حاجی غلامی



نوشته شده توسط "رضا منادی"



شاید باور نکنید

نوشتن یه خاطره کاملا سخت و گاهی بی رحمه و به انسان فشار عصبی زیادی وارد میکنه

گاهی وقتا اصلا یادم میره دارم خاطره می نویسم

اشک می ریزم

می خندم

چشمام می سوزه

خسته میشم

حسرت می خورم

جدا این نوع خاطره نویسی برام سخته

به این بخش نگاه کن:



قایق های زیادی در لای نی زارها منتظر ما بودند تا سوار شویم.

زیر آتش خمپاره ها و تاریکی شب و استرس زیاد بالاخره سوار شدیم و قایق ها آرام آرام در دل آب های اروند به حرکت در آمدند. حاجی غلامی پیرمردی با محاسنی سفید که در یکی از مدارس تهران (زمانی مدرسه دخترانه شهید اول در نازی آباد البته به گفته خودش) بابای مدرسه یا همون فراش بود، جلوی قایق نشسته بود.

اما به یکباره خمپاره ای در کنار قایق در آب فرو رفت و با انفجار آن آب، ده ها متر به آسمان پرتاب شد و به دنبال آن همهمه ای در قایق به پا شد تا ببینیم کسی آسیب دیده یا نه؟ قایق در موج های حاصل از انفجار، تکان های شدیدی خورد و وقتی بچه ها اعلام کردند همه سالم هستند و کمی موقعیت آرام شد، دیدم جلوی قایق حاجی غلامی نیست. به اطراف نگاه کردم. در فاصله 3 متری قایق، حاجی غلامی آرام در آبها دست و پا می زد و لحظاتی بعد او نه با ترکش و نه با موج انفجار، ملکوتی شد.

حاجی غلامی در عرض چند ثانیه طعمه کوسه ها شد.

دیدید حالا چه فشاری به آدم وارد میشه

خودتان این صحنه رو تجسم کنید

قربانتان

رضا

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید