دیده بان سه راه شهادت

شلمچه بهمن 1365



نوشته شده توسط "رضا منادی"



بعد از ترکش خوردن من و پایان محاصره قرارگاه عراق و تسخیر آن توسط نیروهای ما و به اسارت در آمدن تعداد از نیروهای دشمن، نبرد در آن منطقه به پایان رسید و ما را به خط دیگه ای انتقال دادند.

در اون زمان یه خودروی ام 113 (M113) از لشگر زرهی ارتش از خرم آباد به ما مامور کردن که وظیفه بردن ما به خطوط مقدم و مختلف رو داشت. راننده آن ستوان دوم علی محمد سلاطی و یه سرباز کمکی داشت به نام سیرمادیان (البته فامیلی این سرباز برای ما خیلی جالب بود) قبل از عملیات اونها تانکشون را با کمرشکن آوردن و خودشون رو معرفی کردن.

سلاطی متاهل و اهل خرم آباد بود و قد نسبتا بلند داشت و بسیار مودب و همچنین بسیار خوش خط هم بود. به واسطه مامور شدنش به سپاه و بسیج در ابتدا خیلی سخت ارتباط برقرار می کرد. نیروهای ما همه داوطلب و جوان و با انرژی و کمتر ضابطه مند قوانین نظامی بودند و آنها کاملا برعکس ما. مدتی که گذشت و دیدند در بین ما فرمانده و نیروی عادی تنها در عملیات ها کارائی دارند و بچه ها خیلی با هم صمیمی هستند، خیلی خوششون میامد.

تا اینکه زمان عملیات فرا رسید و سلاطی دید که بچه های ما برای جنگیدن و کشته شدن در راه کشورشون چه شوقی دارن. موقع حرکت ما، سلاطی اومد پیش من و بهم گفت: برادر منادی ما هم باید بیائیم تو خط؟ گفتم نه صبر کن. مارو می بینی، به هیچ کس تعلق خاطر نداریم اما تو زن و بچه داری پس صبر کن تا هر وقت بهت نیاز داشتم میگم بیای. به جاش وقتی بهت گفتم بیا دیگه معطل نکن و بدون دیگه بهت نیاز دارم.

با اینکه در بین ما تشریفات نظامی مرسوم نبود اما سلاطی احترام نظامی بهم گذاشت و گفت: می تونم یه درد دلی رو بهتون بگم؟ گفتم حتما بگو. گفت: روزای اولی که من با شما قاطی شدم زیاد ازتون خوشم نمی آمد مخصوصا که فکر می کردم خیلی خشکه مقدس هستید برای همین من که نماز نمی خوندم سعی داشتم برای اینکه لج شما رو در بیارم با شما به نماز جماعت نیام ووووو اما خودم شاهد بودم که بچه های شما با ما مثل یه دوست و مثل یه برادر رفتار می کردن و تو ورزش و غذا خوردن و ووو هیچ چیزیشون رو از ما سوا نکردن و حتی یه بار هم به روی ما نمی آوردن که ما نماز نمی خونیم. اما چیزی که برام جالب بود این بود که اونا با اینکه می دونستن ما نماز نمی خونیم یه روز صبح شاهد بودم وقتی بچه ها می خوان برن نماز بخونن، همدیگه رو آروم صدا می کردن و بهم تذکر می دادن: آهسته تر، سلاطی خوابه گناه داره. وقتی این حرفشون رو شنیدم زیر پتو به حال خودم زار زار گریه کردم و از اون موقع شدم یه نمازخون تمام عیار و باز جالب اینه که وقتی نمازخون شدم یه بار هم به روم نیاوردن که نمازخون شدی یا نمازخون نبودی. بغلش کردم و با هم روبوسی کردیم و همدیگر رو حلال کردیم و ما سوار بر مرکب مرگ شدیم و راهی خطوط مقدم جبهه.

ما به چند منطقه در شلمچه اعزام شدیم و هر بار تعدادی از بچه ها رو از دست می دادیم. بنابراین به خاطر اینکه تانک، خدمه تخصصی می خواست، بعد از 20 روز از ورودمون به خطوط مقدم جبهه، دیگه مجبور شدم با بیسیم اعلام کنم به سلاطی نیاز دارم. وقتی سلاطی اومد پشت گوشی و بهش خبر شهادت سجادی و کمندی و زخمی شدن تعداد زیادی از بچه ها رو دادم خیلی ناراحت شد و بهش گفتم سلاطی جان: اگه برات مشکلی نیست بیا تو خط دستم خالیه. گفت: برادر منادی تو فرمانده ابدی من خواهی ماند همین امروز میام. عصر سلاطی با یک دستگاه کمرشکن، تانکش رو به خط رسوند و خودش رو معرفی کرد. همدیگر رو که دیدیم، خیلی جا خورد. بازوی چپم به واسطه ترکش باندپیچی بود و صورتی تکیده، دود زده، کثیف، سیاه و لباسی بدتر از صورت و موهائی ژولیده و وووو.

سلاطی گفت: منادی جان چرا نگفتی وضع خودت بدتر از بقیه است؟ بچه ها کجان؟ چرا نگفتی زودتر بیام؟ فکر زن و بچه ام بودی؟ به درک. نگفتی بهترین دوستام و عزیزام اینجا تنهان و به من نیاز دارن؟ نمیگی مثلا من خیر سرم راننده شمام و بهم احتیاج دارید؟ منو آدم حساب نکردی؟ فقط به خاطر اینکه من زن و بچه دارم؟ بعد بغلم کرد و کنار گوشم آروم گفت: منادی جان، شما بسیجی ها به خدا خیلی مظلومید.

بهش گفتم: بسه بسه آبغوره گرفتن ممنوع. حاضر شو بریم به خط جدیدمون و من راه رو بهت نشون میدم. سلاطی فکر کنم برای اولین بار بود که چنین حجم آتشی رو می دید و هر خمپاره ای که کنار نفربر ما می خورد و صدای ترکش هاش داخل تانک به گوش می رسید، از پریسکوپ (دوربین چشمی تانک) با وحشت به بیرون نگاه می کرد و یه حس عجیب بهش دست می داد و می گفت حتما ترکش بعدی دیواره خودرو رو سوراخ می کنه.

ما به خط رسیدیم و من پیاده شدم. سلاطی خواست پیاده بشه یه نگاه بهش انداختم، گفت: باز زن و بچه؟ یه لبخند زدم و اون پرید پائین و دیگه از اون به بعد بهش چیزی نگفتم و اونم هرجا پیاده می شدم دنبالم بود. قبلا بیسیم چیم (محمدرضا جعفری) همیشه دنبالم بود و حالا سلاطی هم اضافه شده بود اما سیرمادیان (سرباز کمک سلاطی) کمتر از نفربر پیاده می شد. در این مسیر چندبار من و سلاطی رفتیم و آمدیم و در آخرین بار نزدیک غروب، درست در سه راه شهادت وقتی خواستیم از نفربر سلاطی پیاده بشیم شنی (زنجیر تانک) نفربرش از لای چرخ های هرزه گرد خارج شد و عذابی علیم بر ما استوار شد چون عملا خودرو از کار افتاد.

هوا تاریک شده بود و هرچی تلاش کردیم نشد که نشد. سلاطی به من گفت منادی جان بسه دیگه زیر این آتیش و در تاریکی نمیشه. بهش گفتم تو برو بخواب تا ببینیم چه می کنیم. یارائی فرمانده واحد و صفری یکی از بچه ها اومدن و دیدن من تنهائی دارم کار می کنم و یارائی هم دست به آچار شد. حجم آتیش به قدری زیاد بود که ما با هر پیچاندن آچار باید یه بار روی زمین می خوابیدیم تا از گزند ترکش ها که به بدنه خودرو و اطراف می خورد در امان باشیم.

نزدیکی های صبح خسته و درمانده خواستیم بریم بخوابیم. اما خدای من جائی برای خواب نداشتیم. یه سنگر بود که یه نفر جا داشت و یارائی رفت توش و بعد ما بودیم با یه چاله (درست سر سه راه شهادت) که نه سقفی داشت و نه عمقی. من و رضا صفری پریدیم توش. اما خدا شاهده تا روشن شدن هوا از سرما مثل بید می لرزیدیم و چون با انفجار هر خمپاره ای مقدار زیادی خاک و کلوخ به سرمان می ریخت، وضعیت بدتر هم شده بود. پریدم رفتم یه برانکارد پیدا کردم و گذاشتم بالای چاله تا هم سوز سرما از بالای سرمان رد شود و هم خاک ها و کلوخ ها بر سرمان نریزه.

در همون حین و در تاریکی دیدم یه تویوتا داره میره عقب اما خیلی سنگینه و به سختی گاز می خوره. یه دفعه یه منور بالای سرمون روشن شد. آه خدای من اوج مظلومیت و تنهائی و مصیبت در قسمت بار تویوتا قرار داشت. تعداد زیادی از بچه ها و سرمایه ها و بهترین عزیزان این مملکت به روی هم آرمیده بودند به نحوی که مجبور شده بودن با طناب پیکرهای مطهرشان را ببندند.

یه دفه چشمم افتاد به قسمت پائین تویوتا. جنازه یکی از بچه ها از لابلای دیگر اجساد بیرون آمده بود به نحوی که قسمت سر و تنه در زیر سایر اجساد بود و قسمت پا به روی زمین کشیده می شد. هرچی داد زدم راننده نشنید. مجبور شدم سوت بزنم که راننده وایستاد. رضا صفری گفت کجا؟ گفتم جنازه، داره میافته، میرم کمک کنم. از چاله پریدم بیرون و به وانت رسیدم و پاهای جنازه رو بغل کردم تا از لای اجساد بکشم بیرون اما ناگهان با صدای ناله ای، شوک عجیبی بهم وارد شد.

سریع در حالی که جنازه رو می کشیدم بیرون به راننده گفتم این زندس این زندس و با شنیدن صدای من رضا صفری هم اومد کمکم و جنازه رو که ترکش های زیادی به ناحیه شکم و سینه اش خورده بود رو بالای اجساد گذاشتیم و راننده سریع به سوی اورژانس حرکت کرد. تمام لباسم غرق خون شده بود. هوا داشت کم کم روشن می شد اما هنوز آفتاب نزده بود.

در فاصله 20 متری ما 4 تا دیده بان اومدن و نقشه رو روی زمین پهن کردن و با دوربینهاشون شروع کردن به رصد نیروهای دشمن و با قطب نما هاشون شروع به ثبت و نوشتن گرای مواضع دشمن. (دیده بان ها وظیفشون ثبت مسافت خود تا هدف و محاسبه آن تا مواضع توپخانه است تا بتونند روی نیروهای دشمن آتش توپخانه رو هدایت کنند) همون موقع آفتاب طلوع کرد و من به حرکات آنها خیره شده بودم. سه نفر از دیده بان ها نشستند و مشغول ثبت گراها شدند اما یکی از آنها هنوز داشت با دوربین به مواضع دشمن نگاه می کرد. بعد آروم دوربین رو آورد پائین و سرش رو به سمت چپ چرخوند تا به دوستاش نگاه کنه.

(صدای مارش پیروزی از رادیویی که پشت بلندگو قرار داشت شنیده می شد و مجری با صدای گرمی از ضربه های سختی که به نیروهای دشمن وارد شده بود می گفت)

ناگهان

دیده بان از جا کنده شد و با پشت به زمین خورد و غباری در آن سرمای بهمن ماه به هوا بلند شد. یکی از دستانش به روی سینه و دیگری کنار سرش حالت گرفت. از چاله پریدم بیرون. دوستاش هنوز نفهمیده بودن چی شده چون اون جوون، پشت سر آنها زمین خورده بود. خودم رو به پیکرش رسوندم. گلوله ای که توسط تک تیراندازهای عراقی شلیک شده بود از بالای گوش راست، جمجه اش را سوراخ کرده بود و از سمت چپ، درست در مسیر قرینه آن خارج شده بود.

خون با پمپاژ قلب در همون ثانیه های آخر زندگیش از هر دو سوراخ به بیرون می جهید و بخار حاصل از گرمی خون به وضوح دیده می شد و بوی خون به مشام می رسید و باز در همان حین تکه های مغز به علت سفیدی و سرخ رنگی خون به وضوح دیده می شد. دستانش رو روی سینه اش قرار دادم. دوستانش خود را به روی او انداختند و زار می زدند و من زانو زده به علت فقدان یکی دیگر از یاران و هموطنانم. به چشمانش که هنوز نیمه باز بود خیره شده بودم و ساعتش هنوز زمان را نگه نداشته بود و در حال شمارش بود. از دوستانش پرسیدم بچه کجاست؟ گفتند آباده فارس.

در همان روز نفربر سلاطی مورد هدف قرار گرفت و منهدم شد اما به لطف خدا کسی داخلش نبود. گلوله توپی که به دیواره نفربر خورده بود بدنه را کاملا به سمت داخل مانند دیش ماهواره فرو برده بود و همه چی داخل خودرو به اطراف پخش شده بود.

نیروهای تازه نفس وارد خط شدند و آرایش گرفتند و ساعاتی بعد نیروهای ما در روز روشن به خطوط دشمن یورش بردند و باز نبردی دیگر حادث شد. خاکریز دشمن بدون کمترین تلفات به سرعت به تصرف نیروهای ما در آمد و تعدادی از نیروهای دشمن کشته و اسیر شدند. وقتی ما به پشت خاکریز نیروهای دشمن رسیدیم همه فرار را بر قرار ترجیح داده بودند به جز دو نفر که داخل یه سنگر بین نیروهای ما و دشمن در فاصله 100 متری جا مانده بودند.

مصطفی زاده معاون تیپ با زبان دست و پا شکسته عربی به آنها گفت که بیایند و تسلیم شوند. یکی از آنها یه زیرپوش در آورد و امان خواست که ما هم گفتیم بیاید اما به محض اینکه از سنگر بیرون آمد به سمت نیروهای دشمن دوید که توسط تیربارچی هدف قرار گرفته و کشته شد. نفر دوم از داخل سنگر در حالی که باز مصطفی زاده در حال درخواست برای تسلیمش بود به سمت ما آتش گشود و این بار من با شلیک یه موشک آرپی جی که به سنگرش اصابت کرد به این قائله خاتمه دادم. مصطفی زاده با خنده گفت: رضا من داشتم باهاش حرف می زدم؟ من بهش گفتم: شرمنده آخه منم عربی بلد نیستم.

قرار شد سلاطی به عقب برود. موقع خداحافظی گفت: من یکی که نماز خوندنم رو از شما یاد گرفتم و همیشه فکر می کردم نیروهای بسیج خیلی الکی و بی برنامه می جنگن و ما ارتشی ها همه کار رو می کنیم. اما با نوع جنگیدن و صمیمی بودن و کمک کردن به یکدیگر فهمیدم مثل بسیجی ها جنگیدن هنریه که هر کسی نداره. صورتشو بوسیدم و اون رفت. سلاطی بسیار نیروی خوب و متواضعی بود و کسی بود که هنوز وقتی یادش می افتم دلم برایش تنگ می شود.

 


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید