بسمه تعالی

 

وقتی نگرانی، حواست را بیشتر جمع می کنی. نگران که باشی هر چیزی تو را یاد نگرانیت می اندازد.

وقتی می ترسی که سُر بخوری، قدم هایت را محکم تر بر می داری. نگرانی نعمت خداست.

حد تعادلش از خطر حفظت می کند.

 

گزارش برنامه پیاده روی و کوهنوردی سال 1400

 طارم زنجان تا قلعه رودخان فومن

چهارشنبه 1400/04/30 تا جمعه 1400/05/01

 

نوشته شده توسط "داود سالم"

 

برنامه اولیه:

حرکت: چهارشنبه 1400/04/30 ساعت 6 صبح

روز

برنامه

وعده غذایی

مسافت (Km)

زمان حرکت و استراحت (ساعت)

اختلاف ارتفاع

توضیحات

روز اول

حرکت به سمت کرج، قزوین، دریاچه و سد منجیل (سفیدرود)

-

260

4

ادامه مسیر به سمت روستای گیلوان، خانقلی سفلی و علیا، رسیدن به آب بر (نرسیده به طارم و مرکز شهرستان طارم زنجان)

-

60

1

آب بر: واقع در بریدگی رودخانه قزل اوزن طارم

ورود به جاده سمت راست، پس از 5 کیلومتر سربالایی، سمت راست جاده جایگزین به باکلور، پس از 7 کیلومتر در سینه کش کوه رسیدن به سه راهی جمال آباد، پس از 4 کیلومتر رسیدن به رودخانه و روستای باکلور (بال کلور)

ناهار

16

1 + 2

600 متر صعود (1200-600)

سد طبیعی کردآباد (چینی لر یا کردکندی) و دریاچه اول و دوم در دامنه سمت راست جاده

پیمایش مسیر سمت راست دوراهی در جهت شرق و شمال شرقی (به موازات جاده سمت چپ رودخانه)، پس از 1 کیلومتر رسیدن به شبه 3 راهی و عبور مسیر اصلی (سمت چپ، شمال شرقی)، پس از 3 کیلومتر رسیدن به آب بند

-

4

2

400 متر صعود (1600-1200)

روستای باکلور در زلزله منجیل (31/03/69) کاملا از بین رفته است

روز دوم

صعود در جهت شمال شرقی، امتداد مسیر سمت چپ، رسیدن به دوراهی در 1800 متری، ادامه مسیر چپ ترین دره، صعود در جهت شمال و شیب تند و رسیدن به دامنه چشمه تکو (tekko)

شام و اسکان

3

3

600 متر صعود (2200-1600)

جاده منتهی به گردنه دیزآب (جمال آباد) سمت شمالغربی مان

صعود به سمت شرق در راستای دره و رودخانه سمت راست و رسیدن به جای مسطح، ادامه مسیر به سمت شرق و جنوب شرقی (حرکت کمانی)، اتمام صعود

صبحانه

3

2 + 1

300 متر صعود (2500-2200)

احتمالا استمرار باد و مه

امتداد حرکت به شرق و جنوب شرقی و عبور از منطقه عزیزخانی (مهدی خانی) در جنوب (سمت راست مان)، حرکت به سمت چشمه دایلسر (دارای سنگها و صخره های جالب) در خط الراس

ناهار

3

2 + 2

200 متر فرود (2300-2500)

عبور از مناطق لاس پشته (مروارید)، گنبدهاي كتيله، شيله چال، دوراهی خرم کش (کلبه ای سنگی بدون سقف)

تغییر جهت به سمت شمال شرقی و ادامه حرکت در خط الراس و رسیدن به منطقه سبزه چاله و در نهایت ییلاق و چشمه مته خانی

شام و اسکان و صبحانه

8

5 + 1

600 متر فرود (1700-2300)

عبور از دشت شمشیرزن ژنده لاس و قله توکتوکلا در کنارش، ییلاق بره سر، چشمه زردخانی

روز سوم

پس از 1.5 کیلومتر حرکت در خط الراس و رو به شمال، در ارتفاع 1500 شروع به حرکت به سمت شمال شرقی، در ارتفاع 1400 وارد خط الراس جنگلی رو به شرق (جنوبی ترین خط الراس)، سراشیبی تند با پوشش جنگلی انبوه، رسیدن به قلعه رودخان و بازدید از قلعه

ناهار

3

3 + 2

1000 متر فرود (700-1700)

سنگین، راه جنگلی، پرشیب و لغزنده

برگشت از قلعه و حرکت با ماشین به سمت فومن و بازگشت به تهران

-

20

+

350

7

1600 پله

ورود به تهران: آخر شب جمعه 1400/05/01

  

انتخاب مسیر:

در پی ناکامی مان که سال قبل از دریاچه کردآباد تصمیم داشتیم همین مسیر را از بستر رودخانه برویم ولی در ارتفاع 950 متر به آبشاری خوردیم که موجب توقف برنامه شد و بیشتر منجر به شناسایی منطقه شد.

برای برنامه امسال قرار شد با کمی تغییرات، برنامه پارسال را مجدد اجرا کنیم. پیشنهاد شروع برنامه از روستای باکلور داده شد و با حقگو و عباس اکبری نیز کل مسیر را از جهات مختلف (نقشه توپوگرافی، گوگل ارث، گوگل مپ، ویکی لاک و ...) بررسی کردبم و برای برخی نقاط مهم، مسیر جایگزین تعیین کردیم.

کلا در اینترنت برای این مسیر، 2 گزارش بیشتر وجود نداشت. یکی مسیر را با gps ثبت کرده بود ولی کمی با مسیر ما فرق داشت. گزارش دیگر هم بسیار کلی نوشته شده بود. لذا با جمع بندی این 2 گزارش و بررسی های خودمان، برنامه طبق جزییات فوق، نهایی شد.

 

انتخاب وسیله:

به دلیل شیوع کرونای دلتا و قرمز شدن شهر تهران، منع تردد بین شهری اعلام شده است و انتخاب وسیله کار مشکلی می باشد.

انواع حالاتی که می توانستیم به مبدا و محل شروع برنامه کوهنوردی برسیم به شرح زیر بود:

  • بلیت اتوبوس رشت (ویا شهرهای اطراف)، پیاده شدن در منجیل و کرایه نیسان برای رساندن به روستای باکلور
  • بلیت اتوبوس محلی طارم، پیاده شدن در آب بر (ویا شهر نزدیک آن) و کرایه نیسان برای رساندن به روستای باکلور
  • کرایه وسیله سواری از تهران تا روستای باکلور
  • کرایه ون از تهران تا روستای باکلور

با توجه به منع تردد، بلیت اتوبوس ها خیلی سریع پر شد. با راننده اتوبوس محلی طارم نیز تلفنی صحبت شد و چون بلیت پیش فروش ندارند و باید پای اتوبوس حاضر و سوار شد، کمی ریسک داشت که آن هم پر باشد و قطعا الویت با محلی ها می باشد.

لذا تصمیم گرفتیم با توجه به تعداد شرکت کنندگان (10 نفر) روی کرایه ون بیشتر تمرکز کنیم. قیمت ها از 2 میلیون تومان تا 3.5 میلیون تومان (فقط برای رفت) بود. تصمیم گرفتیم ون را به صورت رفت و برگشت دربست کنیم. بالاخره با شرح جزییات مسیر و میزان آسفالته و خاکی بودن مسیر، با راننده ای به قیمت 2.7 میلیون تومان به صورت رفت و برگشت توافق کردیم. بماند که به دلایل سختی مسیر، نهایتا با قیمت 3.5 میلیون تومان رسیدیم.

شماره تلفن های مربوط به اتوبوس های محلی طارم را اعلام می کنم، شاید برای دیگران مفید فایده باشد:

تعاونی آرتا سبلان 44665550-2

رویال سفر ایرانیان 44663075 – 44663189

دفتر تعاونی در طارم: 02432822213 – 02432822999 (شریفی 09127407692)

رانندگان: محمدی 09122992824 – اسدی 09122091792 – سعادتی 09123910392

اتوبوس عادی 59.000 تومان – اتوبوس vip 85.000 تومان

حرکت اتوبوس ساعت 7:30 صبح از ترمینال آزادی

 

همراهان:

شرکت کنندکان به ترتیب سن عبارتند از:

  1. علی صفری (متولد 1350)
  2. سیدمحمدرضا کریمی یوسفی (متولد 1355)
  3. علیرضا حق گوی (متولد 1358)
  4. داود سالم (متولد 1360)
  5. مهدی چراغی (متولد 1364)
  6. سعید سلیمی (متولد 1367)
  7. ابوالفضل خوشنویسان (متولد 1369)
  8. حسین یامی (متولد 1376)
  9. دانیال میرزایی (متولد 1377)
  10. سیدمحمدجواد کریمی یوسفی (متولد 1377)

 

گزارش روز اول (چهارشنبه):

روز عید قربان است و تعطیل. قرارمان ساعت 6 صبح میدان آزادی است. دوستان تا ساعت 6:15 جمع شدند. آقای مهدی آجیلیان طهرانی (09192643715) راننده ون هم رسید. (آقا حجت 09129451894 نیز راننده ونی بود که خود کوهنورد بود و خیلی دوست داشت ما را برساند ولی زودتر قول به کسی داده بود) با ایشان هماهنگ شده بود که چون 10 نفر هستیم، حتما ماشینش باربند داشته باشد که بتوانیم کوله ها را روی باربند بگذاریم. در راه 4 قرص نان سنگک هم گرفتم تا بچه ها ته بندی ای برای صبحانه داشته باشند.

01

مهدی چراغی، رفت روی سقف و کوله ها را چید و بست. ساعت 6:30 راه افتادیم. ساعت 7 کرج، 7:45 آبیک رسیدیم و نزدیک خروجی طالقان – زیاران، بنزین زدیم. 8:15 خروجی الموت، 8:30 وارد آزادراه رشت، 9:15 لوشان، 9:30 با دیدن تابلوی خروجی منجیل، طارم، زنجان از اتوبان خارج شدیم. کنار سد منجیل (سفیدرود) وارد تونل شدیم و بعد از تونل، با انحراف 360 درجه ای وارد جاده سمت چپ شدیم.

باید از پل آهنی دوطرفه که فقط یک ماشین می تواند از آن عبور کند و باید رانندگان آمدنی و رفتنی برای گذر از پل، با هم توافق کنند. پس از پل، به دوراهی ای می رسیم که سمت چپ به سمت طارم می رود.

جاده از بالای سد می گذرد و به دلیل تردد زیاد کامیون ها، کمی کیفیت جاده آسفالت نامطلوب هست. پس از اتمام سد، جاده خوب می شود. ساعت 10:30 گیلوان می رسیم و بستنی و آب خنکی می خوریم. سپس وارد جاده سمت راست می شویم.

ساعت 10:50 روستای مامالان، ساعت 10:55 روستای خانقلی چای سفلی، ساعت 11 رسیدن به سه راهی که سمت چپ به سمت دارم، چورزق و زنجان می رود و سمت راست به آب بر و خلخال می رود و مسیر ما نیز هست.

پس از عبور از خانقلی چای علیا، ساعت 11 به جاده کردآباد و سد آن می رسیم. (همان جایی که پارسال رفتیم. البته پارسال تابلوی روستا و سد کردآباد موجود بود ولی امسال کنده شده بود)

کمی جلوتر جاده خاکی ای (شوسه) سمت راست در ارتفاع 600 متری شروع می شد که با دقت زیاد می توانستی تابلوی سبز رنگی که فاصله مناطق مختلف را نوشته بود. (پارک کوهستانی کوثر 4 کیلومتر، باکلور و دریاچه طبیعی کوثر 6 کیلومتر، جمال آباد و دریاچه طبیعی اوبرچای 16 کیلومتر، آغ داش (کورت داغی) 18 کیلومتر، دیزاب 23 کیلومتر، توک بلاغی 28 کیلومتر، وجرگه 31 کیلومتر،سنگه بین (ییلاق باکلور) 31 کیلومتر، دایله سر 33 کیلومتر، قلعه رودخان 44 کیلومتر، سیاهمزگی 45 کیلومتر.

لازم به ذکر است که محل های نامبرده شده، لزوما در امتداد یکدیگر نمی باشند و اکثر این مناطق را با طی مسیرهای فرعی منشعب شده از جاده اصلی می توان به آن رسید. 

 

02

هدف ما رفتن تا روستا باکلور بود. لازم به ذکر است اکثر گروه های کوهنوردی برای رسیدن به قلعه رودخان از دیزاب می روند ولی چون اکثر مسیر را باید از جاده رفت، شاید جذابیت کمی داشته باشد و وسوسه پیاده رفتن یا سواره رفتن، مثل خوره به جان آدم می افتد. لازم به ذکر است ماشین مناسب (شاسی بلند) تا دایله سر می تواند برود ولی جاده پر پیچ و خم و صعود تا ارتفاع 2600 متر دارد.

وارد جاده شدیم و برخی جاها که شیب تند می شد، بچه ها پیاده می شدند تا ماشین شیب تند را رد کند و دوباره سوار می شدند. ساعت 11:30 پارک کوهستانی کوثر در ارتفاع 1050 متری رسیدیم. آب از لوله داخل حوضچه می ریخت. چند موتورسوار نیز بودند و ادامه مسیر را جویا شدیم.

03

کمی جلوتر جاده فرعی ای در ارتفاع 1060 متر به سمت راست می رفت که آن هم به باکلور می رود ولی تصمیم داشتیم از جاده اصلی (سمت چپ) برویم. 200 متر جلوتر دیگر جاده بد می شد و دست اندازها در شیب سربالایی اجازه نمی داند راننده دور بگیرد و رد شود. تصمیم گرفتیم، 200 متر را برگردیم و شانس مان را از همان جاده سمت راست امتحان کنیم.

لازم به ذکر است جاده سمت چپ تا ارتفاع حدود 2500 متری در منطقه دیزاب ارتفاع می گیرد و تا رسیدن به آنجا چندین انشعاب دارد که یکی اش جاده باکلور در ارتفاع 1600 متری و پس از طی حدود 12 کیلومتر از ابتدای جاده است، یکی اش گشت رودخان و دیگری همان جاده باکلور در اول مسیر در ارتفاع 1060 متری و طی 5 کیلومتر از ابتدای جاده است.

اوضاع جاده سمت راست، مناسب تر است. در یک نقطه از مسیر نیز فقط توانستم در دره سمت راست، قسمتی از دریاچه کردآباد را ببینم. ساعت 12 در ارتفاع 1150 متر کانکس محیط بانی را رد می کنیم. در مسیر مرتبا مخازن بتنی آب جهت تامین آب روستا ساخته شده است. در ساعت 12:30 و در ارتفاع 1320 متر، جاده کمی نامساعد شد و تصمیم گرفتیم بقیه راه را پیاده برویم. (از ابتدای جاده تا اینجا حدود 12 کیلومتر شد لذا باید حدود 3 کیلومتر را تا باکلور پیاده می رفتیم)

04

ساعت 13 بود و باکلور در دوردست دیده می شد و در ظل آفتاب شروع به جاده نوردی به سمت باکلور کردیم. ساعت 13:15 همزمان با اذان ظهر به دوراهی رسیدیم که سمت راست به کنار رودخانه می رفت و از آن جا می شد از راه مالرو و کنار رودخانه به باکلور رسید. (یک دستگاه پراید و یک دستگاه نیسان در انتهای جاده پارک شده بودند) ما ادامه جاده (سمت چپ) را پیش رفتیم.

ساعت 13:40 به دوراهی ای رسیدیم که راه سمت چپ از جاده اصلی ای (که نتوانستیم برویم) به اینجا می رسید. ساعت 13:45 به دوراهی رسیدیم که راه سمت راست وارد باکلور می شد و راه سمت ادامه جاده به سمت دریاچه باکلور بود. کمی پایین تر از جاده، لوله آب نشتی داشت و خود را سیراب کردیم و نیم ساعتی استراحت کردیم. در ادامه تصمیم گرفتیم جاده اصلی را پیش برویم تا به مکان مناسبی برای ناهار برسیم.

ساعت 14 جاده را ادامه دادیم و یک ربع بعد به رودخانه هزار رسیدیم که از بالای باکلور وارد آن می شود. روی پل و کنار رودخانه برای ناهار و نماز اتراق کردیم و از تمشک های کنار جاده بهره مند شدیم.

05

06

پیرمردی از مبدا و مقصد سفرمان پرسید و کمی باهم مناطق اطراف و پیش رو را مرور کردیم. ناهار را هر فرد از منزل آورده بود و پس از صرف ناهار و نماز، ساعت 16 با شروع ثبت gps مسیر توسط حقگو، جاده را در امتداد رود کوثر ادامه دادیم.

ساعت 16:15 به دوراهی رسیدیم که رود فرعی سمت راست در سراشیبی وارد باکلور می شد ولی ما همان مسیر اصلی را پیش رفتیم. ساعت 16:30 به چشمه آب خنکی که یک متر پایین تر از جاده بود و به سمت رودخانه سرازیر می شد رسیدیم.

07

ساعت 17:30 جاده در ارتفاع 1400 متری تمام شددر ادامه از لابه لای تخته سنگ ها به بالا پیش می رفتیم و ناچار بودیم مرتب از عرض رودخانه عبور کنیم.

08

09

010

011

014

کمی جلوتر به مخزن اصلی آب رسیدیم که لوله آبی نشتی داشت و بطری های آب مان را پر کردیم. خود لوله نیز بسیار خنک بود و بچه ها رویش می نشستند و صفایی داشت. در این جا رودخانه خشک به نظر می رسید ولی حدس بر این بود که به دلیل ریزش کوه، آب آن از زیر سنگ ها می گذرد.

 

012

013

 ساعت 18:30 کم کم از سنگ های بستر رودخانه کم شد و مسیر نسبتا داشت مسطح می شد. شبه دره ای هم سمت چپ مان بود. دره اصلی را ادامه دادیم و در ارتفاع 1600 متری و در ساعت 19 به دریاچه باکلور رسیدیم.

17

16

پس از کمی استراحت، از جهت جنوب، دریاچه را دور زدیم و با کمی سختی، به دره و رودخانه شمال شرقی دریاچه رسیدیم.

18

27

این منطقه بسیار مسطح بود و برای شب مانی مناسب بود. تصمیم گرفتیم تا هوا تاریک نشده کارها را با سرعت پیش ببریم لذا برخی پی جمع آوری هیزم رفتند و برخی پی زدن چادرها و برخی هم خودسازی!

19

20

 21

22

مهدی چراغی هم سرگرم پختن ماکارونی برای شام شد. شام ساعت 21 حاضر بود و برخی از دوستان تا شام و چای خوردند رفتند خوابیدند و بقیه در کنار آتش نظاره گر مقدمات پخت عدسی برای فردا صبحانه (سرخ کردن پیاز و ...) توسط چراغی بودند. ساعت 11 بیداردلان نیز تصمیم گرفتند بخوابند. 3 چادر آورده بودیم و برای همه در چادر جا بود ولی به دلیل گرمای هوا! با مهدی و سعید همان بیرون چادر خوابیدیم.

آسمان به شدت ستاره باران بود و کهکشان راه شیری نیز مشخص بود. مهتاب نیز از ساعت 24 کل محیط اطراف را روشن کرده بود.

 

گزارش روز دوم (پنجشنبه):

به دلیل عقب بودن از برنامه پیش بینی شده، تصمیم داشتیم صبح، زودتر راه بیافتادیم. برخی دوستان قبل از اذان صبح و از ساعت 4 بیدار بودند و دیگران نیز تا ساعت 5:30 بیدار شدند. آتش را مجدد افروختیم تا ادامه پخت عدسی انجام شود و آب به جوش آید.

23

24

25

26

ساعت 7 صبح پس از صرف صبحانه و جمع کردن چادرها و وسایل، راه افتادیم.

28

ساعت 8 صبح در ارتفاع 1650 متر، سمت راست مان دره بود که گویا دره ککمه می نامند. دره را نرفتیم و کنار رودخانه را ادامه دادیم. کمی جلوتر ایستادیم و نقشه را بررسی کردیم.

29

بنا داشتیم رودخانه را پیش برویم ولی به دلیل عقب بودن از برنامه، تصمیم گرفتیم همان مسیری را که گروهی قبلا رفته بود را برویم. لذا از رودخانه رد شدیم و وارد همان دره ککمه (سمت راست و رو به شرق) شدیم. شیب ابتدای مسیر خوب بود ولی هرچه جلوتر می رویم دره باریک تر و شیب تندتر می شود.

30

ساعت 9:30 در ارتفاع 2000 از آلوچه های جنگلی که بسیار خوش طمع است بهره مند می شویم. ساعت 10:45 در ارتفاع 2200 فقط موبایل سعید آنتن داد و برای این که خودش زمان بیشتری استراحت کند، اجازه داد همه افراد به خانواده شان زنگ بزنند و شرح ماوقع کنند! نیم ساعتی بدین منوال گذشت.

31

32

33

پس از 3 کیلومتر پیمایش دره ککمه، ساعت 11:45 در ارتفاع 2400 متری به عشایر می رسیم که با آب خنک و چای از گروه پذیرایی می کنند. گویا این عشایر شعبه فرعی از عشایر واژارگاه می باشند که کمی جلوتر و در ارتفاع بالاتر ساکن هستند. قله سه سنگان نیز در سمت چپ مان مشهود بود و گردنه عزیزخانی (مهدی خانی) نیز در امتداد شمالی سه سنگان خودنمایی می کرد.

34

ساعت 12:30 پس از عبور از گله گوسفندان و ادامه مسیر به سمت شمال شرقی، مسیر مالرو را در سینه کش کوه ادامه دادیم و یک ربع بعد به بستر رودخانه در ارتفاع 2450 متر رسیدیم. کیفیت آب خیلی مناسب نبود و به نظر از همان منطقه واژارگاه به اینجا سرریز شده بود.

لازم به ذکر است جاده باریکی نیز از اینجا به سمت سه سنگان می رود (که موتوری نیز در آن تردد داشت) و مسیر ما نبود. نقشه را مجدد بررسی کردیم و تصمیم گرفتیم شیار روی گردنه عزیزخانی را که کمی جلوترمان بود را برویم.

پس از 50 متر وارد شیار رو به سمت شمال شدیم. ساعت 13:30 تا ارتفاع 2635 متر صعود کردیم و به بلندترین نقطه مسیرمان رسیدیم و دیگر وقت فرود بود.

مناظر رو به شمال بی نظیر بود و ابر و مه هر دو در ارتفاعی کمتر از ما قرار داشتند.

35

36

40

فرد محلی ای را دیدیم و سراغ آب را گرفتیم و گفت: زیر تخته سنگ ها به سمت راست برویم تا به رودخانه برسیم.

41

ساعت 14:30 در ارتفاع 2460 متری به رودخانه رسیدیم و بساط ناهار (کوفته) را علم کردیم. ساعت 16:15 پس از ناهار و نماز و خوردن چای شروع به سرازیر شدن به سمت پایین (شمال) کردیم.

42

45

ساعت 16:30 در ارتفاع 2350 متری به جاده ای که از گردنه دیزاب می آمد و تا دایله سر می رفت رسیدیم.

46

ادامه مسیر را در جاده بود و مه بسیار شدید بود به نحوی که 20 متر دورتر از خودمان قابل رویت نبود. در مسیر موتورسوارن حکمرانی می کردند و مرتب در حال تردد بودند.

47

48

پس از عبور از منطقه لاس پشته در ساعت 17:45 و ارتفاع 2280 متری به دایله سر رسیدیم. دایله سر شامل چندین چادر عشایری می باشد که دارای آب و زمین مسطح می باشد و در این جا اتمام جاده ماشین رو نیز هست.

49

50

51

52

بچه ها هوس چای و نوشابه کردند و پس از صرف آن راه افتادیم که فقط موتورسیکلت می توانست تردد کند. در مسیر شاید حدود 20 موتورسیکلت دیدیم که اتفاقا یکی شون همان فردی بود که دیروز ظهر در پارک کوهستانی کوثر دیده بودیم و مسیر را ازش جویا شده بودیم.

55

56

57

58

59

در ساعت 19:45 و در ارتفاع 2025 متری، به محض این که مسیر به سمت شمال منحرف شد به لار (نهر آب) در کنار جاده رسیدیم که گویا منطقه زردخونی می نامند. تصمیم می گیریم ریسک نکنیم و شب را همین جا اتراق کنیم چراکه شاید به مته خانی نرسیم.

59.5 زردخونی

کم کم باران هم به مه غلیظ، اضافه می شود و سریع چادرها را برپا می کنیم.

60

مهدی سراغ پختن برنج و گرم کردن کنسروهای قرمه سبزی می رود تا تدارک شام ببیند. بقیه هم به درون چادر پناه می بریم تا هم استراحت کنیم و هم از باران در پناه باشیم. تلاش کردیم به آقای طهرانی (راننده ون) خبر دهیم که قرارمان برای برگشت همان ساعت 14 در قلعه رودخان سرجایش هست و انشاءا... خودمان را می رسانیم.

ساعت 21:30 پس از صرف شام خوابیدیم. نیمه های شب تاصبح، باد شدیدی می وزید و از شدت بارندگی کاسته شده بود.

 

گزارش روز سوم (جمعه):

تا ساعت 6 صبح همه بچه ها بیدار شدند و صبحانه (پنیر و خامه و عسل) را به همراه چای در همان داخل چادرها خوردیم. پس از پاکسازی محیط از زباله ها و جمع کردن وسایل، ساعت 7:30 حرکت کردیم.

61

62

از لار به بعد مسیر دوراهی می شود (دوراهی خرم کش) و راه سمت راست اصلی تر است ولی گویا به سوته می رود. ما هم همین مسیر را رفتیم ولی در ادامه و با پرسش از چوپانی که آنجا بود به مسیر سمت چپ منحرف شدیم تا به مته خانی برویم.

کمی جلوتر به دره جنگلی خوردیم و کمی مردد شدیم کدام سمت برویم. با رجوع به نقشه و پرسش از فردی که آن اطراف بود رو به سمت شمال ادامه مسیر دادیم. کاملا مسیر رو به سمت شمال و در خط الراس بود و با شیب ملایمی ارتفاع مان کم می شد. غلظت مه کم شده بود و تمام روستاهای اطراف در دوردست دیده می شد.

یکی از دوستان پیشنهاد جالبی داد: استفاده از پهباد (هلی شات - کوادکوپتر) برای رصد محیط اطراف و بهینه یابی مسیر که جا دارد جوانب مختلف آن بیشتر بررسی گردد.

65

66

67

در راه چندین دونده را دیدیم که گویا جزء تیم دومیدانی ملوان (به روایتی جزء نیروی دریایی) بودند و از قلعه رودخان تا ارتفاعات را برنامه داشتند صعود کنند. ساعت 8:45 به مته خانی در ارتفاع 1750 متری رسیدیم. مته خانی شامل چندین کلبه و چشمه آب است. موبایل نیز کم و بیش آنتن می داد.

80

90

95

96

99

ساعت 9 صبح وارد جنگل شدیم و در جهت کلی شمال شرقی در حال کاهش ارتفاع بودیم. مسیر کاملا پاکوب و مشخص هست. چندین گروه را که در حال صعود به مته خانی بودن را نیز دیدیم و از ادامه مسیر جویا شدیم. ساعت 9:30 در ارتفاع 1500 متر بودیم که تابلویی فاصله تا قلعه را 3.5 کیلومتر نشان می داد.

100

103

104

105

107

در ادامه برخی قسمت های مسیر پر ریسک بود و باید با احتیاط عبور می کردیم و در برخی جاها شیب نسبتا تندی داشت و دقت زیادی می طلبید. کفشم هم دهان باز کرد و مجبور شدم با بند کفش ببندمش تا به جایی برساندم.

108

112

116

119

128

در ساعت 11:25 در ارتفاع 1000 متری به لار (نهر آب) رسیدیم و کمی استراحت کردیم. ساعت 12:15 دیواره قلعه در ارتفاع 780 متری رویت شد و پایین دیواره نیز لوله آب رد شده بود که از نشتی آن برای خوردن آب استفاده کردیم.

130

ساعت 12:30 به درب قلعه رسیدیم و پس از خوردن بستنی یخی، از داخل قلعه (بلیت 4000 تومان) بازدید کردیم.

131

132

ساعت 13:15 از پله ها شروع به پایین آمدن کردیم و در ساعت 14:15 به پارکینگ رسیدیم. سریع بساط ناهار (برنج و کنسرو خورشت قیمه) را راه انداختیم. آقای طهرانی نیز به جمع مان اضافه شد. حسین هم از فرصت استفاده کرد و تنی به آب زد.

133

134

135

پس از نماز، ناهار و نوشابه تگری را صرف کردیم و چای هم خوردیم و ساعت 17 سوار بر ون راهی تهران شدیم.

136

در بین راه، نماز را در پمپ بنزینی خواندیم. آقای صفری آب خنک خیرات کرد و سعید هم بستنی. ساعت 23 میدان آزادی رسیدیم.

هزینه های این برنامه کلا برای 10 نفر 5.134.000 تومان شد که 3.500.000 تومان بابت کرایه رفت و برگشت ون و 1.634.000 تومان هله هوله و سایر هزینه ها.

 

 ثبت مسیر:

https://www.wikiloc.com/hiking-trails/bkhlwr-bh-qlh-rwdkhn-79017894

 

log

gps abbar roodkhan 1400

 

 manjil

 

بسمه تعالی

 

مهم نیست چندبار شکست بخوری، مهم این است که امیدوار باشی.

 

گزارش برنامه پیاده روی و کوهنوردی سال 99

طارم زنجان تا دریاچه کردآباد

پنجشنبه 99/06/13 تا شنبه 99/06/15

 

نوشته شده توسط "داود سالم"

 

برنامه اولیه:

حرکت: پنجشنبه 99/06/13 ساعت 6 صبح

روز

برنامه

وعده غذایی

مسافت (Km)

زمان حرکت و استراحت (ساعت)

اختلاف ارتفاع

توضیحات

روز اول

حرکت به سمت کرج، قزوین، دریاچه و سد منجیل (سفیدرود)، روستای گیلوان، روستای کردآباد 5 کیلومتر مانده به روستای آب بر (نرسیده به طارم و مرکز شهرستان طارم زنجان)، ادامه مسیر پس از سه راهی به سمت راست  حدود 1.5 کیلومتر

-

260

+

40

4

شروع پیاده روی و حرکت از کنار دره در خلاف جهت آب به موازات جاده خاکی به سمت سد طبیعی کردآباد (چینی لر یا کردکندی)، عبور از دریاچه اول و توقف در دریاچه دوم (آب گیر) و آب تنی

ناهار

5

2 + 1

250 متر صعود (750-500)

شنا در سد 200*1000مترمربعی

صعود و رسیدن به دو راهی (ارتفاع 1150 متری)، ادامه مسیر سمت راست (شمال شرقی)، عبور از رود ملحق شده از سمت جنوب غرب، رسیدن به آب بند

شام و اسکان

7 + 4

5

850 متر صعود (1600-750)

روز دوم

صعود در جهت شمال شرقی، عبور از شبه دوراهی 1650 (مسیر سمت چپ) و رسیدن به دوراهی در 1800 متری، ادامه مسیر چپ ترین دره، صعود شیب تند و رسیدن به چشمه تکو (tekko)

صبحانه

4

2 + 1

600 متر صعود (2200-1600)

جاده منتهی به گردنه دیزآب (جمال آباد) سمت شمالغربی مان

صعود به سمت شرق در راستای دره (رود) سمت راست و رسیدن به خط الراس، ادامه مسیر به سمت شرق، حرکت کمانی در خط الراس (گاهی متمایل به جنوب شرق)، اتمام صعود

-

3

2

300 متر صعود (2500-2200)

احتمالا باد و مه شدید

سرازیر شدن به سمت منطقه لاس پشته و رسیدن به دایلسر (دارای سنگها و صخره های جالب)

ناهار

4

2

200 متر فرود (2300-2500)

سرازیر شدن به سمت شرق، رود گمبو، گنبدهاي كتيله، روستاي شيله چال، رسیدن به دو راهی خرم کش 2250 (کلبه ای سنگی بدون سقف) در خط الراس، تغییر جهت به سمت شمال شرقی و شمال (دره جنگلی سمت چپ مسیر)، عبور از گردنه 1950 متری، چشمه زردخونی، رسیدن به ییلاق مته خانی

شام و اسکان و صبحانه

3 + 4

5

600 متر فرود (1700-2300)

روز سوم

امتداد خط الراس به سمت شمال شرقی، وارد جنگل به سمت شرق در سراشیبی تند با پوشش جنگلی انبوه به سمت قلعه رودخان و بازدید از قلعه

ناهار

4

4 + 1

1000 متر فرود (700-1700)

راه جنگلی، شیب تند و لغزنده

برگشت از قلعه و حرکت با ماشین به سمت فومن و بازگشت به تهران

-

20

+

350

5

                                  ورود به تهران: آخر شب شنبه 99/06/15

 

گزارش روز اول (پنجشنبه):

قرارمان ساعت 7 صبح در ترمینال بیهقی می باشد. بلیت اتوبوس مان ساعت 7:15 صبح به مقصد رشت (کلاچای) هست ولی ما باید در شهر منجیل پیاده شویم و به آب بر طارم برویم.

بالاخره همراهان (حسین مهرعلیان، مهدی چراغی، عباس اکبری، داود سالم) جمع شدند و مهدی محمدپور فرد هم قرار شد در قزوین به ما بپیوندد. عباس با موتورسیکلت اش آمده بود و حسین هم ماشین شخصی اش را آورده بود و در پارکینگ ترمینال گذاشته بود.

شرح همراهان این برنامه به ترتیب سن عبارت است از:

- عباس اکبری: از کارشناسان شهرداری

- داود سالم: شرکت توسعه فناوری شمیم شریف / پویا فن آوران کوثر

- مهدی چراغی: شرکت داده کاوان اندیشه برتر

- حسین مهر علیان: شرکت سامانه هوشمند کشاورزی والی / شرکت فناوران طب حیان

- مهدی محمدپور فرد: شرکت هوش داده مهتاب

بیماری کرونا بود وگرنه چند نفر دیگر از دوستان هم تمایل داشتند بیایند ولی احتیاط کردند و انصراف دادند.

ساعت 7:30 اتوبوس راه افتاد. با عباس اکبری نقشه مسیر را مرور کردیم. عباس دغدغه ها و نگرانی اش از 2 قسمت مسیر بود: تنگه بعد از دریاچه کردآباد و شیب زیاد انتهای مسیر برای رسیدن به قلعه رودخان. ساعت 9:45 زیر پل دانشگاه باراجین قزوین، محمدپور را هم سوار کردیم. کمی جلوتر برای استراحت، راننده توقفی نیم ساعته داشت. ساعت 11:30 بعد از خروجی طارم - منجیل، راننده ما را پیاده کرد و راهنمایی مان کرد که از زیرگذز عبور کنیم و برویم آن ور جاده تا از آنجا به آب بر ماشین بگیریم.

1

در اولین منزل، سراغ ماشین را گرفتیم و صاحبخانه زنگی به آژانس زد و ماشینی را قرار شد برایمان بفرستد به مبلغ 100.000 تومان. راننده که آمد گفت با تجهیزات تان بیشتر از 3 نفر را نمی برم لذا فقط کوله هایمان را به همراه 2-3 تا از بجه ها قرار شد تا خطی های منجیل – گیلوان برساند. با عباس اکبری پیاده تا خیابان اصلی رفتیم و به بچه ها رسیدیم. بچه ها سمندی را تا آب بر کرایه کرده بودند تا هر 5 نفرمان را به قیمت 125.000 تومان تا آب بر ببرد. ساعت 12:00 از منجیل راه افتادیم. ماه محرم بود و نام راننده نیز محرم و نوحه های محرم نیز با صدای بلند از ضبط ماشین در حال پخش بود.

راننده وارد جاده قدیم رشت – تهران شد و خروجی طارم – زنجان را ادامه داد. پس از عبور از پل آهنی که همزمان فقط یک ماشین قابلیت عبور داشت و ماشین های روبرو باید به یکدیگر فرصت می دادند، وارد جاده اصلی شدیم و از کنار سد سفیدرود و توربین های بادی منجیل در شمال آن ها ادامه مسیر دادیم.

ساعت 12:30 گیلوان رسیدیم و آب معدنی و نوشابه خریدیم. پس از روستاهای مامالان و قانقلی سفلی به 3 راه رسیدیم. سمت راست آب بر و سمت چپ به درام و چورزق. قانقلی علیا را هم رد کردیم و بنا داشتیم کنار رودخانه پیاده شویم و عباس گفت چون دیر شده بریم سر جاده سد پیاده شویم و از جاده برویم. ساعت 12:50 سر جاده فرعی (5 کیلومتر مانده به آب بر) پیاده شدیم. از منجیل تا اینجا 60 کیلومتر بود. راننده شماره موبایلش را داد و گفت اگر کار داشتید در خدمتم. (محرم  09125673465)

تابلوی سد کردآباد (4 کیلومتر) و روستای کردآباد (3 کیلومتر) هم خودنمایی می کرد. ساعت 13 وارد جاده خاکی شدیم و در کنار جاده در حال ساخت خانه بودند و سرویس بهداشتی عمومی ای نیز وجود داشت. در همان ابتدای جاده، وانتی در حال عبور بود و بچه ها سر ظهریه، هوایی شدند و از راننده درخواست کردند ما را تا جایی که می تواند ببرد. ساعت 13:05 و پس از 3 کیلومتر به کنار باغ راننده رسیدیم (روستای کردآباد) و تعارفی هم برای کرایه زدیم ولی قبول نکرد.

آلاچیق هایی را در اینجا برای اجاره به گردشگران اختصاص داده بودند و گویا ادامه تردد با ماشین نیاز به هماهنگی هایی داشت. از پل چوبی روی رودخانه گذشتیم و مسیر جاده را پیاده ادامه دادیم. بالاخره ساعت 13:30 جاده تمام شد و مسیر پاکوب شروع می شد و در همان حوالی و کنار رودخانه برای ناهار توقف کردیم.

2

چون برخی از بچه ها ناهاری از منزل نیاورده بودند قرار شد کمی برنج هم بار بگذاریم و یکی دو تا خورشت قیمه هم ضمیمه اش کنیم. ناهار و نماز و استراحت مان تا ساعت 15:30 طول کشید. همراه اول هم خوب آنتن داشت ولی ایرانسل نه. در کنار راه، درختان انجیر و زیتون فراوانی بود.

3

کمی جلوتر پوشش درختان گسترده شد و کمی مسیر شیب گرفت و باید برخی جاها را از داخل آب، جلو می رفتیم.

پارسال وسایل علی زکائی کامل بود و امسال عباس اکبری با امکانات کامل آمده بود (چادر، پریموس، زیرانداز، پانچو و ...) و حسابی کوله اش سنگین بود.

بالاخره ساعت 16:15 دریاچه اول (سد طبیعی کردآباد یا چینی لر یا کردکندی) خودنمایی کرد.

4

کنار دریاچه مسیر پاکوب دیده می شد ولی در انتهای آن (تقریبا 700 متر جلوتر) چشم انداز روشنی از راه پاکوب دیده نمی شد. خانواده ای نیز به دریاچه رسیدند و ازشون پرسیدیم که برای ادامه مسیر راه پاکوبی هست یا نه؟ که جواب داندند: بله!

5

ساعت 17 به تنگه میان دو دریاچه رسیدیم. جالب این بود که چه در ابتدای دریاچه و چه در انتهای دریاچه، آب به زیرزمین می رفت و حدود 20-30 متری خبری از رودخانه نبود و پس از آن صدای خروشان آب مشهود می شد. ساعت 17:15 به دریاچه دوم رسیدیم که از دریاچه اول کوچکتر بود.

6

7

در کنار مسیر نیز خرچنگی در حال گذر بود و کمی سرگرم آن شدیم.

9

در اواسط راه و نرسیده به انتهای دریاچه دوم بودیم که ادامه مسیر مقدور نبود لذا کمی کوه سمت چپ را صعود کردیم تا به راه جایگزین رسیدیم.

8

ادامه مسیر را کمی از سینه کش کوه ادامه دادیم.

10

12

ساعت 17:45 به انتهای دریاچه دوم رسیدیم و چندین خانواده در بستر خشک و صاف اطراف آن چادر زده بودند و حتی قایق بادی هم برای گشت و گذار آورده بودند.

13

در ادامه مسیر وارد بستر کفی رودخانه شدیم و جای پاهای خرس نیز دیده می شد.

14

15

کمی جلوتر ناچارا باید پایمان را به آب می زدیم تا بتوانیم رودخانه را پیش برویم.

16

17

ساعت 19 به آبشاری 3 متری خوردیم و گیر کردیم. مهدی چراغی به زحمت خودش را بالا کشید و رفت از بالای رودخانه، تکه چوبی 2-3 متری آورد و در ارتفاع یک متری بین تخته سنگ ها به صورت افقی قرارش دادیم تا بچه ها پایشان را روی آن بگذارند و به کمک چوبی دیگر که چراغی از بالا گرفته بود، خودشان را بالا بکشند. کوله ها را به بالا پرتاب کردیم و چراغی می گرفتشان و کنار می گذاشت. بقیه هم به کمک چراغی و چوب ها خودمان را بالا کشیدیم.

18

نفسی چاق کردیم و ساعت 19:15 راه افتادیم. هوا کم کم داشت تاریک می شد و باید برای اسکان مان تصمیمی می گرفتیم. عباس اکبری پیشنهاد داد همین جا بمانیم چراکه نقشه توپوگرافی جلوتر، وضعیت بهتری را نشان نمی دهد. البته خیلی هم جای مناسبی برای ماندن نبود. بالاخره تصمیم گرفتیم کمی هم جلوتر برویم. ساعت 19:30 به آبشاری رسیدیم که حدود 7-8 متر ارتفاع داشت و عبور از آن بدون تجهیزات تقریبا غیرممکن بود.

19

خیلی جای مناسبی و مسطحی برای شب ماندن نیز نبود و تقریبا در سطح صافی ای که برای 2 نفر خوب بود بخوابند، قرار شد بمانیم. تقریبا 8 کیلومتر از ابتدای مسیر، راه آمده بودیم یعنی از دریاچه دوم 3 کیلومتر (200 متر صعود) راه آمده بودیم و در ارتفاع 950 متری بودیم و تا اتمام تنگه و رسیدن به دوراهی 4 کیلومتر دیگر (200 متر دیگر صعود) باقیمانده بود.

20

برخی مشغول جمع کردن هیزم فراوان برای آتش (ترجیحا تا صبح) و برخی هم مشغول برپایی حداقل یک چادر 2 نفره شدند.

برای شام، برنج بار گذاشتیم و با خورشت قرمه سبزی هانی میل کردیم. در هنگام صرف شام درخصوص راه های پیش رو برای فردا صحبت کردیم: عبور به سختی از آبشار و ادامه مسیر تا قلعه رودخان، رساندن خود به جاده منتهی به باکلور و ادامه مسیر، بازگشت.

اگر آبشار را نیز با به نحوی و با ریسک زیاد رد می کردیم، باز هم معلوم نبود در 4 کیلومتر باقیمانده که 200 متر هم باید صعود می کردیم، به شرایط سخت تر از این دچار نشویم. کوه های اطراف تنگه نیز تقریبا برای صعود و رسیدن به جاده غیرممکن به نظر می رسید چراکه هم شیبب تندی داشت و در برخی جاها همچون دیواره بود. لذا تصمیم گرفتیم که صبح بازگردیم.

پس از صرف شام و نماز تصمیم گرفتیم ساعت 22 بخوابیم. خودم همان کنار آتش و روی تخته سنگی صاف (البته شیب دار) خوابیدم. محمدپور رفت داخل چادر و زیرش تقریبا نیمه صاف بود، خوابید. مهرعلیان هم بیرون و کنار چادر و چسبیده به کوه خوابید که جایش از همه بهتر بود. عیاس و چراغی هم در سطحی نیمه صاف در بیرون چادر و راستای طولی چادر خوابیدند.

چون در مسیر ردپای خرس دیده بودیم بنا داشتیم تا آتش را تا صبح روشن نگه داریم تا هم از خطر حیوانات به دور باشیم و هم سرمای احتمالی هوا را مهار کنیم. الحمدا... هوا به شدت خوب بود و سرمایی احساس نمی شد. نیمه شب چند قطره هم باران آمد و سریع قطع شد. تقریبا هر یک ربع از خواب بیدار می شدم و به آتش سری می زدم. ماه هم کامل بود و تقریبا ساعت 5 صبح در بالای تنگه، خودنمایی می کرد. در ابتدای شب، آسمان پرستاره بود ولی خیلی زود هوا ابری شد و تا صبح ابری ماند.

 

گزارش روز دوم (جمعه):

21

بالاخره ساعت 6 صبح همه برای نماز صبح بیدار شدند و صبحانه نان و پنیر گردویی و عسل و خامه خوردیم.

22

23

24

ساعت 8:15 عزم بازگشت نمودیم و راه افتادیم.

25

ساعت 8:30 به آبشار 2-3 متری دیروز رسیدیم و دوباره به زحمت ازش فرود آمدیم.

26

ساعت 9:15 به دریاچه دوم رسیدیم. ساعت 10:15 بین دو دریاچه بودیم و مشغول کندن انجیرهای قرمزرنگ از درختان و خوردن آنها شدیم. ساعت 11 در کنار دریاچه اول، محمدپور پیشنهاد آب تنی و شنا را داد و مهدی چراغی و حسین مهرعلیان استقبال کردند و زدند به آب و عرض دریاچه را شنا کردند (حدود 70-80 متر). خود محرم پور هم تا مچ پایش را خیس کرد و به همین میزان رضایت داد.

27

ساعت 12:15 پس از عبور از دریاچه اول، در محلی مسطح بساط ناهار را برپا کردیم و کنسرو کوفته هانی را خوردیم. در هنگام ناهار حدودا 40 نفر از کنارمان رد شدند و به سمت دریاچه دوم می رفتند.

28

ساعت 14:30 راه افتادیم. کمی جلوتر از کنار رودخانه و دیواره جانبی آن، آبی می آمد که بسیار گوارا و به نظر چشمه بود.

می توانستیم به سمت جاده ای که به روستای باکلور (جلوتر از دوراهی مسیر دیشب مون) منتهی می شد نیز رفت ولی حدود یک روز از برنامه عقب می افتادیم که دوستان وقت نداشتند.

ساعت 15:15 به آلاچیق ها رسیدیم و تصمیم گرفتیم به جای جاده، مسیر کنار رودخانه را برویم که البته در برخی جاها کمی سخت و در برخی جاها بسیار فراخ بود. درختان زیتون و درختچه های تمشک نیز بسیار فراوان بود که از تمشک های رسیده، حظی وافر بردیم. به آقامحرم زنگی زدیم تا ببینیم می تواند دنبال مان بیاید و به منجیل برساندمون یا نه که گفت جایی رفته و تا 2-3 ساعت آینده نمی تواند بیاید. ساعت 16:15 رسیدیم لب جاده اصلی آب بر به منجیل. از سرویس بهداشتی کنار جاده استفاده کردیم و نیم ساعتی کنار جاده به ماشین های عبوری دست تکان دادیم ولی کسی نگه نداشت.

بالاخره آقا محرم، تلفنی وانتی را هماهنگ کرد تا بیاید دنبالمون و تا منجیل برساند. ساعت 17 آمد و سوار شدیم و ساعت 17:45 منجیل رسیدیم  و ساعت 18در کنار فروشگاه هایی که اتوبوس های تهران برای خرید سوغات معمولا توقف می کنند، از وانت پیاده شدیم. کرایه وانت هم 150.000 تومان شد. ترجیح مان اتوبوس بیهقی بود ولی از 4 اتوبوسی که آنجا بودند هیچکدام بیهقی نمی رفتند و همه ترمینال آزادی بودند. بالاخره نفری 30.000 تومان توافق کردیم و سوار یکی شون شدیم و ساعت 18:15 راه افتاد. محمدپور در ساعت 19:30 در قزوین پیاده شد.

راننده وانت می گفت که گویا هر روز از ترمینال 13 آزادی، اتوبوس به مقصد طارم هست که صبح اول وقت میاد و بعدازظهر برمی گردد.

جمعه بود و نرسیده به کرج ترافیک بود. ساعت 22 رسیدیم کرج و چون از مسافرهای اتوبوس فقط ما مانده بودیم با اتوبوس بعدی هماهنگ کرد که با آن برویم. البته آن هم جا نداشت و مجبور شدیم تا ترمینال آزادی، روی پله های درب عقب بشینیم. ساعت 22:45 رسیدیم ترمینال و کنار مسجد نماز خواندیم. عباس و چراغی و مهرعلیان با اسنپ رفتند ترمینال بیهقی و بنده هم چون اسنپ پیدا نشد به صورت کورسی آمدم خانه و ساعت 1 بامداد رسیدم خونه.

لازم به ذکر است برنامه ناتمام ماند و بیشتر به گلگشت و شناسایی گذشت. برای رسیدن به قلعه رودخان باید از جاده ای که حدود 300 متر جلوتر از جاده سد کردآباد هست (4 کیلومتر مانده به آب بر) پیش رفت و یا جاده سمت راست را تا روستای باکلور رفت در ارتفاع 1900 متری و یا جاده سمت چپ را تا گردنه دیزاب در ارتفاع 2500 متری) و سپس شروع پیاده روی.

 

 فیلم های برنامه:

https://www.aparat.com/koohvar

 

 

بسمه تعالی

 

کوه نوشت برنامه پیاده روی و کوهنوردی سال 97

غار گل زرد – تنگه دریوکی لزور – دریاچه سیاهرود – تنگه رسم خرم

پنج شنبه 04/05/97 تا شنبه 06/05/97

 

نوشته شده توسط "مهدی محمدپورفرد"


سکانس اول: نیت خالص

تقریبا می‌شه گفت جزو اون آدمایی بودم که وقتی می‌شنیدم یه عده صبح جمعه بلند شدن رفتن کوه، با خودم می‌گفتم بابا چه حوصله‌ای دارن، خواب صبح جمعه رو ول کردن رفتن کوه. خوشحالم که هنوزم جزو همون آدمام. یه بار پارسال نیت کردم که با دوستان برم کوه، خواب موندم، ساعت هشت صبح بیدار شدم بهشون زنگ زدم، گفتن ما رفتیم، با خودم گفتم خدارو شکر و دوباره خوابیدم.

امسال هم همکارا داشتند صحبت کوه رو می کردن که ما هم گفتیم یک بار بریم ببینیم چه خبره. البته تا دو سه روز قبل از رفتن ده ها بار نظرمون در مورد رفتن عوض شد. نه وسیله داشتیم و نه تجربه و نه حال و حوصله. گفتیم آقا دل رو بزنیم به دریا، بریم زیبایی های طبیعت رو ببینیم، شب بیرون بخوابیم، ستاره هارو تماشا کنیم و صدای آب رو بشنویم و جوجه‌ای کباب کنیم و آبی به تن بزنیم. به یاد این چیزها بود که نیت کردیم بریم کوه.

قرار بود برنامه، تیرماه برگزار بشه که به دلیل عدم استقبال بچه‌ها برگزار نشد. اصرار علی توحیدی به برگزاری مجدد برنامه، باعث شد برای هفته اول مردادماه (اواسط ماه ذیقعده) برنامه ریزی شه.

 

سکانس دوم: برنامه منظم

برنامه ریزی انجام شده طبق جدول زیر بود:

روز

برنامه

وعده غذایی

مسافت (Km)

زمان حرکت و استراحت (ساعت)

اختلاف ارتفاع

توضیحات

روز اول

حرکت به سمت جاده هراز، بعد از عبور از امامزاده هاشم و نرسیده به راهدارخانه منظریه، جاده فرعی سمت چپ، شروع پیاده روی به سمت غار گل زرد

صبحانه

90 + 4

3 + 4

 

نیاز به چراغ قوه در داخل غار

بازگشت به ماشین، حرکت با خودرو به سمت پلور، جاده لاسم – ارجمند (زیار، لاسم، وزنا، نجفدر، بهان، اسور، اندریه، ارجمند، شادمهند، اهنز و روستای لزور، امامزاده خوشنام، آبشار

ناهار

53

+

13

1 + 1

   

عبور در حاشیه رودخانه فرح رود، تنگه دریوکی، عبور از دشت کوچک و دوراهی، رسیدن به معجزچشمه، حرکت در امتداد دو راهی سمت چپ، سد و دریاچه سیاه رود

شام و اسکان و صبحانه

5

6

650 متر صعود (2350-3000)

عبور از رودخانه پرآب

روز دوم

صعود به گردنه لزور به نشل (در کنار جاده سد) و عبور از دامنه قله میشینه مرگ و رسیدن به چمن میشینه مرگ

ناهار

6

6 + 2

1000 متر صعود (3000-4000)

 

حرکت در دره به سمت شمال، عبور از مرتع و تنگه رسم و رسیدن به روستای خرم (نشل)

شام و اسکان و صبحانه

6

4

1600 متر فرود (4000-2400)

عبور از رودخانه پرآب

روز سوم

حرکت با خودرو به سمت روستای پردمه، هفت تنان، بلقلم، بایجان، آب گرم معدنی استراباکو

ناهار

45

2 + 3

 

وسایل شنا

بازگشت به تهران

-

120

3

   

 

سکانس سوم: همراهانی به وسعت 4 دهه (دهه 40 تا 70)

شرکت کنندگان به ترتیب سن عبارتند از:

  1. مهدی امن زاده
  2. سید محمدرضا کریمی یوسفی
  3. علیرضا حق گوی
  4. بابک فرحی فر
  5. داود سالم
  6. مهدی چراغی
  7. مهدی نوغانی
  8. مهدی محمدپورفرد
  9. علی زکایی
  10. آرمان سلطانی
  11. علی توحیدی

 

 سکانس چهارم: روز قبل از حرکت

از اونجایی که هیچ وسیله‌ای برای کوهنوردی نداشتم، تصمیم گرفتم کمی وسیله تهیه کنم. چفیه که پیدا نکردم، یک کلاه شبه‌حصیری گرفتم و یک چراغ‌قوه. کفش هم می‌خواستم بگیرم که بی خیالش شدم. از اونجایی که تازه سربازیم تموم شده، هنوز پوتین‌ها و لباس‌ها و کوله‌ سربازیم دم دستم بود. کوله‌ سربازی به قدری بزرگ هست که حدود 4-5 تا پتو رو توش جا کرد. از بی‌تجربگی 2 تا کفش کتونی برداشتم و یک پوتین هم که تو پام بود، به علاوه دمپایی. گفته بودند لباس گرم بیارید، علاوه بر لباس های سربازیم، 7-8 تا لباس و دو سه تا شلوار و دو تا هم مایو برداشتم. وسایل غذاخوری به مقدار لازم. کیسه‌ خواب یک عدد و بقیه‌ فضای خالی کوله رو هم پر کردم از خوراکی‌های مضری همچون چیپس و پفک و تخمه و آجیل‌های دیگر. مسخره‌ترین چیزی هم که برداشتم خلال دندان و مسواک بود.

شب ‌قبل از حرکت کاری داشتم و تا دیروقت بیدار بودم و حدود ساعت 2 خوابیدم. ساعت را هم برای چهار و نیم کوک کرده بودم که مهدی نوغانی ساعت چهار و 15 دقیقه بهم زنگ زد و بیدارم کرد. دوش گرفتم و آماده شدم و او هم با تپسی رسید و رفتیم دنبال مهندس کریمی. از قرار معلوم گوشی مهندس به صورت خودکار بی‌صدا شده بود. حالا هی زنگ بزن، هیچ چی دیگه، بعد از یک ربع خودش دیده بودن دیر کردیم، درب خونه رو باز کردن و نگاهشون به جمال نورانی من روشن شد که جلوی خونشون منتظر بودم. ایشون هم سوار شدن و حرکت کردیم به سمت قرارگاه.

 

سکانس پنجم: قرارگاه

قرارگاه، روبروری خونه‌ آقا داود، لیدر گروه بود. حدود ساعت 5:30 رسیدیم اونجا و نمازی خواندیم و بعد از گرفتن جیره‌ عمومی و خصوصی و بعد از رسیدن بقیه‌ اعضای گروه در ساعت 5:45، صبحانه‌ مفصلی خوردیم. خدایی چسبید. نون بربری تازه و چایی و پنیر و انگور. بعضی از دوستان مراعات می کردن که زیاد نخورن که بلکه تو راه آسوده باشن، ولی آنقدر خوشمزه بود که من خیلی خوردم. شبش هم شام نخورده بودم و واقعا گرسنه بودم. راننده ماشین ون (آقای جعفری) هم که قرار بود ما رو به مقصد برسونه نتونسته بود بیاد و آقای سربندی رو جای خودش فرستاده بود. بعد از صبحانه کوله‌هارو دادیم به راننده که بذاره رو سقف ماشین. تازه اونجا بود که سنگینیه کوله ام رو حس کردم. دوست داشتم دمپایی بپوشم که دیدم همه کفش پوشیدن گفتم شاید زود پیاده می‌شیم و با همون کفش ها نشستم داخل ماشین. اعضای تیم با راننده 12 نفر می‌شدیم که 3 نفر رو قرار بود تو راه (تقاطع امام علی و همت) سوار کنیم. ساعت 6:15 از قرارگاه حرکت کردیم و بعد از نیم ساعت 3 نفر دیگه هم سوار شدند و راه افتادیم به سمت جاده هراز. خوب بود که ماشین، باربند داشت و به زور 11 نفری داخل ون جا سدیم و رفتیم و رفتیم.

 

سکانس ششم: قار و غار

ساعت 7:30 اول جاده هراز (آمل) بودیم. جاده‌ پرپیچ و خمی بود و هر چقدر جلوتر می‌رفتیم هوا خنک‌تر می‌شد. ساعت 8:15 امام زاده هاشم بودیم که چند دقیقه ای برای فریضه‌ قضای حاجت توقف کردیم. پس از حرکت و گذشتن از بهمن گيرهاي گردنه امامزاده هاشم و نرسیده به کارخانه آب معدنی پلور، ساعت 8:30 رسیدیم راهدارخانه منظریه و جاده هراز را قطع کردیم و رفتیم جاده آسفالته روبروی راهدارخانه. جاده خاكي منتهي به غار گل زرد، 65 كيلومتر بعد از تهران از جاده هراز منشعب شده بود و حدودا 4 كيلومتر طول داشت.

بعد از حدود100  متر راندن در جاده آسفالت، جاده ای خاکی و سرپایینی از سمت راست منشعب شده بود که باید برای رسیدن به غار گل زرد، این جاده رو طی می کردیم. انتهای جاده آسفالت سمت چپ (حدود 1 کیلومتر بود) به کارخانه آب معدنی می رسید. همین که وارد جاده شدیم، قله دماوند رو هم روبروی خودمون دیدیم.

r photo 2018 07 29 06 50 38

در حال حرکت در جاده خاکی و کمی جلوتر به دوراهی رسیدیم که سمت چپ را باید می‌رفتیم. کمی جلوتر به خونه هایی رسیدیم و بعد جاده چند شعبه شد که چپ ترین اونها رو که بالاتر از بقیه و در راستای رودخونه و در امتداد دامنه کوه سمت چپ مان بود را رفتیم. بقیه جاده‌ها به کف رودخونه و  خونه‌های اطراف می رفتن.

در انتهای جاده خاکی، یه باغ با دیوارهای حصارچین و درختای سرسبز وجود داشت. در دامنه کوه روبرو هم گوسفندا در حال خوردن و آشامیدن بودن. ساعت 8:45 از ماشین پیاده شدیم و بعد از برداشتن کلاه و چراغ قوه حدود ساعت 9 به سمت غاری که اسمش گل زرد بود حرکت کردیم.

مسیر غار حدود 500 متر جلوتر از باغ و در دره سمت چپ بود. نزدیکای دره و ابتدای اون کلا سنگریزه بود. یه رودخونه کم آب هم سمت چپ دره جریان داشت که بعضی جاها دیده می شد و بعضی جاها از زیر تخته سنگها در حال عبور بود.

بعد از حدودا 300 متر پیاده روی و صعود در شیب ملایم و بعد از تخته سنگ هایی که حفره های کوچکی روشون بود، بالاخره ساعت 9:15 دهانه غار گل زرد رو که سمت راستمون بود دیدیم.

r photo 2018 07 29 07 05 11

هیچ تابلویی از تهران تا غار، وجود نداشت که جهت و مسیر رو نشون بده. لذا باید جزییات مسیر رو حتما می دونستیم. جلوی دهانه غار، یه فلش سفید رنگ روی سنگ، کنار دهانه ترسیم شده بود. دهانه غار بسیار تنگ و باریک و به اندازه کوله پشتی و با شیب ملایم و رو به پایین بود. تقریبا میشه گفت شعاعش حدود 30 سانت بود. اینم لوکیشن دهانه غار با جی پی اس و نقشه آن:

N35 50 32.2    ,    E52 00 07.2

golezard mapهدلایت و چراغ قوه ها رو روشن کردیم. ورود به غار کمی سخته. با کله وارد دهانه غار شدم. به جز سنگ چیزی ندیدیم.

r photo 2018 07 29 06 48 55

مسیر کاملا مشخص بود و باید دالون تاریک، باریک، سقف کوتاه، تیزی های متعدد در دیوار و سقف، کف نمور، ترس از حیوانات، ترس از مسدودی دهانه غار و ... رو طی می کردیم. اکثر این قسمت رو باید به صورت سینه خیز یا پامرغی یا درازکش جلو می رفتیم. خوب شد کوله پشتی و وسایلمون رو نیاوردیم وگرنه حسابی مزاحممون بودند. بعد از چند متر جلو رفتن، امکان نیم خیز شدن بود و در ادامه شرایط بهتر می شد. برخی از بچه ها خیلی مواظب لباسشون بودند تا خاکی (گلی) نشه اما زهی خیال باطل. شاید تمیزی تا 5 دقیقه اول میسر بود ولی بعدش لباس ها همه گلی شدن.

r photo 2018 07 29 07 03 39

تقریبا 30 متری با این اوصاف به درون غار هدایت شدیم و کم کم صدای بسیار زیاد آب به گوش می رسید که خودش هم بر استرس می افزود. هرچه جلوتر می رفتیم صدای خروشان آب بیشتر می شد. کمی جلوتر، رودخانه ای پر فشار و با شیب حدود 30 درجه به درون غار جریان داشت. البته کف و دیواره رودخانه، بسیار لیز بود. ادامه مسیر، دست به سنگ شدن های متعدد و احتیاط زیاد می طلبید. بعضی جاهای مسیر خیلی سخت بود. یه جاهایی واقعا آدم به زور جا می‌شد و باید یه طور خاصی می‌شدیم تا می تونستیم رد بشیم.

r photo 2018 07 29 07 03 22

ساعت 10 به محلی رسیدیم که عبور از دیواره غار سخت می شد و طناب هایی را کشیده بودند و باید حتما از آنها کمک می گرفتیم وگرنه واقعا نمی‌شد رفت، یا حداقل کار من و امثال من نبود رفتن. چند نفری همان جا قرار شد بمانند و جلوتر نیایند.

r photo 2018 07 29 21 08 02

کمی جلوتر حدود 3-4 متر دیواره غار را به کمک نردبان نسبتا معلقی که آویزان بود و بسیار پرهیجان، پایین می رفتیم.

r photo 2018 07 29 07 04 02

برای ادامه یا باید از حوضچه آب سرد عبور می کردیم که البته راحت تر بود و یا باید کمی از دیواره و لای سنگها، بالا می رفتیم. برخی از داخل آب رد شدند از جمله من و آب تا بالاتر از زانویمان بود. شنیده بودم که عمق برخی از حوضچه ها تا 3 متر نیز هست.

r photo 2018 07 29 07 03 47

برخی جاها کمی خطرناک بود و باید با احتیاط از لبه سنگهای نمور و تیز، عبور می کردیم. کلی داد و بیداد کردیم و جیغ کشیدیم و قارقار کردیم. ساعت 10:30 رسیدیم ته غار که دیگر حفره کوچکی معلوم بود و با شیب 45 درجه ای جلوتر می رفت. بعد از اینکه فهمیدیم تا آخر غار همینه و چیزی جذابتر از تاریکی قرار نیست ببینیم و کاری جذاب‌تر از بازی با جونمون قرار نیست بکنیم، برگشتیم. فکر کنم کل 495 متری که نقشه بالا، طول غار را نشان می داد، طی کرده بودیم. نورها را خاموش و سکوت را برقرار کردیم تا لذت و خوف محیط غار را بهتر درک کنیم. حدود 100 متر پایانی مسیر، دیگه خبری از آب نبود ولی ممکنه این موضوع مختص فصول تابستان باشه.

در بازگشت، آقا داود جایی سرش خورد و عینکش از چشمش افتاد. دوستان نور انداختند تا ببینند عینک را آب برده یا نه! الحمدلله کنارش افتاده بود و همچون خودش، سالم مانده بود. یکی از بچه ها هم کلاهش افتاد تو آب و با هر سختی ای بود برش داشت. بالاخره پس حدود 2.5 ساعت گردش در تونل وحشت طبیعی،

r photo 2018 07 29 07 04 18

ساعت 11:45 رسیدیم دهانه غار و بازهم با کله خارج شدم. با لباس پلوخوری رفته بودیم، با لباس کارگری خارج شدیم و جوری لباسامونو تمیز کردیم که قابل نشستن روی صندلی‌های ماشین باشه و راننده رو خیلی متضرر نکنیم.

توصیه می شه افراد با اضافه وزن زیاد و انعطاف بدنی پایین، بی خیال این غارنوردی بشند چون رد شدن از دهانه ورودی به کنار، مسیر در جاهایی باریک می شه و غالبا لیز و گِلیه.

r photo 2018 07 29 21 08 10

 در عکس فوق با وجود نزدیکی و فاصله حدود 5 متری با دهانه غار، حفره ورودی غار،به سختی قابل رویت است:

r photo 2018 07 29 07 31 58

در بازگشت نیز کوه دماوند مجددا خودنمایی می کرد. ساعت 12 رسیدیم به حصارچین و ماشین. حسابی خسته شده بودیم. آب و خرمایی خوردیم و سوار ون شدیم و راه افتادیم.

 

سکانس هفتم: روستای لزور

ساعت 12:30 رسیدیم به جاده هراز (راهدارخانه) و به سمت شمال (آمل) راه افتادیم. ساعت 12:45 خروجی جاده ای که به سمت لاسم می رفت رسیدیم.

ساعت 13 لاسم، ساعت 13:30 نجفدر، ساعت 14:00 به ارجمند رسیدیم. تقریبا طول جاده از پلور تا ارجمند حدود 60 کیلومتر بود. پس از عبور از شهر ارجمند و اهنز، ساعت 14:15به روستای لزور رسیدیم.

می خواستیم از بقالی روستا، نوشابه و زغال بخریم که همه شان بسته بودند. پس از عبور از دیوار باشگاه ورزشی و مخابرات، در سه راهی (تابلوی خیابان لاسک) از ماشین پیاده شدیم.

قرارمان با آقای جعفری 350.000 تومان بود ولی به خاطر 11 نفر بودنمان و آن 4 کیلومتر جاده خاکی غار، 50.000 تومان بیشتر دادیم.

کوله‌هامونو برداشتیم. حرکتمان را در جاده ادامه دادیم. ده قدمی رفته بودیم که از برداشتن کوله‌ام خسته شدم. خیلی سنگین بود، سنگین ترین کوله برای من بود. ساعت 14:45 رسیدیم امامزاده خوشنام با شیروانی سبزرنگ و در کنار رودخانه فرح رود. خانواده ها هم برای ناهار دور امامزاده و شلنگ آب آنجا اتراق کرده بودند. کنار امامزاده، دستشویی هم داشت. همچنین لوله آب پرفشاری، آبی را که از بالای کوه جمع آوری کرده است به پایین دست می ریخت. بسی گوارا بود و خیلی بهمون چسبید. در امام زاده که واقعا قبر امام زاده هم معلوم نبود، نمازی خواندیم و رفتیم سراغ ناهار. ما کمی عقب تر و سمت جاده، زیر سایه درختان بساط کردیم.

r photo 2018 07 29 21 09 44

ناهار چیزی نبود جز، کنسرو کوفته تبریزی. دم آقای چراغی و بقیه دوستان گرم که آتیش به پا کردند و بساط چای و گرم کردن غذا رو کشیدن. واقعا کوفته‌اش خوشمزه بود. گرچه به امید جوج رفته بودم ولی اونم خوب بود. ناهار و چای رو نخورده بودیم که ساعت 16 گفتند باید حرکت کنیم. پوتین هامو از کوله در آوردم و اونها رو پوشیدم. واقعا خوب بود و اصلا اذیت نشدم در طول راه. تنها چیزی که اذیت می کرد سنگینی کوله بود.

برای رسیدن به دریاچه لزور (سیاهرود) علاوه بر پیاده روی در تنگه دریوکی یا لاسک، میشه با ماشین شاسی بلند هم رفت. تقریبا از این جای مسیر به بعد، آنتن دهی موبایل قطع بود.

برای رسیدن به تنگه می شد از کنار رودخانه بریم ولی برای سرعت عمل، تصمیم گرفتیم همون جاده را که به تنگه منتهی می شد رو بریم. در پایین دره، گروهی دیده شد که داشتند به سمت لزور برمی گشتند و گویا رفقای برخی دوستان بودند که بچه های مدرسه را آنجا آورده بودند. گویا 25 نفر بودند و با اتوبوس اومده بودند. آقای رضا منادی (مدیر گروه در برنامه های قبلی) رو دیدیم و خودش را به ما رساند و کمی از وضعیت ادامه مسیر گفت. آقای امن زاده و سالم، سایر رفقاشون (هادی افراسیابی و مهدی رجعتی) را نیز از همان دور دیدند و دستی تکان دادند. گویا آنها دیروز صبح از تهران راه افتاده بودند سمت لزور و شب دریاچه بودند و ساعت 11 از دریاچه راه افتاده بودند سمت لزور.

آقا داود تصمیم داشت تا رضا منادی را راضی کند تا ادامه مسیر را با ما بیاید ولی راضی نشد و پس از خداحافظی با ایشان راهی تنگه شدیم. ساعت 17 رسیدیم به آب بند (سد کوچک) و اول تنگه. بچه ها دوست داشتند کمی آب بازی کنند ولی آقا داود منصرفشان کرد چراکه وقت کم بود و به تاریکی می خوردیم.

 

سکانس هشتم: تنگه دریوکی (لاسک)

ببخشید، ببخشید... . مسیر واقعا سخت و طاقت فرسا بود. البته برای من. دو سه تا از اعضای گروه بدنشون خیلی آماده بود و با تجربه بودن و خیلی سریع حرکت می‌کردن. ولی من هر از چند دقیقه ای یه بار کوله‌مو می ذاشتم زمین تا نفسی تازه کنم و آبی بخورم. تنها انگیزه‌ای که تو سفر داشتم این بود که امثال من کم نبودن. می شد از بعضیا جلوتر بود.

کمی جلوتر یه گروه چهار نفره رو دیدیم که داشتن یه چیزی کباب می‌کردن و یه خربزه هم انداخته بودن تو آب. اولش فکر کردم با ماشین اومدن که بچرخن و تفریحی کنن و جوجی بزنن، ولی بعد از اینکه پنج ساعت حرکت کرده بودیم با سرعت اومدن از کنارمون رد شدن و فهمیدم که اینا کوهنورد حرفه‌ای هستن. واقعا بدنشون آماده و سرعت حرکتشون هم، زیاد بود. برای من که خیلی سخت بود.

photo ۲۰۱۸ ۰۸ ۰۶ ۲۳ ۴۹ ۲۵

ساعت 18 در ارتفاع 2700 متری بودیم و ساعت 18:15 رسیدیم به دشت. ساعت 18:30 به تنگه رسیدیم که ناچار شدیم وارد آب شویم.

DSC 0039

در مسیر، چندین مرتبه ناچار شدیم از توی آب رد بشیم. خیلی خسته شده بودم. بخشی از بار کوله‌مو ریختم تو پلاستیک و گرفتم تو دستم. هر دو تا دستم وسیله داشتم. همین کار باعث شد که بعضی جاها تعادلمو از دست بدم. یه جای مسیر باید از روی سنگ هایی که تو آب بودن رد می‌شدیم که متاسفانه روی یکی از سنگ ها لیز بود و سُر خوردم و با سینه افتادم روی یه سنگ بزرگ و وسیله‌هامم از دستم افتاد و عینکم افتاد تو آب و شانس آوردم که آب نبرد. سمت چپ قفسه سینه‌ام ضربه‌ محکمی خورد و هنوزم که یه هفته‌ای گذشته هنوزه درد می کنه. دردمون کم بود اینم بهش اضافه شد.

DSC 0041

شیب مسیر تا اینجا خیلی زیاد بود، خوشبختانه مسیر پر شیب رو پشت سر گذاشتیم و ساعت 19 رسیدیم به شبه‌دشتی و فقط باید راه می‌رفتیم. بچه ها کفش هایشان را پوشیدند.

DSC 0047

به دو راهی رسیدیم و راه سمت چپ (مسیر آب) را رفتیم. ادامه مسیر نیز جاده مالروی خوبی داشت و ارتفاع می گرفت.

photo 2018 07 29 07 02 42

photo 2018 07 29 07 02 47

photo 2018 07 29 07 01 59

photo 2018 07 29 07 02 59

photo 2018 07 29 07 03 03

photo 2018 07 29 07 03 14

باز هم رفتیم و رفتیم تا اینکه هوا داشت تاریک می شد، بچه ها گفتن که مسیر توقف رو برای شب یه کم عقب کشیدن به خاطر من و امثال من. وقتی از دور چادرها رو دیدم خیلی ذوق کردم و داد زدم. خیلی خوشحال بودم که رسیدم به آخرش و می تونیم استراحت کنیم.

photo 2018 08 01 21 14 25

ساعت 20:15 رسیدیم به محل مسطحی که چشمه ای نیز داشت به نام معجزچشمه (موجز چشمه). سرچشمه آب، سنگ چین شده بود. چندین گروه کوهنورد هم اونجا بودن.

 

سکانس نهم: خرس‌ گریزلی

همین که رسیدیم لباس‌های گرمی رو که برده بودم پوشیدم. چهارتا پیراهن، دو تا شلوار رو هم پوشیده بودم ولی باز با این حال، هوا خیلی سرد بود. چهارتا چادر برده بودیم، یکی یه نفره، یکی دو نفره، یکی سه نفره و یکی هم چهارنفره. جمعا برای ده نفر جا بود تو چادر ولی یازده نفر بودیم. از همون اول شب گفتم همین بیرون می‌خوابم و کیسه خواب رو باز کردم و رفتم توش. کمی بعد وقت اذان شد. نماز رو خوندیم و دوستان مشغول آماده کردن شام شدند. تا شام آماده شود، مشغول خوردن آجیل شدیم. حدود ساعت 10 شب، ماه به صورت نسبتا تمام در آسمان ظاهر شد و منطقه رو روشن کرد.

photo 2018 07 29 07 01 21

شاممون برنج کته و قرمه‌سبزی کنسروی بود. آقای چراغی گفت: شام حاضره. وقتی با بشقاب سر قابلمه حاضر شدیم، متوجه شدیم که برنج دم نکشیده و گفتن برید یه ربع دیگه بیایید. یه رب دیگه اومدیم و چیزی شبیه شیر برنج تحویل گرفتیم با این تفاوت که به جای شیر، آب تو برنج بود (البته اینطوریا هم نبود، ولی بود). شاممون هم خوشمزه بود، خدا رو شکر. هرچی هوا تاریکتر می شد، شدت باد هم بیشتر می شد.

ساعت 22:30 بود. دیگه باید می‌خوابیدیم، غافل از اینکه گروه هایی که کنار ما اتراق کرده بودن و حدود 20-30 نفر بودند تازه رقصشون گرفته بود. کاری ندارم، کویتی بود برای خودش. قرار شد که همه تو چادر بخوابن، من هم اضافه شدم به جمع چادرِ چهار نفره. وقتی می‌رفتم تو کیسه خواب دیگه هیچ کاری نمی تونستم کنم. انگار رفتم تو قبر. بی‌خیال شدم و گفتم بیرون می‌خوابم. اومدم بیرون چادر و کنارش، دو سه تا از لباسای اضافه‌ام رو انداختم رو زمین و کیسه خواب رو هم انداختم روش و رفتم توش که بخوابم. ولی بچه‌ها تو راه خیلی ترسونده بودن منو. گفته بودن که اینجا خرس داره. البته واقعا هم داشت ولی ما ندیدیم. از طرفی می‌گفتم خرس هم نیاد، ماری، عقربی، چیزی میاد میره تو دهنمون و بیا درستش کن. یه ساعت بیرون کلنجار رفتم که بخوابم، با این که خیلی خوابم می اومد و خسته هم بودم ولی این فکرا نذاشت. بلند شدم و رفتم داخل چادر. باز خوابم نبرد. یه ساعتی کلنجار رفتم و نشد که نشد. دوباره اومدم بیرون و یه ساعت کلنجار رفتم و باز برگشتم داخل و فکر می کنم حدود ساعت 2-3 بالاخره داخل چادر، خوابم برد. 4 نفر کناریم فکر کنم خیلی سردشون نبود چون در چادر رو هم داده بودند بالا و نبسته بودن.

photo 2018 07 29 07 01 34

اشتباهی که کرده بودم این بود که نرفتم داخل کیسه خواب و کیسه خواب رو به عنوان بالش استفاده کردم. آقا هر یه ربع بیست دقیقه یه بار از سردی هوا بیدار می شدم. نه می‌تونستم تکون بخورم، نه می‌تونستم برم بیرون، نه می‌تونستم پاهامو جایی بذارم که کمی گرم باشه هیچ چی. تا ساعت شیش صبح همین برنامه بود که بلند شدیم برای نماز. نمازمون قبول باشه واقعا. هوا یخ بود همراه با باد سرد. نماز رو که خوندیم خدا خدا می کردم کمی فرصت خواب داشته باشیم. فکر کنم این بار کیسه خواب رو کشیدم روم و حدود یه ساعتی خوابیدم. چسبید ولی شبش شبِ جالبی نبود. بیدار شدیم و مهیای صبحانه شدیم.

photo 2018 07 29 07 00 29

 

سکانس دهم: رفتن یا رفتن، مساله این است

ساعت 5:30 بیدار شدیم. تا همگی بچه ها بیدار بشن برخی داشتند هیزم جمع می کردند برای جوشوندن آب تا صبحانه بخوریم و بعدش راه بیفتیم. صبحانه خامه و عسل و پنیر بود.

photo 2018 07 29 07 00 54

تو هوای سرد، چای آتیشی می‌چسبید. چایِ شیرینی درست کردم و با پنیر و نان لواش خوردم. خیلی خوب بود. البته باز هم دستِ دست‌اندرکاران درد نکنه که هر چقدر که ما تنبل بودیم اونا زرنگ بودن و کارا رو انجام می‌دادن.

photo 2018 07 29 07 00 45

صبحانه خوردنمون تموم نشده بود که گفتن وسیله‌ها رو جمع کنید. وسایل من هشتاد تیکه بود و هر تیکش یه طرف. جمع‌شون کردم و بدون در آوردن لباس‌هایی که پوشیده بودم راه افتادم. چند قدمی رفته بودم که بدنم داغ کرد و مجبور شدم دوباره لباسامو در بیارم و سبک‌تر حرکت کنم.

ساعت 7:30 راه افتادیم و شاید نیم ساعت نمی‌شد حرکت کرده بودیم به یه شبه‌سدی رسیدیم و بعد از بالا رفتن از پله های آب بند سد، پشتش یه شبه‌دریاچه‌ای دیدیم به نام دریاچه لزور (سیاهرود). شاید شعاعش 300-400 متر می‌شد.

photo 2018 07 29 07 00 19

حدود 10 تا ماشین آفرود، دور دریاچه بودند. خیلی‌هاشون شب رو با ماشین اومده بودن اونجا و مونده بودن. راه ماشین رویی که به لزور می رفت از قسمت شمال دریاچه شروع می شد. جاده ای هم در شمال ادامه داشت که به گردنه میشینه مرگ (محلی ها لفظ "میش نه مرگ" را بکار می بردن، گویا ارتباطی بین این اسم و میش های پرورش یافته تو دامنه اون هست) منتهی می شد. دستشویی هم با آب فشار قوی داشت.

photo 2018 08 01 21 14 31

ما هم مقصد روز قبلیمون اینجا بود ولی از بس که عقب موندن بعضیامون، از جمله خودم، محل استراحتمون یه کم عقب‌تر انتخاب شد.

photo 2018 07 29 07 00 05

چند دقیقه‌ای کنار دریاچه بودیم و صحبت‌هایی از رفتن و موندن بین برخی از بچه‌ها شده بود. بعضی‌ها می‌خواستن با ماشین‌هایی که اونجا بود برگردن. من گفتم حالا بریم ببینیم چطور می‌شه. گروه صعودش رو از سمت شمال غربی و از جاده نسبتا مالرو شروع کرد.

در سمت راست و در امتداد جاده، چشمه آبی بود که 2 تا ماشین آفرود هم اونجا توقف داشتند و ما اونها رو از دور دیدیم.

کمی که رفتیم دیدیم چهار نفر از بچه‌ها نیومدن. یکی از هم‌سفرها خبر رسوند که سه تا از دوستان می‌خوان برگردن تهران. اونجا بود که من هم بین رفتن به تهران و رفتن به انتهای مسیر که روستای خرم بود تردید کردم. شاید پنج دقیقه‌ای فکر کردم. بیشتر هم به خاطر قفسه سینه‌ام بود. گفتم نکنه جلوتر مسیر خطرناک باشه و آسیب ببینه. تصمیم گرفتم کمی مواظب باشم و مسیر رو ادامه بدم، هم اینکه گفته بودن بعدش دیگه، مسیر سرپایینی میشه.

ساعت 9 به گوسفندسرایی با چند کلبه چوبی در کنار یه برکه‌ کوچیک و شلنگ آبی که از ارتفاعات کشیده بودند، رسیدیم و از دستشویی نیز بهره بردیم.

منتظر موندیم تا خبر دوستانی که می خواستن برگردن بهمون برسه. حدود یه ساعتی منتظر موندیم و دیدیم که مهندسین محترم پشت یه ماشین سوار شدن و از جاده اومدن و به ما رسیدن. ناچارا اونها هم تصمیم گرفته بودن بقیه‌ مسیر رو بیان ولی یواش یواش. راننده و 4 نفر مسافر او ماشین هم کوهنوردانی بودن که از گیلاوند اومده بودن و قصد صعود میشینه مرگ رو داشتند. ماشین شون رو همونجا جا پارک کردن و باهم راه افتادیم.

برای ادامه‌ مسیر، هم می‌شد یه مسیر خیلی سخت با یه شیب خیلی تند حدود 30-40 درجه رو بریم، هم اینکه از یه مسیر جاده خاکی بریم. ابتدا مسیر خاکی رو انتخاب کردیم ولی از قرار معلوم خیلی طولانی می‌شد. این شد که از جاده خارج شدیم و دره رو در جهت شمالغربی و با سختیِ خیلی زیاد رفتیم بالا. هدفمون رسیدن به سمت راست تخته سنگ بالای کوه (بدون پوشش گیاهی) بود.

photo 2018 07 29 06 56 09

صعود، خیلی خیلی سخت بود. واقعا هر ده بیست قدم یک بار کوله‌ام رو می ذاشتم رو زمین و استراحت می‌کردم.

photo 2018 08 01 21 14 50

تا اینکه رفتیم و ساعت 10 به ارتفاع مدنظر رسیدیم و و دشت مسطحی نمایان شد. نزدیکمون جاده ای هم که به گردنه منتهی می شد، نمایان بود. تونستیم کمی استراحتِ طولانی‌تری کنیم تا بقیه هم برسن.

بالای کوه که رسیدیم کمی مسیر هموار شد. کمی از داخل دشت رفتیم و خودمان رو به جاده رساندیم که تا پای قله می رفت. قله‌ای که هیچ وقت صعود نکردیم.

photo 2018 07 29 21 08 49

به ما گفتند که صعود از قله اختیاری است. با همین امید که میریم پای قله می‌شینیم تا اونایی که می خوان برن بالا و بیان پایین یه سه چهار ساعتی استراحت می‌کنیم.

photo 2018 07 29 21 09 07

به هر نحو خیلی خیلی خیلی سختی که بود رفتیم و رسیدیم پای قله (گردنه). ساعت 11 در گردنه بودیم و چند تا ماشین  اونجا (انتهای جاده) پارک کرده بودن و مسافرانش رهسپار قله میشینه مرگ شده بودن.

DSC 0054

از این جا به بعد تقریبا 1 تا 2 ساعتی بین نفر اول و آخر گروه مون فاصله افتاده بود.

 

سکانس یازدهم: گم شدیم؟

تا رسیدیم پای قله، گفتن که دوستانی که می‌خواستن قله رو فتح کنن، فتح کردن و جلوتر دارن میرن. دوباره باید بدون استراحت راه می‌افتادیم. بچه هایی که جلو بودند گویا مسیر را از کسی پرسیده بودند و آن فرد هم راه قله را نشان داده بود. بچه ها تا نیمه های قله رفته بودند و فهمیده بودند که مسیر به قله ختم می شود، مسیر رفته را برگشتند تا باهم به سمت شمال، سرازیر شویم. چقدر هم سرازیر شدیم!

photo 2018 07 29 07 32 03

ادامه مسیر تقریبا میشینه مرگ را دور می زد. کمی جلوتر و در سمت چپ مون دشت سرسبزی بود که باتلاقی هم تو اون دیده می شد که آب نسبتا راکدی داشت. گروهی از 60 ساله های لزور (متولدین سال 1337) به تعداد حدود 30 نفر گردهمایی داشتند و او جا جمع شده بودند و ذکر خاطرات جنگ و ... می کردند. اسم منطقه را جویا شدم و یکی شان گفت: مش نمک.

کنارشون یه چشمه بود که توش پشگل گوسفند هم وجود داشت، با این حال آبش خیلی گوارا بود و از قسمت تمیزترش برداشتیم و سیراب شدیم. پیرمردها هم داشتند برای هم سخنرانی می‌کردند. از قرار معلوم هر کدام فرصت داشتن تا چند دقیقه ای صحبت کنن. اونجا که بودیم نوبت کسی بود که می‌گفت: «آقای ایکس شما الان شصت سالت شده چه کار مفیدی تو زندگی کردی؟ یکی از خودشون گفت که هیچ کار مفیدی نکرده و همشون خندیدند. ولی پیرمرد جدی پرسیده بود که واقعا عمرمون رفته ببینیم چقدر مفید بوده از این شصت سال؟ چقدرش رو به مردم کمک کردیم؟ چقدر از مشکلات بقیه رو حل کردیم؟ چقدر در جهت معرفی دینمون تلاش کردیم؟ و از این حرفا».

بعد از استراحت چند دقیقه ای کنار چشمه، راه افتادیم. فاصلمون از بقیه خیلی زیاد شده بود. ما چهار نفر بودیم که از بقیه عقب افتاده بودیم. بعد از ادامه مسیر و کمی ارتفاع گرفتن، به یال زین اسبی مانندی رسیدیم. جلوتر یه دشت خیلی خیلی بزرگتر بود. در واقع این دشت وسط کوه هایی بود که ما رو به سمت مقصد هدایت می‌کردند. در مسیر، محل اسکان چوپانی را دیدیم که چند صفحه سولار (صفحه خورشیدی) گذاشته بود و فکر کنم برای شارژ باتری چراغ قوه ها استفاده می کرد.

photo 2018 08 01 21 16 02

یه سگ خیلی گنده و گرسنه هم نزدیکمون اومد و با هماهنگی با بچه ها کمی از جیره نونمون رو بهش دادم.

ساعت 12:30 بود. جهت حرکت، تکیه بر کوه سمت راست بود. جلوتر که رفتیم کمی در مورد ادامه راه مردد شدیم. انتهای دره اول کمی مرتفع نشون می داد و کمی به شک انداختمان و رفتیم جلوتر و دیدیم دره های دوم و سوم و چهارم نیز همین منوال است و انتهای همه آنها کمی ارتفاع می گرفت. نه موبایلی نه جی پی اسی هیچ چی. از چوپان ها هم می پرسیدیم اونها هم چون بومی نبودند، راه رو بلد نبودند. به هر تقدیر از یکی از دره ها کمی بالا رفتیم و به آخرین گردنه رسیدیم. یه چند تا اسب وحشی هم در کوه مقابل داشتن ما رو تماشا می کردن، البته ما هم اونارو.

خرماهای باقیمانده رو خوردیم و از گردنه سرازیر شدیم. حدود ساعت 13:30 بود. شاید حدود یه ساعت مردد حرکت کردیم تا به یه فضای باز رسیدیم که چوپانها و گوسفندهای زیادی وجود داشتن. من جلوتر از بقیه چهار نفر بودم و شاید اگه 20-30 ثانیه دیرتر می رسیدم کنار اون فضای باز، دوستامون رو پیدا نمی کردیم. وقتی رسیدم بالا و از فاصله خیلی دور دیدم که دو تا سر، پشت یک دره حرکت کردن و ناپدید شدن. گفتم شاید اینا دوستامون باشن. بعد از اینکه بقیه اعضا هم رسیدن بهشون گفتم ماجرا رو.

چون شیب تند بود ترجیح دادیم کمی کوه رو دور بزنیم و تو همون حال ارتفاع نیز کم کنیم. عشایر و گله گوسفندان در پایین کوه و در دشت، مشخص بودن. با سرازیر شدن از جاده مالرو، به سمت دشت حرکت می کردیم. در دره سمت راست نیز عشایری سکنی گزیده بودن.

رفتیم پایین دره. همینطور که داشتیم می رفتیم می خواستیم مسیر دیگه ای رو دنبال کنیم که دیدم از همونجا که دو تا سر رو دیده بودم کمی دود بلند شد. گفتم حتما دوستامون هستند. به بقیه هم گفتم بیایید از این مسیر بریم و رفتیم و به لطف خدا به دوستامون ملحق شدیم. ساعت 14:30 است و به محل تقاطع 2 دره در دارتفاع 3150 متری رسیده ایم و کنار رودخانه برای ناهار توقف کردیم.

چند نفرشون حدود 2 ساعتی بود که رسیده بودن و بقیه هم با اختلاف کمتری قبل از ما اونجا بودن و داشتند ناهار آماده می‌کردند. از اونجایی که قابلمه دست یکی از ماها بود، آقای چراغی ماکارونی رو توی کتری جوش آمده، ریخته بودند. با رساندن قابلمه بهش، مایع ماکارونی ها را به آن افزود و غذا آماده شد. سریع ناهار را با سیر خوردیم و پس از نماز در ساعت 15:30 راه افتادیم.

 

سکانس دوازدهم: هم صحبت خوب

بعد از ناهار و قبل از حرکت، آقا داود آقای چراغی رو به منو و مهدی نوغانی که همکارمم هست معرفی کرد. آقای چراغی مدیر یه شرکت نرم‌افزاری هستن. گفتم چه خوبه که تو راه یه کم از تجربشون استفاده کنم. این شد که شروع به صحبت در مورد کارایی که می‌کنن و استفاده از بیاناتشون کردیم. تازه اونجا بود که متوجه شدم یه هم مسیر خوب چقدر می تونه کمک کنه تا آدم خستگی رو حس نکنه. شاید سه چهار ساعت حین راه رفتن صحبت کردیم ولی حتی یک بار هم کوله رو زمین نذاشتم. اگر هم گذاشتم برای خوردن آب بود. ما دو نفر بودیم و دو نفر هم بعد از ما بودند. آنقدر سریع رفتیم که این بار فاصله ما با دو نفر آخر حدود یک ساعت شد. رفتیم و به نفرات جلویی رسیدیم.

ساعت حدود 16:30 به کنار رودخانه رسیدیم و دشت مسطح و پهناوری (دشت رسم) با حضور عشایر متعدد که تقریبا همه جا بودن. حدودا 90 درجه مسیر پیچ می خورد. داشتیم به غرب حرکت می کردیم و در ادامه به جهت شمال متمایل شدیم.

photo 2018 07 29 06 53 59

به سمت انتهای دشت حرکت می کردیم و از دور به نظر می رسید که انتهای دشت بن بست است. ولی حتما راهی هست ولی معلوم نبود به سمت چپ یا راست!

به محض رسیدن به تنگه، معلوم شد که دره سمت چپ را باید ادامه بدیم که ورود به تنگه دقیقا به سمت شمال است. ساعت 17 بود. ابتدای تنگه رسم، بسیار غافلگیرکننده بود چون رودخونه از زیر تخته سنگ های بزرگ و کوچک رد شده بود و پیدا کردن راهی از لابلای تخته سنگها، کاری بس مشکل بود. راهیابی در این نقطه، دقت، تامل و احتیاط خیلی زیادی را می طلبید. این 50 متر مسیر، حدود یک ساعتی معطل مون کرد. البته نیازی به کفش درآوردن و گذشتن از آب هم نبود.

بعد از گذشتن از این قسمت، فرصتی شد تا برگردم و از صحنه، عکسی بیاندازم.

photo 2018 07 29 06 53 18

بعد از این قسمت، جاده مالرو خوب شد و بین دیواره ها ادامه پیدا کرد. سر راهمون یک بز کوهی هم دیدیم. دوستان انتهای گروه نیز مار یک متری ای را دیده بودند.

photo 2018 07 29 06 52 08

photo 2018 07 29 06 53 09

photo 2018 07 29 06 53 14

photo 2018 07 29 06 53 34

یکی از بومی های اونجا هم بود که بهمون گفت حدود 20 دقیقه تا روستای خرم راه هست. البته خیلی بیشتر بود ولی نمی دونم چرا گفت 20 دقیقه! جلوتر که رفتیم کمی نشستیم تا دو نفر آخر هم برسند ولی خیلی دیر کردند. بعد از حدود بیست دقیقه بچه ها رفتند و من گفتم می مونم تا اونا بیان.

photo 2018 08 01 21 16 08

وسط دره ای که بز کوهی داشت، حتما خرس هم ممکن بود وجود داشته باشه. ترقه‌های کپسولی رو از بچه ها گرفتم تا اگر یه موقع چیزی شد، ازشون استفاده کنم. بیست دقیقه ای با ترس و دلهره نشستم و دیدم که خبری نیست.

photo 2018 07 29 06 53 38

بلند شدم و بدون کوله، کم کم به سمت عقب حرکت کردم تا از یه جایی بالا برم تا بتونم دوستامون رو ببینم که کجا هستن، شاید اتفاقی براشون افتاده. خوشبختانه کمی که رفتم دیدمشون و خوشحال با هم برگشتیم. حالا شده بودیم سه نفر و ادامه مسیر رو آهسته اومدیم.

photo 2018 08 01 21 16 15

photo 2018 08 01 21 16 45

photo 2018 08 01 21 16 51

چون می دونستیم که مسیر زیادی نمونده و اگه زودتر برسیم خبری نخواهد بود. ساعت 18:45 تنگه باریک می شد و پس از آن کم کم از باریکی تنگه کم شد.

photo 2018 08 01 21 16 40

ساعت 19:15 رسیدیم به جاده ای که یک سمتش به هراز (بایجان) می رفت و یه سمتش هم به روستاهای خرم و نشل.

photo 2018 07 29 07 30 10

به محض رسیدن به جاده دیدیم آقای کریمی و علی توحیدی و آرمان، سوار بر پشت وانت مزدا دارند می روند جاده هراز تا همان شب برسند تهران. علی توحیدی ما رو دید و به راننده گفت نگه دار. نگه داشت و گفتن اگه می آیید ما داریم میریم تهران و برای دو نفر هم جا هست. من بدون اینکه فکر کنم قبول کردم و سریع از کوله ام جیره صبحانه فردای بچه ها رو دادم و سوار ماشین شدم. چیزی نمونده بود جا بمونم. البته برنامه فردا هم تفریحی بود و گفتم برگردم بهتره. پشت مزدا شیش نفر بودیم. چهار نفر ما و 2 نفر هم بچه های همون منطقه که اونها هم داشتند برمی گشتند برن تهران. کلی با هم صحبت کردیم و مسیر پرپیچ و خمی رو پشت سر گذاشتیم.

photo 2018 08 01 21 17 12

حدود 40 کیلومتر مسیر خاکی بود که حدود 2 ساعته اومدیم و ساعت 20:30 رسیدیم به جاده هراز و نفری 10 هزار تومان کرایه دادیم.

 

سکانس سیزدهم: بازگشت به وطن

اولش که رسیدیم فکر می کردیم به راحتی می تونیم ماشین بگیریم و برگردیم ولی سخت در اشتباه بودیم. حدود یک ساعتی تلاش کردیم تا ماشین بگیریم، اعم از سواری و اتوبوس که موفق نشدیم. آخه جمعه شب هم بود و مسفر برگشتی به تهران زیاد. در این میان کلوچه و دلستری هم خوردیم تا شامی خورده باشیم. همینطور که دنبال ماشین بودیم دیدیم یه راننده پژویی که در حال تعمیر ماشینش بود و کاپوت رو بالا زده بود گفت من میرم تهران و می برمتون. گفتیم باشه ولی سه تا جا بیشتر نداشت و ما چهار نفر بودیم. گفتیم حالا به سختی می شینیم عقب و میریم. تا ایشون مشغول تعمیر ماشین بودن ما هم نماز رو خوندیم و فکر می کنم حدود ساعت 11 شب حرکت کردیم به سمت تهران.

ترافیک سنگین بود و باز هم دمای موتور ماشین بالا رفت و مجبور شدیم توقف کنیم. حدود یک ربع بعد باز حرکت کردیم و به یک مکانیکی که رسیدیم اونجا هم توقف کردیم. کنار راننده آقایی بودند که ایشون هم از نرم افزار سر در می آوردند، منم که علاقه دارم به بحثای نرم افزاری، شروع کردم باهاشون صحبت کردن. بعد بحث رسید به نظام و دانشگاه و شاه و غیره. هیچ چی دیگه، بعد از مکانیکی مجددا راه افتادیم به سمت تهران تا اینکه بعد از ترافیک خیلی سنگینی که بود، حدود ساعت 2 نیمه شب رسیدیم به تهران. نفری 15 هزار تومان نیز کرایمون شد.

دوستمون علی توحیدی به پدرشون گفته بودن که با ماشین بیاد دنبالمون و ادامه مسیر رو با ماشین ایشون رفتیم. دستشون درد نکنه، هم بنده و هم آرمان رو رسوند و نفر سوم هم که مهندس بود رو همون راننده رسونده بود، چون تو کارای تعمیر ماشین کمکش کرده بود. من هم حدود ساعت 3 نیمه شب رسیدم خونه و خسته و کوفته گرفتم خوابیدم.

روز بعدش بدنم کمی درد می کرد که مجبور شدم یه قرص شل کننده عضلات بخورم. از طرفی لبهام، خشک شده بود که یه پالم لب گرفتم و زدم. گردنم هم کامل سوخته بود و درد می کرد که یه کرم ضد سوختگی گرفتم و به درمان اون هم پرداختم. این بود خلاصه ای از داستان کوهنوردی ما که عمرا بخوام یه بار دیگه برم. چی فکر می کردیم چی شد! جوجه؟ لب جوی؟ ستاره؟ شب؟ ماه؟ شنا؟ شیب؟ بام؟ قهقرا ....

 

سکانس چهاردهم: بازماندگان

این سفر فقط اونجاش که متوجه شدیم بازماندگان شب مونده بودن توی یه مسجد و از قرار معلوم روستاییان خیلی ازشون پذیرایی کرده بودن. ولی فرداش که خواستن برن آب گرم، راننده اونها رو از یه مسیر دیگه آورده بود و اصلا به آب گرم نرفته بودن و مستقیم برگشته بودن تهران. این شد که بسی مسرت بخش گشتیم از این خبر که چیزی رو از دست ندادیم.

 

سکانس پانزدهم: روستای نشل (نوشته شده توسط داود سالم)

من و نوغانی که آخرین نفر بودیم در جاده به سمت روستای خرم می رفتیم. کوه های اطراف فرسایشی و همچون ورقه های لایه لایه بود.

DSC 0058

کمی جلوتر دیدیم مهدی امن زاده و مهدی چراغی با نیسان آمدند دنبالمان تا قبل از تاریکی برسیم روستا. در راه دیدیم که حق گوی و فرحی فر نیز منتظر نیسانی که بارش کندوی عسل بود، هستند تا با آن بروند جاده هراز و سپس تهران. نیسان آنها هم نفری 30 هزار تومان تا جاده هراز (حدود دو ساعت و ربع طول کشیده بود) و 30 هزار تومان هم نفری تا تهران با سواری شده بود.

آقامهدی و مهدی چراغی و علی زکائی تا روستای نشل پیاده رفته بودند و حدود 50 دقیقه ای طول کشیده بود. ما که با نیسان آمدیم هم حدود نیم ساعتی طول کشید.

r photo 2018 07 29 06 51 27

امام جماعت مسجد روستا که سید هم بود دعوتمان کرد که بعد از نماز برویم خانه اش ولی با مشورت دوستان تصمیم گرفتیم برویم مسجد جامع نشل که کمی بالاتر بود. درب مسجد بسته بود و نماز هم برقرار نبود. یکی از خانم های همسایه به خادم مسجد زنگ زد و گفتش از بالای درب مسجد برویم و درب را باز کنیم. همین کار را کردیم و داخل مسجد رفتیم.

photo 2018 07 29 06 51 19

یکی از روستاییان برایمان ماست و نان محلی آورد. کمی سیر در ماست اضافه کردیم و شام همان را به همراه هندوانه خوردیم. شب ساعت 21:44 نیز زمان شروع طولانی ترین ماه گرفتگی (خسوف) قرن 21 بود. تا ساعت 22:30 بیدار بودیم و خیلی چیزی ندیدیم و پس از قرائت نماز آیات، از شدت خستگی همه 5 نفرمان (مهدی امن زاده، داود سالم، مهدی چراغی، مهدی نوغانی و علی زکائی) خوابمان برد.

ساعت 5 صبح بیدار شدیم و پس از نماز، صبحانه (نیمرو با تخم مرغ محلی) و دلستر و چای خوردیم و ساعت 6:30 از مسجد زدیم بیرون. ساعت 7 نیسان سوار شدیم و به سمت پنجاب راه افتادیم. قرار بود آب گرم استراباکو در بایجان برویم، ولی روستاییان گفتند جاده بایجان خیلی خراب است و ماشین ها کمتر از آنجا تردد می کنند. جاده پنجاب نیز خیلی تعریفی نداشت و اکثرا خاکی بود. ساعت 9 رسیدیم پنجاب در جاده هراز. ساعت 9:15 اتوبوسی که از مشهد رفته بود آمل و با 7-8 نفر مسافر، داشت می رفت تهران را سوار شدیم (15 هزارتومان نیز کرایه هر نفر بود) و ساعت 12 رسیدیم ترمینال شرق.

 

بسمه تعالی

 

سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ ... (سوره کهف آیه 22)

گروهى خواهند گفت: «آنها سه نفر بودند، که چهارمين آنها سگشان بود!» و ... بگو: «پروردگار من از تعدادشان آگاه‌تر است!»

 

گزارش برنامه پیاده روی و کوهنوردی سال 98

مازیچال کلاردشت – غار آبی دانیال

جمعه 98/06/22 تا یکشنبه 98/06/24

 

نوشته شده توسط "داود سالم"

 

برنامه:

 

حرکت: جمعه 98/06/22 ساعت 6 صبح

روز

برنامه

وعده غذایی

مسافت (Km)

زمان حرکت و استراحت (ساعت)

اختلاف ارتفاع

توضیحات

روز اول

حرکت به سمت جاده چالوس، مرزن آباد، خروجی کلاردشت، لاهو، نرسیده به کلاردشت وارد جاده عباس آباد، کردمحله، طویدره

ناهار

180

5

شروع پیاده روی به سمت محیط بانی، صعود غربی در امتداد خط الراس، دو راهی مازیچال و ارتفاعات، گوسفندسرای شورزمین، هزارچشمه، منطقه مازیچال

شام و اسکان

17

5

 1400 متر صعود (2600-1200)  پیمایش جاده جنگلی بکر

روز دوم

سرازیر شدن از مازیچال به سمت شمال، ورود به جنگل، چشمه

صبحانه

3

1 + 1

500 متر فرود (2100-2600)

ادامه فرود در جنگل، عبور از کلبه محلی و رسیدن به آبشار کوچک

ناهار

11

5 + 1

1000 متر فرود (1100-2100)

ادامه فرود در جنگل، دیدن روستای دراسرا و پارک جنگلی تیاس در کوه روبرو، رسیدن به رودخانه و جاده کلاردشت به عباس آباد، پارک جنگلی خرماچال شام و اسکان و صبحانه 9 4 1000 متر فرود (100-1100)

روز سوم

حرکت در دامنه کوه جنگلی به سمت شرق، رسیدن به دهانه غار آبی دانیال

ناهار

10

5 + 1

 100 متر صعود (200-100)

نیاز به چراغ قوه و و وسایل شنا

بازدید از غار و بازگشت به دهانه غار و حرکت به سمت جاده منتهی به روستای دانیال و چاری

شام

120

2 + 2 + 1  3 + 3 +1
حرکت با ماشین به سمت سلمان شهر و ترمینال عباس آباد و بازگشت به تهران - 230 5

                                                                            ورود به تهران: غروب یکشنبه 98/06/24

  

1


گزارش روز اول (جمعه):

قرارمان ساعت 6:30 تا 7 صبح در ترمینال سواری های پایانه غرب می باشد به مقصد کلاردشت. تا ساعت 7 صبح همراهان (علی ذکائی، مهدی چراغی، داود سالم) جمع شدند و پس از صرف صبحانه سرپائی و چای، یک ساعتی منتظر بودیم تا یک مسافر دیگر جور شود تا با تاکسی پژوی بین شهری به سمت کلاردشت از جاده چالوس راه بیفتیم.

ساعت 7:45 صبح راه افتادیم. کرایه هر نفر در صندلی عقب 51.000 تومان (صندلی جلو، 70.000 تومان) بود. ساعت حدود 10 صبح بود که ترافیک در مسیر بازگشت به تهران خودنمائی می کرد و خودروها سپر به سپر حرکت می کردند. (جمعه بود و چند روز پیش نیز تاسوعا و عاشورا بود و تعطیلی پشت سر هم) در میانه راه، راننده برای صبحانه ایستاد و او رفت صبحانه و ما هم به خرید گلابی مشغول شدیم. گلابی های بسیار شیرینی بود.

ساعت 11:15 دوراهی کلاردشت و ساعت 11:45 رسیدیم به ترمینال کلاردشت (نرسیده به کلاردشت). راننده نیز اهل کلاردشت بود، به نام اباذر دلفان آذری که بسیار فرد پخته و خوش مشربی بود.

در ترمینال کلاردشت، دستشویی رفتیم و تاکسی ای را به مقصد طویدره (ابتدای جاده عباس آباد) با کرایه 15.000 تومان سوار شدیم. پس از رسیدن به حسن کیف (مرکز کلاردشت)، جاده عباس آباد را به سمت شمال رفتیم و پس از طی 2 کیلومتر، با ورود به روستای طویدره (ارتفاع 1200 متر)، درخواست کردیم که راننده ما را تاجایی که می شود جلوتر ببرد و 5.000 تومان دیگر هم بدهیم. راننده 100 متری رفت و گفت به سلامت! به دلیل کمبود بطری آب، بطری آب راننده را نیز گرفتیم.

2

ساعت 12:15 پس از کمی جمع و جور کردن وسایل و عکس انداختن، راهی جاده به سمت مازیچال شدیم. قصدمان طی 17 کیلومتر مسیر جاده ای طویدره تا مازیچال بود تا شب را در مازیچال (ارتفاع 2600 متر) باشیم. با برنامه نصب شده روی موبایل علی (گایا، GAYA) هم مرتب موقعیت و ارتفاع مان را به کمک نقشه توپوگرافی اش، چک می کردیم.

ساعت 12:45 رسیدیم به محیط بانی (ارتفاع 1350 متر) که چشمه ای نیز وجود داشت. کمی از چند و چون مسیر (زمان، فاصله، چشمه و ...) پرسیدیم. به امید چشمه های بعدی، بطری آبهای نصف مان را پر نکردیم و راهی شدیم. ساعت 13:30 به دوراهی (ارتفاع 1600 متر) رسیدیم و مسیر سمت چپ را رفتیم. راه سمت راست به روستا بر می گردد.

مه هر چه ارتفاع می گرفتیم، شدیدتر می شد و فاصله دید را کم کرده بود. در طول مسیر، خودروهای معمولی و دو دیفرانسیل برای بازدید از مازیچال نیز تردد می کردند و برخی به دلیل گل و شل بودن جاده و شیب زیاد، بکس باد می کردند و به زحمت می توانستند ادامه مسیر دهند. ولی شوق منظره کارت پستالی مازیچال، همه را وسوسه می کرد. پرایدی نیز جوش آورده بود و از ادامه مسیر منصرف شان کردیم.

3

ساعت 14:30 تصمیم گرفتیم، ناهار بخوریم. در ارتفاع 1850 متری بودیم و خبری از چشمه آب نبود. ناهارهایی که از خانه آورده بودیم (سیب زمینی و پیازداغ و کوبیده آب گوشت) را خوردیم. از شهر دور افتاده بودیم و حسابی سیر و پیاز نیز با ناهار خوردیم. پس از نماز در ساعت 15:15 حرکت کردیم. به دلیل بارندگی و خیسی هیزم ها و بی خاصیت شدن آتش زنه، نتوانستیم آتش به پا کنیم.

در مسیر گله گوسفندی دیدیم و از چوپانش نیز چند و چون مسیر را جویا شدیم. گروه کوهنوردی حدود 30 نفره نیز از مازیچال در حال بازگشت بودند که با آنها نیز گپی زدیم. در اکثر مسیر موبایل آنتن می دهد.

ساعت 16 در ارتفاع 2000 متری رسیدیم و بارندگی و مه، بسیار شدید شده بود. ساعت 17:45 در ارتفاع 2200 متری، به دوراهی رسیدیم و سمت راست را ادامه دادیم. مسیر سمت چپ گویا به بالاترین نقطه مازیچال (ارتفاع 2600 متر) و هزارچشمه و گوسفندسرای شورزمین منتهی می شود. مسیر سمت راست ما را به سمت شمال قله مازیچال رهنمون می ساخت.

5

نیسان پیکاپی کنارمان ایستاد و زیرانداز علی را که در بین راه افتاده بود را برداشته بودند و تحویل مان دادند. ما را نیز تا کلبه های مازیچال رساندند و نیم ساعتی از برنامه جلو افتادیم و باعث شد قبل از تاریکی هوا به مازیچال برسیم.

در مسیر به یک دو راهی رسیدیم که راننده سمت چپ را رفت. (گویا مسیر سمت راست وارد جنگل می شود و در بالاتر (شمال) از مازیچال سر در می آورد که ما در روز دوم این جاده را قطع کردیم و ازش گذشتیم)  هنگام پیاده شدن و پریدن از پشت ماشین، یکی از طلق های عینکم درآمد و برای جاانداختنش حسابی به زحمت افتادم.

ساعت 18 رسیدیم مازیچال (ارتفاع 2300 متر) و هوا همچنان بارانی و پر مه بود. راننده حمیدرضا کاظمی بود و گویا خودش جزء کوهنوردان حرفه ای می باشد. کمی منطقه را برایمان تشریح کرد. در زیر شیروانی خانه ای که قفل بود، بساط مان را پهن کردیم و چادر را علم کردیم.

از یکی از دستشویی های کلبه ها که شیر آب نیز کشیده بودند، بهره ها بردیم. ساعت 20 نماز خواندیم و شام (قرمه سبزی با برنج) به همراه سیر و پیاز فراوان خوردیم و ساعت 21 سه نفری داخل چادر خوابیدیم. موبایل همراه اول و ایرانسل در خود مازیچال آنتن نداشت. برق رسانی هم که هنوز انجام نشده است.

دست علی ذکائی درد نکند که واقعا بابت تجهیزات ریز و درشت، ارزان و گرانش ما را شرمنده کرد. (چادر ضدآب، زیرانداز، پریموس، GPS، موبایل با کیفیت برای عکاسی و موقعیت یابی، پانچو، فندک، چاقو، دمپائی و ...) همچنین بسیار به محیط زیست توجه می کرد و زباله ها را با خود حمل می کرد. مهدی چراغی نیز نقش آشپز را داشت.

در نیمه های شب، به مراتب صدای پارس سگان می آمد و تا نزدیکی صبح، باران نیز ادامه داشت.

 

گزارش روز دوم (شنبه):

ساعت 6:30 برای نماز بیدار شدیم و مه کمتر شده بود و به تدریج داشت بالا می آمد. گله گاوها نیز در جاده ای که دیشب آمده بودیم، راهی چرا شدند.

6

7

ساعت 8 صبحانه (خامه و عسل و پنیر و چای) خوردیم و ساعت 8:45، جاده را ادامه دادیم تا به سمت شمال سرازیر شویم.

کمی جلوتر در ارتفاع 2250 متر، مسیر دوراهی شد و مسیر سمت راست را رفتیم. یادمان افتاد که آفتابه مان را در دستشویی جاگذاشتیم و از آن صرفنظر کردیم.

سگی بسیار زخمی که تقریبا در 5 نقطه بدنش اثرات جراحت بود، در کنار جاده ایستاده بود و پس از عبور از آن، پی مان آمد. کمی جلوتر علی داد زد: گراز، گراز. سگ به سمتش حمله ور شد و آن را فراری داد. سگ همچنان با ما می آمد. گفتیم شاید گشنه باشد. کمی نان بهش دادیم و با اشتها خورد ولی باز همراه مان آمد.

7.1

7.2

ساعت 9:35 در ارتفاع 2100 متری به دوراهی رسیدیم و سمت راست را رفتیم. جای پای خرس نیز روی گل های جاده کاملا مشخص بود.

10

کمی جلوتر دوباره جاده دو راه شد و در انتهای جاده سمت راست، کلبه هایی دیده می شد. راه سمت چپ را رفتیم و به کلبه هایی رسیدیم که برخی شان گاوداری بود. ارتفاع مان همان 2100 متر بود. 3 نفر از روستائیان را دیدیم و کمی درخصوص موقعیت مان صحبت کردیم. اسم منطقه، تک نشین بود.

11

12

جاده دیگر تمام شد و از شمال کلبه ها، در مسیر کاملا مالرو که گاوها هنوز هم در حال تردد بودند، وارد جنگل شدیم و به سمت عباس آباد (مازندران) سرازیر شدیم. مسیر بسیار گل آلود و سر بود، به نحوی که هر کدام مان تقریبا 10 باری سر خوردیم.

ساعت 11:30 در ارتفاع 1650 متر به جاده ای رسیدیم. جاده در این نقطه از جنوب (به نظر از کلاردشت می آمد و همان جاده ای که در بالا به آن اشاره شد) می آمد و به سمت شمال (ییلاق برخی عشایر) می رفت. مسیر به جهت شمال را کمی ادامه دادیم ولی چون در حال صعود بودیم، شک کردیم و gps زدیم و متوجه شدیم داریم اشتباه می رویم. برگشتیم و جاده را به سمت جنوب رفتیم.

کمی جلوتر نیسانی داشت از جاده رد می شد و گویا داشت از کلاردشت می آمد. موقعیت مان را پرسیدیم و گفتیم داریم می رویم عباس آباد. گفت: مسیر مالرو ایناهاش. واقعا در ابتدای مسیر مالرو بودیم و اگر توجه نمی کردیم، ردش کرده بودیم. (لازم به ذکر است با ورود به جاده و 30 متر حرکت به سمت راست (جنوب)، مسیر گشاد مالرویی در زیر جاده و به سمت شمال شروع می شود که باید دقت کرد تا ردش نکنید)

راننده گفت: سگ برای خودتونه. گفتیم: نه. گفت پس ردش کنید برود. گفتیم: خب ما کاریش نداریم، خودش دارد دنبالمان می آید. گفت: بزنیدش! واقعا مانده بودیم با سگه چکار کنیم و بالاخره چجوری می خواهیم ازش خداحافظی کنیم.

14

ادامه مسیر بسیار گل و شل بود و هم پایمان در گل فرو می رفت و در در برخی جاها نیز بسیار سر می خوردیم. قسمتی از مسیر را در کنار دره ای انبوه از درختان، عبور کردیم و حرکت در کناره مسیر به نظر بسیار خطرناک به نظر می رسید چراکه هر لحظه امکان ریزش زمین زیر پایمان وجود داشت. ساعت 12:30 در ارتفاع 1400 متر کمی استراحت کردیم. درختان سیب ترش و ازگیل نیز در مسیر بسیار بود. ساعت 13 در ارتفاع 1250 متر مجدد رسیدیم به جاده و سمت چپ را که رو به پائین و تقریبا شمال می رفت را ادامه دادیم. مه کمتر شده بود و علی پانچواش را جمع کرد. مه و باران، اثرش را روی موبایل علی هم گذاشته بود و بخار زیر شیشه دوربین نفوذ کرده بود و عکس ها تار می افتاد و ناچار بود، سلفی بیاندازد.

ساعت 13:45 در ارتفاع 1150 متری به دوراهی رسیدیم. سمت راست رو به شمال می رفت. در همین جا تصمیم گرفتیم برای ناهار و نماز به ایستیم. برای ناهار کوفته های هانی را گرم کردیم و برای سگ نیز کشیدیم و بسیار با ولع نوش جان کرد. سیر و پیاز هم که سر جاش.

ساعت 14:45 در جاده حرکت کردیم و کمی جلوتر، جنگل (کوه) ریزش کرده بود و جاده را بسته بود. از این جا به بعد دیگر مسیر جاده ای مجدد به مسیر مالرو تبدیل شد. کمی ناچار به بالا و پائین رفتن شدیم. در اکثر مسیر، موبایل چه همراه اول، چه ایرانسل، آنتن داشت.

کلا رو به سمت شمال در حال حرکت بودیم و طبق موقعیت جغرافیائی مان دوست داشتیم به نحوی به سمت شرق برویم تا به رودخانه اصلی برسیم و کمی جلوتر نیز به جاده اصلی عباس آباد در حول و حوش روستای دراسرا.

ولی خیلی مسیری به سمت شرق وجود نداشت و ناچار بودیم همچنان به سمت شمال پیش برویم. از دور صدای قطع درختان نیز می آمد که نمی دانیم محیط زیست مشغول بود یا قاچاقچیان چوب!

15

ساعت 17 به جاده ای در ارتفاع 850 رسیدیم. چند گاو در حال چرا بودند و با سگ همراه مان کمی درگیر شدند و اولین جایی بود که صدای پارس سگ همراه مان را شنیدیم. فردی با دمپایی دیدیم و ازش ادامه مسیر را پرسیدیم. گفت جاده سمت چپ (رو به سمت شمال) به سمت ییلاقات رامسر می رود و سمت راست به سمت تیاس. خودش هم رفت به سمت شرق و به سمت صدای اره برقی!

جاده سمت راست را ادامه دادیم و کمی جلوتر در ساعت 17:30 در ارتفاع 800 متری به چهارراه رسیدیم. از طریق شلنگ، آب چشمه را متمرکز کرده بودند و 2 موتور با پلاک مخدوش نیز آنجا پارک بود.

کم کم باید به فکر اسکان مان در شب هم می بودیم. ولی تصمیم گرفتیم جاده روبرو و اصلی تر را که به سمت جنوب شروع می شد و کمی جلوتر به سمت شرق می رفت را ادامه دهیم. ماشینی دوکابین در یکی از پیچ های جاده پارک بود و راننده اش داشت در آن نزدیکی با موبایل حرف می زد! هدف مان نزدیکی به دره، رودخانه و جاده اصلی عباس آباد بود.

کمی جلوتر و در ساعت 18، نیسانی را دیدیم که دارد از پشت سر به سمت ما می آید. کنار ما توقف کرد و گفتند: از مازیچال آمده اید، گفتیم: بله. گفتند: این سگ ماست که دنبال شما راه افتاده. گرفتنش و با طنابی به پشت نیسان بستند و ما را هم سوار کردند تا به جاده اصلی برسانند. ماشین دوکابین نیز پشت نیسان داشت می آمد ولی ادامه مسیر را نیامد و آنجا معطل کرد!

16

ساعت 18:10 به دوراهی رسیدیم و راننده سمت راست را رفت. در پشت ماشین در کیسه ای پنیر محلی آویزان بود و آبش در داخل کابین نیسان راه افتاده بود. سگ وقتی قصد می کرد که روی پاهایش بشیند، سریع پا می شد. به نظر آب پنیر باعث سوزش زخم هایش می شد. مسیر هم به شدت ناهموار بود و بسیار عضلات بدن مان کوفته شد.

ساعت 18:20 از داخل رودخانه، سوار بر ماشین رد شدیم. در مسیر 2 موتورسیکلت پارک شده دیگر را نیز دیدیم! ساعت 18:30 رسیدیم به جنگلبانی که زنجیر را انداخت تا رد شدیم. 206 ای نیز که مربوط به جنگلبان بود در آنجا پارک بود.

سرعت نیسان در جاده حدود 30 کیلومتر بر ساعت بود و تقریبا در این نیم ساعتی که تا تیاس راه آمد، حدود 15 کیلومتر ما را جلو انداخت وگرنه به احتمال زیاد به تاریکی می خوردیم.

کمی جلوتر خانواده هایی که برای تفریح به دل جنگل زده بودند نیز در کنار جاده اتراق کرده بودند. به پارک جنگلی تیاس رسیده بودیم و بالاتر از دراسرا بودیم. وارد جاده عباس آباد شدیم و از راننده درخواست کردیم اگر مسیرش می خورد ما را هم ببرد.

به محض ورود به جاده، سگ های ولگرد اطراف به سمت ماشین حمله ور شدند و سگ داخل ماشین نیز گارد حمله گرفت و کمی به همدیگر پارس کردند و تمام. بالا آوردن سر سگ از ماشین گویا برایش لذت بخش بود و باعث شد بقیه مسیر را به همان حالت، پشت نیسان بایستد و هوایی هم بخورد و چشم به مناظر جلو بدوزد. نمی دانم چه شد که دهان سگ پر از بزاق شده بود (گویا زکام گرفته بود) و به اطراف ترشح می کرد!

ساعت 18:45 رسیدیم لنگا و راننده در آنجا پیاده مان کرد. روستای دانیال را ازش پرسیدم که چجوری برویم؟ راهنمایی مان کرد ولی خیلی با نقشه جور در نمی آمد.

پس از خداحافظی با صاحبان سگ، در کنار جاده به سمت عباس آباد راه افتادیم تا ماشینی بگیریم و ما را به نزدیکی غار دانیال در سلمان شهر برساند تا شب را در آنجا بمانیم و صبح برویم غار.

بالاخره نیسانی برای مان نگه داشت. مهدی نیز ما را مهمان پفک نمکی ای کرد. رفتم جلو پیش راننده نشستم و گفتم می خواهیم در نزدیکی غار برویم و جایی که آب داشته باشد که بتوانیم اتراق کنیم و لباس های مان را تمیز.

راننده، لیسانس حقوق داشت و چند مدرک فنی موتور ماشین ولی الان شغل اش اسکلت بند ساختمان بود. خانه خودش در نزدیکی متل قو بود و در دل جنگل. در طی مسیر بسیار از اوضاع اقتصاد و فرهنگ نالید. 2 فرزند داشت که پسر بزرگش در مدرسه تیزهوشان درس می خواند و از فاصله طبقاتی زیاد در مدرسه نیز بسیار شاکی بود.

ساعت 19 متل قو بودیم. راننده دلش نیامد ما را در جاده نزدیک خانه اش پیاده کند و گفت می رسانمتون به نزدیک ترین نقطه به غار که می شود با ماشین رفت. پس از عبور از راه های میانبر و یک شهرک، وارد جاده ای فرعی شدیم و در ساعت 19:45به پارکینگ غار رسیدیم. هرچه اصرار کردم، کرایه نگرفت و راهنمایی مان کرد که فردا چگونه غار برویم و چگونه به سمت تهران حرکت کنیم.

هوا داشت تاریک می شد و زودتر باید تصمیم می گرفتیم که چکار کنیم. آخرین افرادی که غار را بازدید کرده بودند نیز در حال ترک منطقه بودند. به علت کثیفی بیش از اندازه لباس هایمان، جرأت نکردیم درب خانه ای را بزنیم تا شب به ما جا دهند. به ناچار کمی در اطراف پارکینگ جستجو کردیم، و گاوداری متروکه ای را یافتیم و تصمیم گرفتیم شب را در همان جا بمانیم.

درب گاوداری با الوار بسته شده بود که کنارش زدیم. منبع آبی نیز در کنار درب بود که ابتدا بسیار خوشحال شدیم ولی با باز کردن شیر آب، دیدیم که آبش بسیار زرد است و بسیار پر رسوب. مهدی گفت بالای منبع را ببین. آب شیروانی گاوداری را به ناودانی به درون منبع منتهی کرده بودند تا آب باران در منبع، جمع شود.

26

 بالاخره ساعت 20 در گاوداری مستقر شدیم و بساط چادر و برنج را برپا کردیم. با مهدی رفتیم کنار رودخانه تا آبها را پر کنیم و وضو بگیریم. پس از برگشتن، موبایل مهدی از دستش افتاد و صفحه اش خورد شد. تا قبل از این چندباری افتاده بود ولی خسارتی ایجاد نکرده بود.

نگران غصبی بودن محل نمازمان هم بودیم. پس از اقامه نماز و صرف شام (قیمه و برنج) و صرف چای، ساعت 22 خوابیدیم. قرارمان بود تا صبح زودتر پا شویم و جمع و جور کنیم تا ترجیحا غروب فردا بتوانیم تهران برسیم.

 

گزارش روز سوم (یکشنبه):

ساعت 5:30 صبح بیدار شدیم و نماز را خواندیم و صبحانه، پنیر و خامه و عسل و چای خوردیم و بساط مان را جمع کردیم و در یکی از اتاق های گاوداری گذاشتیم چراکه به نظر مسیر غار برای عبور آدمی سخت هست چه برسد به کوله و بار اضافه.

مردی نیز وارد گاوداری شد و گفت اینجا برای برادرانش می باشد و معذرت خواهی کردیم که بدون اجازه وارد شدیم و ایشان رضایت دادند و تعارف کردند که حتی برویم خانه شان.

ساعت 7:15 صبح به سمت غار حرکت کردیم. پس از عبور از رودخانه، مسیر پاکوب را که بیشترش گلی بود را رفتیم. ریشه درختان نیز بخشی از آن روی خاک بود و برای عبور از مناطق گلی بسیار کمک بود. پس از نیم ساعت جنگل نوردی، به دهانه غار زیر دیواره سفید رنگ، رسیدیم.

21

22

 چراغ قوه ها را روشن کردیم و ساعت 7:45 وارد غار شدیم. مهدی هم چراغ قوه موبایلش را روشن کرد و موبایل را با چفیه به سرش بست تا دستانش آزاد باشد. ورود در غار کمی اولش سخت است و عظمتش را به رخ می کشد. باید حدود 2-3 متری دست به سنگ، پائین رفت تا به کف دالان اصلی رسید. 100 متر جلوتر دیگر باید وارد آب شد و فعلا تا ساق پا. مسیر دالانی است تقریبا به عرض 2 متر و ارتفاع 4 متر و داخل آب. برخی جاها را هم باید نیم خیز و نشسته و پامرغی رد شد. کمی جلوتر به حوضچه آبی می رسیم که آب تا زانو می رسد.

در ادامه از آبشار کوچکی و سپس از دالانی می گذریم. دیواره ها به نظر سنگی است. تا اینجای مسیر را احتمالا می شود با خانواده و زن و بچه نیز آمد.

چند دقیقه بعد باید دیواره حدود 4 متر را به کمک طنابی که نصب کرده اند بالا رفت. صدای خفاش ها می آید و در دیواره سقف بالایی نشسته اند. فضولات آنها نیز به فراخور، در کف غار خودنمایی می کند و بسیار لغزنده هست.

ادامه مسیر رو به سمت پائین می شود که کمی سخته و با دست به سنگ شدن مقدور می باشد. از یکی دو آبشار کوتاه عبور کردیم. مسیر مجددا خوب شد و پس از عبور از تالار ریزان یا زرین، از زیر سنگ های آهکی (شبیه قارچ یا شبیه کدو تنبل) عبور کردیم.

ساعت 8:45 به حوضچه رسیدیم و تا کمر در آب بودیم. آبشاری 2 متری را باید بالا می رفتیم. که از دیواره های بالایی آن نیز آب می ریخت. تصمیم گرفتیم جلوتر نرویم و باز گردیم. چند عکس انداختیم.

24

 در مسیر بازگشت آن بخشی را که با طناب بالا رفته بودیم را به زحمت پیدا کردیم. در مسیر بازگشت حسابی لباس هایمان خیس و تمیز شد. بالاخره ساعت 10 صبح به دهانه غار بازگشتیم. خرما و آب خوردیم و پس از چند عکس یادگاری به سمت رودخانه و گاوداری راه افتادیم.

نزدیک رودخانه، صدای دارکوبی که در حال کوبیدن به درخت بود شنیده شد. خودش را هم روی درخت دیدیم. ساعت 10:30 رسیدیم به رودخانه. بالاخره پس از 2 روز، آفتاب را دیدیم. ساعت 11 وسایل را برداشتیم و به سمت روستا راه افتادیم.

 

25

ساعت 11:15 به روستای چاری رسیدیم. ساعت 11:30 رسیدیم روستای دانیال و تصمیم گرفتیم با تاکسی های خطی آنجا تا لب جاده (متل قو) برویم و منتظر اتوبوس های بین راهی شویم به سمت تهران.

پس از راه افتادن و عبور از خیابان دریاگوشه، 10 دقیقه ای رسیدیم لب خیابان اصلی متل قو و 6.000 تومان نیز کرایه مان شد. حدود 10 دقیقه بعد نیز اتوبوسی که در حال عبور بود دست تکان دادیم و سوارمان کرد. اتوبوس از عباس آباد (مازندران) راه افتاده بود و نصفش خالی بود. کرایه هر نفر تا تهران 37.000 تومان بود. پس از توقف نیم ساعته در حوالی گچسر، بالاخره ساعت 17 رسیدیم ترمینال غرب تهران.

 

 

به نام خدا

 

درباره ما

 

     با سلام

از سال 1380 تاکنون (1400)، سالی حداقل یکبار موفق به شرکت در چنین برنامه هایی شده ام. آشنایی ام با این برنامه ها به سال 1379 بر می گردد که اسماعیل (برادر بزرگه) با نهاد نمایندگی رهبری در دانشگاه امیرکبیر برنامه الموت قزوین تا جاده دوهزار تنکابن را رفته بودند. خودم هم سال های 1380 و 1381 و 1382 موفق به شرکت در برنامه های برگزارشده توسط نهاد شدم. برنامه ریزی و مدیریت این جور برنامه ها برایم جالب بود و همیشه بانیان این تیپ برنامه ها را تحسین می کردم.

 

تحمل مشکلات، دیدن مناظر روح بخش طبیعت، لمس زندگی عشایری، سنجش ظرفیت آدم ها، تقویت اراده و ... از جمله مواردی بود که من را تشویق به پیگیری برگزاری این گونه برنامه ها کرد. در سال 1382 در برنامه نهاد مشکلاتی ایجاد شد (سختی برنامه ریزی و هماهنگی های افراد و تجهیزات، تنها بودن راهنما، کم ظرفیتی برخی بچه ها، غر زدن های بچه گانه برخی افراد، حوادث رخ داده همچون ریزش سنگ بزرگ از کوه و متلاشی شدن و برخورد به بچه ها، سرخوردن وحشتناک یکی از بچه ها از برف و ...) باعث شد تا نهاد به کل این برنامه ها را تعطیل کند.

 

با تعریف هیجانات برنامه برای بچه های محل و دوستان مان در مسجد امام عصر(عج) واقع در هزاردستگاه نازی آباد، بچه ها مصر به برگزاری این گونه برنامه ها شدند تا بالاخره اولین برنامه را در سال 1381 و مسیر فشم تا کجور را برنامه ریزی کردیم و از 29 نفر ثبت نامی فقط 13 نفر تا پای کار آمدند و بقیه انصراف دادند. سال اول با اینکه نیمی از روز آخر را گم شدیم و کم آبی هم طاقت فرسا بود ولی جزء یکی از برنامه های بسیار عالی بود. سالهای بعد با توجه به شرایط و وابستگی برخی بچه ها به همدیگه، تعداد بر و بچه ها کم و زیاد می شد.

 

طی این سال ها به افرادی که به نحوی بچه محل، رفیق، همکلاسی، هم خدمتی، همکار و ... بوده ام، پیشنهاد برنامه را داده ام و برخی از آن ها طی این سال ها در برنامه هایی حاضر بوده اند. جا دارد یادی کنم از شرکت ها و مکان هایی که به نحوی در شکل گیری ایده و برگزاری برنامه ها سهیم بوده اند:

 

- محله هزاردستگاه نازی آباد

- مسجد امام عصر (عج) نازی آباد

- مدرسه امیدامام منطقه 16

- مدرسه اندیشه شاهد منطقه 16

- دبیرستان نمونه دولتی رشد منطقه 16

- دانشگاه صنعتی امیرکبیر

- شرکت آذین تنه

- شرکت نفت پاسارگاد

- شرکت اندیشه وران (اوک)

- ستاد مشترک سپاه (دوران سربازی)

- دبیرستان انرژی اتمی

- شرکت قطارهای مسافربری رجاء (معاونت فنی)

- شرکت پویا فن آوران کوثر

- مدرسه نوبت اول انرژی اتمی

- شرکت داده کاوان اندیشه برتر

- شرکت توسعه گران نوین اندیش امیران

- فروشگاه زنجیره ای مگا استور کیوان

- موسسه دانش بنیان برکت

- املاک دلتا

(هلدینگ ارزش آفرینان میثاق صدرا) شرکت پروازبران سپهر پارسا

- شرکت توسعه فناوری شمیم شریف

 

دیدن این سایت علاوه بر دوستانی که در برنامه های مختلف گروه شرکت کرده اند و تجدید خاطره ای برایشان می باشد به افرادی توصیه می گردد که قصد دارند برنامه های پیاده روی و کوهپیمایی ای که از یک نقطه به نقطه دیگر می رود (عناوینی همچون کوهنوردی، جنگل نوردی، پیاده روی و ...) یعنی صرفا صعود به یک ارتفاع یا کوه خاصی را شامل نمی شود و در طول برنامه نیز حدود 2 شب باید در راه اتراق نمود، برگزار نمایند.

 

از کلیه بینندگان این سایت تقاضا می شود در صورتی که گزارش یا عکسی از برنامه های اشاره شده را دارند ایمیل فرمایند و یا با شماره اعلامی تماس بگیرند.

لازم به توضیح است که کیفیت و اندازه عکس ها کاهش یافته است تا حجم زیادی را اشغال نکند، لذا دسترسی دوستان به اصل عکس ها امکان پذیر می باشد

جا دارد تشکر ویژه خود را از دوستان بزرگوارمان مهدی چراغی و علی پاک نیت ابراز نماییم چرا که با صبر، حوصله و متانت خود، حامی ما در راه اندازی و امور مربوط به سایت بوده و می باشند

 

دامنه سایت با نام "کوه وار" یا "کوه ور" به ثبت رسیده است وطراحی اولیه سایت نیز در سال 1389 انجام شده است

www.koohvar.ir

 

 هدف اصلی از ایجاد سایت به شرح زیر می باشد

  • بستری برای انتقال تجربیات به علاقه مندان
  • آرشیو برنامه های برگزارشده و ثبت دقیق گزارشات
  • خدمتی عام المنفعه در راستای توسعه ورزش همگانی
  • دسترسی آسان شرکت کنندگان به گزارشات و عکس ها
  • راهنمایی برای کوهنوردان عزیز جهت شناسایی هرچه بهتر مسیر

 

در انتها لازم به ذکر می باشد بخش گنجینه خاطرات شامل عکس هایی از بچه های مسجد امام عصر (عج) می باشد که در خلال کار به دستمان رسیده است و تلاش کردیم جای خالی آن را با این عنوان در سایت حفظ کنیم

همچنین خاطرات مکتوب دوستان را نیز در بخش نوشته ها می توانید ملاحظه فرمائید

 

با تشکر

داود سالم

09359080197

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

 

 

نظرات قدیم

#1 فرهاد 2014-03-15 16:28

همینکه از بچه های مسجد هستید و کوهنوردید خودش کلییییییییییییی ییه. خداوند پشت و پناهتان

#2 مهدی روحی 2014-08-04 23:56

سلام آقا داوود
مخلصیم آقا
خیلی از این سایت باحالتون لذت بردم
بخصوص که عکس های خودم که اونا رو ندارم تو قسمت مربوط به شاهرود--گرگان 1381 دیدم
واقعا برام هیجان انگیز بود حتما به اسماعیل خان سلام برسون
اتفاقا الان محل کارم گرگان هست
خیلی خوشحال شدم
یا علی

#3 حسینی 2015-01-27 08:10

برادر
بهتر است در فرهنگ لغت نگاهی به معنی سایت خودتان (نام قدیم سایت: مالرو) بیندازید

#4 داود سالم 2015-01-27 08:12

با سلام و تشکر از تذکر شما
راه مالرو اصطلاحی است که در بین دوستان کوهنورد بسیار استفاده می شود و نام جا افتاده ای در بین دوستان می باشد
البته قبول هم داریم که معنای عام آن نیز در بین جامعه مناسب نمی باشد لذا برای گریز از این منظر، نام کوهوار یا کوه ور را نیز برای سایت انتخاب کرده ایم و با این نام نیز سایت، در دسترس می باشد
www.koohvar.ir
آدرس مالرو نیز که تا خرداد ماه منقضی می شود طی فراخوانی در بین دوستان جهت تمدید یا منقضی کردن آن اقدام خواهیم کرد
با تشکر
داود سالم

  #5 علیایی 1392-09-29 19:11
با سلام خدا قوت
با سلام لطفا دوستان را معرفی و کمی هم در باره مسجد و پیشکسوتان آن بنویسید ممنون