کنیم که کسی تانک شما رو با موشک یا آرپی جی نزنه. گفت باشه اگه بدونم شما از من حمایت می کنید حرفی ندارم. قرارمون این شد که ساعت 10 شب بریم بالای ارتفاع و سنگرهاشون رو بزنیم (گلوله تانک 35 کیلو وزن و شش کیلومتر مستقیم مسافت طی می کنه و 900 متر بر ثانیه سرعت داره)
بعد بهش گفتم: تو، این بالا بمون و حسابی مواضع دشمن رو نگاه کن تا شب، دیگه مشکلی نداشته باشی و دوربینم رو هم دادم بهش و اومدم پائین.
تا تاریک شدن هوا 2 ساعت زمان داشتیم. به بچه های واحد خمپاره گفتم قبضه های خودشون رو آماده کنند چون تا صبح باید دشمن رو گلوله بارون کنند تا نیروهای پیاده در ساعت 7 صبح به سمت نیروهای دشمن حمله کنند.
دیده بان رفت بالای ارتفاع 323 و من پائین ارتفاع با بی سیم چیم از این طرف به اون طرف می رفتم. به ماشینها گفتم بروند برانکارد، مهمات، کلاش، آرپی جی، گلوله خمپاره 60 و آب بیارن.
دیده بان از اون بالا گفت آماده است و گرا رو داد و من هم به بچه گفتم. هر دو قبضه رو با هم آماده شلیک کردن و با دستور من گلوله بارون دشمن آغاز شد. اونن قدر قبضه های خمپاره داغ شده بود که دورشون گونی پیچیدیم و آروم آروم روش آب می ریختیم.
دیده بان از اجرای آتش ما بسیار اظهار رضایت می کرد. ساعت 10 شب مرادی وارد تانک و من هم وارد پی ام شدم و از ارتفاع یکباره رفتیم بالا و درست در خط راس ارتفاع قرار گرفتیم. نیروهای دشمن تانک رو خوب نمی دیدن اما صدای اون رو می شنیدن و اونها هم با موشک و خمپاره شروع کردن سمت ما شلیک کردن. با بی سیم به مرادی گفتم از هر جا آتش لوله اسلحه ای رو دیدی به سمتش شلیک کن و اون هم با هر بار شلیک، سنگری رو به سمت هوا پرتاپ می کرد. نیروی دشمن به شدت به سمت ما شلیک می کردن. به راننده ام گفتم برو جلوتر می خوام بهتر دید داشته باشم و ما رفتیم بالاتر به نحوی که کمی از ارتفاع هم به سمت نیروهای دشمن آمده بودیم پائین. اونا با دیدن این صحنه دیگه خیلی عصبی شدن و طوفانی به پا کردن که نگو.
ما مثل آدمائی که بندازنمون تو یه دیگ بزرگ و از هر طرف با سنگ و آهن به اون دیگ ضربه بزنن شده بودیم با این تفاوت که با دوربین های تانک بیرون رو هم می دیدم که موشکها سفیرکشان سمت ما می آمدن. برای یه لحظه دیدم که گلوله آرپی جی به بدنه تانک مرادی اصابت کرد و باکی که در آن آب ذخیره می کرددیم رو منفجر کرد. مرادی با دقت تموم دانه به دانه سنگرهای دشمن رو می زد و متوجه گلوله بارون شدنش هم نمی شد. با بی سیم ازش خواستم از ارتفاع بره پائین اما هرچی فریاد می زدم اون نمی شنید.
حسابی عصبی شده بودم. از طرفی ما خودمون تحت فشار بودیم و راننده ما ترسیده بود و از طرفی مرادی و تانکش رو داشتن می زدن. به بیرون نگاه کردم و زیر نور منورها دیدم آنتن بی سیم آنها بر اثر ترکش خمپاره قطع شده و بنابراین ارتباط ما هم قطع شده بود.
وقتی دیدم با بی سیم زدن کار درست نمی شه به راننده گفتم میرم بیرون و می پرم رو تانک مرادی و از دریچه بالا که هنوز باز بود بهش می گم که باید از ارتفاع بیان پائین. راننده گفت نرو اگه بری با تیربار سوراخ سوراخت می کنند. به حرفش گوش ندادم فقط گفتم به محض اینکه در رو باز کردم تو برو پائین. گفت: پس شما چی: با داد بهش گفتم فقط برو به من کار نداشته باش.
در دهلیز بالای پی ام پی رو باز کردم و چند قدم روش دویدم و بعد پریدم پائین. گلوله ها مثل بارونی افقی از کنارم رد می شدن. بدون معطلی از تانک رفتم بالا و از در دهلیز سرمو کردم تو و داد زدم: مرادی برید پائین. یکی از باکاتون رو زدن و باید برید پائین ارتفاع.
دلم برای مرادی می سوخت. اون یه دختر داشت و فکر کنم بچه دهدشت یا بهبهان بود. فکر کنم این بار به حرف گربه سیاه بارون بارید. چون به خدا گفتم هوای مرادی رو داشته باش چون به نوعی پیش من امانته.
از ارتفاع اومدیم پائین و به خاطر اینکه تونسته بودیم هم مواضع دشمن رو بزنیم و هم سالم بمونیم، همدیگر رو بغل کردیم.

صبح ساعت 7 بچه ها زدن به خط و در عرض 20 دقیقه خطوط دشمن شکسته و ارتفاع 323 به تصرف نیروهای ما در اومد. به عبارتی آنقدر مرادی خوب سنگرهای دشمنو زده بود دیگه کسی برای مقاومت نمونده بود. وقتی ارتفاع تصرف شد نیروهای عراقی که زنده مونده بودن به سمت خاک عراق می دویدن و گاهی بچه ها اونارو از پشت مورد هدف قرار می دادن و تعدادی از آنها رو هم به اسارت گرفتیم. نکته جالب اینکه وقتی اسرا رو آوردن به بچه ها گفتم دستاشونو باز کنن و آب و بیسکوئیت بهشون بدن. عراقی ها وقتی دیدن در اون شرایط بحرانی و زیر انفجارهای خمپاره نیروهای ما اصلا خم به ابروشون نمی آوردن و از اینکه اونا رو تیرباران نکرده بودن سخت متعجب بودن.
یکیشون به بچه های ما که عربی بلد بود گفت: اگه ما می دونستیم که شما از خمپاره هراسی ندارید اصلا نمی جنگیدیم. اگه می دونستیم ما رو تیربارون نمی کنید زود اسیر می شدیم. اما اگه می دونستیم فرماندتون این جون 20 ساله است حتما بهتون حمله می کردیم.
بعد از عملیات هم رفتم اندیمشک و وان خونه عمه وووووو.
مرادی بعدا به واحد دیگری منتقل و 2 ماه بعد در بمباران پادگان دو کوهه به شهادت رسید و دخترش برای همیشه یتیم شد.
یادش گرامی

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید