قرارگاه یازدهم عراق و شهر دوئیجی

شلمچه 24و65/10/23


نوشته شده توسط "رضا منادی"

 

با طلوع آفتاب و پشت سر گذاشتن سرمای دلنشین دیشب، به دنبال ادامه محاصره دشمن در قرارگاه یازدهم، تنها راه ارتباطی آنها پلی بود بر روی نهری نزدیک شهر دویئجی در نزدیکی بصره.

وقتی من را برای شناسائی خطوط خودی و دشمن به سمت قرارگاه یازدهم بردند بدترین نوع درگیری و کشتار و آتش سنگین توپخانه را در آنجا دیدم.


دوربین را برداشتم و مواضع آنها را نیم نگاهی کردم. جهنمی از آتش و دود و خون و تکه تکه شدن. باورم نمی شد اینجا دنیاست یا صحرای محشر.

فشار نیروهای ایرانی در تنگ تر کردن حلقه محاصره و آتش سنگین توپخانه ما نوعی از هم گسیختگی در نیروهای عراقی را نشان می داد. در فاصله دویست متری مواضع ما یک سنگر بتونی لوله ای شکل به ارتفاع حدود چهار متر وجود داشت که دیده بان ها و تک تیراندازان عراقی کار را برای ما سخت کرده بودند و تنها موضعی بود که عراقی ها دید خوبی روی مواضع ما داشتند. با بچه ها تصمیم گرفتیم در حین درگیری مجدد با عراقی ها این دیدگاه دشمن را منهدم نماییم.


به هر جهت خطوط نیروهای خودی رو بازدید کردم و به وضوح نیاز به نیروهای زرهی در آنجا و پشتیبانی آتش مستقیم از نیروهای خودی جهت زمین گیر کردن دشمن مشاهده می شد. به سرعت خودم رو به موضعمان رساندم و بچه ها سریع به تانکهایشان وارد شدند و دنبالم حرکت کردند. وقتی به پشت خاکریز رسیدیم من سریع بچه ها رو توجیه کردم و تانکها مهمات گیری شدند و یک دستگاه خودرو بی ام پی و یک دستگاه تانک تی 62 و یک دستگاه تانک تی 72 به صورت ناگهانی و همزمان بر روی سکوها رفتند.

اولین تانکی که به روی سکو رفت عارف بود. خودروی بی ام پی که عارف توپچی آن بود شروع به هدف قرار دادن یک دستگاه تانک عراقی که در پشت خاکریز دشمن بود و فقط تیربار دوشکا آن مشخص بود، نمود. من با بیسیم به عارف هدف ها رو می گفتم و او به سوی آنها اجرای آتش می کرد. در همین گیرو دار بودیم که یکی از تانکهای دشمن یکی از خودورهای زرهی یکی از تیپ ها رو مورد هدف قرار داد و دود از آن خارج شد و یکی از خدمه آن بیرون پرید اما دیگران موفق به این کار نشدند. سریع به عارف گفتم: سمت راست، سمت راست و عارف لوله را به سوی تانکی که بچه های ما رو زده بود نشانه گرفت. موشک اول را شلیک کرد اما به هدف نخورد و از بالای سرش رد شد. شلیک چندبار دیگه تکرار شد اما باز به هدف نخورد. بی سیم رو انداختم زمین و پریدم رو برجک تانک عارف و از بالا، در دهلیز رو باز کردم و به عارف با داد گفتم علت اینکه موشکها از روی هدف میگذره به علت اینکه باید کمی بره جلوتر تا جلوی تانک بیاد پائین.

رضا صفری همین کار رو کرد و من همون بالا نشستم و یه پامو گذاشتم رو شونه راست عارف و یه پامو رو شونه چپش و گفتم هرپایی که فشار آوردم لوله را به آن سمت بچرخان. عارف شروع به شلیک کرد. وقتی عارف نتونست خوب هدف رو بزنه با پای راستم کوبیدم رو کتفش و بهش گفتم برو راست برو راست. این داستان ادامه داشت و عارف وقتی نمی تونست هدف رو بزنه و من با لگد می زدمش، دادش می رفت هوا. هدف قرار دادن تانکی که فقط یک تیربارش مشخص بود خیلی سخت بود. یادش بخیر. به واسطه لگدهایی که به عارف و کتف او زدم چقدر درد کشید طفلک و گاهی داد میزد، اما هیجان انهدام سریع تانک دشمن جهت تضعیف نیروهای عراقی و تقویت روحیه نیروهای خودی باعث شده بود که مرتب از بالا به عارف لگد بزنم و هی داد بزنم عارف بگیر چپ، نه زیاد شد، بگیر راست. با هر شلیکی گلوله از روی تانک دشمن رد می شد و گلوله های تیربارچی های عراقی یا به بدنه تانک اصابت می کرد یا همچون بارانی از گلوله در آن بالای تانک، از چپ و راست سرم رد می شد ولی می خواستم هرطور شده اون تانک رو بزنیم.

خلاصه عارف موشکی شلیک کرد و موشک به تیربار تانک برخورد کرد و تیربار از جایش کنده شد و چندمین متر به هوا پرتاب شد. خدمه تانک عراقی، درب بالای دهلیز رو باز کرد و دید تیربارش رو زده اند در این موقع بود که تانک رو رها کرد و فرار رو بر قرار ترجیح داد اما موشک دوم دیگه اجازه خروج نفرات بعدی رو نداد و تانک عراقی منفجر شد. سوت و داد و فریاد و کلاه بود که به هوا پرتاب می شد و همه خوشحال از این انتقام سریع.

 

ظهر و عصر 23 دی ماه 65

طرفهای ظهر بود پشت خاکریز تکیه زده بودم و در فکر بودم. نمی دونم به چه فکر می کردم اما آرامش موقت خط مقدم خیلی فرصت خوبی بود چرتی بزنم. لحظاتی بعد صدای یک ماشینو از پشت خاکریز شنیدم. صدا خیلی نزدیک بود. آرام سرمو بردم روی خاکریز و با تعجب دیدم یک کامیون ایفا با دو سرنشین به سمت ما میاد. باخودم گفتم نیروهای ما چطور رفتن اونور؟ بعد از چند لحظه یکدفعه متوجه شدم کامیون عراقی هاست، از جاده بصره به شلمچه در حرکت بوده اما چون عراقی ها نتونسته بودند روی جاده را با خاکریز ببندند، راننده به اشتباه و از خط مقدم خودشان رد شده و به سمت ما می آمده.
سریع از پشت خاکریز تیربار گرینوف رو برداشتم و گذاشتم روی خاکریز.
راننده عراقی تا منو دید متوجه شد اشتباه کرده و زد روی ترمز. حدود 80 متر فاصله داشتیم. تا اومد دور بزنه، یک رگبار زدم و خورد زیر چرخ های کامیون و توی زمین و شونه جاده، خاک بپا کرد. لوله تیربار را بالاتر گرفتم، راننده همچنان در حال تعویض دنده برای دور زدن و فرار بود. می شد صدای داد زدن و وحشت را در چشم هر دو دید و شنید.
شیشه جلوی ماشین رو هدف گرفتم و رگبار گلوله ها را رویشان باز کردم در عرض چند ثانیه ده ها تیر، شیشه ماشینو سوراخ و راننده و کمک اش را هدف قرار داد. راننده پشت فرمان افتاد و کمکش در را باز کرد و از آن بالا بر روی زمین افتاد و دیگر تکانی نخورد.
مدتی همه چی آروم شد و بعد قسمت باطری کامیون جرقه زد و سپس آتش گرفت و تا صبح روز بعد کل کامیون در آتش سوخت.
آتش توپخانه نیروهای ایران هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد. گاهی دلم برای عراقی ها می سوخت و درک می کردم چه می کشند چون بارها در آن شرایط سخت و در عملیات های مختلف گیر افتاده بودم.

 

از شامگاهان تا ساعت ده صبح روز 24 دی ماه 65 شلمچه

photo 2019 02 22 12 59 16
دیشب خسته و کوفته در تانک مان (تصویر بالا) جمع شده بودیم (به جنازه های روی تانک دقت کنید و فاتحه ای برایشان بخوانیم) و برای اینکه حال و هوایی عوض شود از خاطرات دوران مدرسه می گفتیم. از نمرات شگفتی آورمان که عموما زیر 10 بود و یا کتک از معلمان مهرورز. خلاصه شب خوبی بود. آتش تهیه دشمن و ما بر روی مواضع یکدیگر با شدت بیشتری ادامه داشت. وجب به وجب ما را می زدند. خلاصه بچه ها رفتند در سنگرهای خود شاید بتوانند بخسبند، من ماندم و سه تا از بچه ها درون تانکی سرد و خشک. درون کیسه خوابها خزیدیم. چراغ های تانک را خاموش کردیم و فقط چشمان مان را بستیم، انگار خوابیم.

تازه خوابم سنگین شده بود که ناگهان با لرزش و تکان و صدای مهیبی همراه با دردی شدید از خواب پریدم و نشستم. زیپ کیسه خوابم را با سختی باز کردم و دستمو دور بازوی چپم که درد شدیدی داشت حلقه کردم. بچه ها از خواب پریدند. گفتم چراغها را روشن کنید که نشد. همه چی در تاریکی پیش می رفت، چون از جعبه کمک های اولیه که به بدنه داخلی تانک نصب شده بود و هر چه بچه ها دست کشیدند هم خبری نبود. چراغ قوه را پیدا کردیم که در اون لحظات خیلی شادی بخش بود. نور رو به بازویم گرفتند. زخمی عمیق، ماهیچه بازوی چپم را شکافته بود و خون از آن جاری بود و پرهای کیسه خواب، روی زخمم را سفید پوش کرده بود. بدون هیچ تشریفات امدادی، شروع کردیم به پانسمان.

در حین تلاش بچه ها شنیدم که به بدنه تانکمان ضربه می زنند. درب کوچک جانبی را باز کردیم که یکی از بچه های گروهان مان با داد و زیر آتش گفت: سلطانی زخمی شده، سلطانی زخمی شده و سپس وقتی نور بر روی من افتاد گفت:ااااا خودت که زخمی شدی؟ گفتم زخم من مهم نیست فقط بگو سلطانی اوضاش چطوره؟ گفت خوبه و ترکش به پاش خورده. گفتم اگه آمبولانسی آمده بفرستش عقب.
ساعت را از یکی از دوستان پرسیدم. گفت 3/50 دقیقه. راستش در ناحیه پای چپم هم درد شدیدی داشتم اما وقتی نگاه کردم دیدم زخم بزرگی نیست. نور چراغ به بدنه تانک انداختیم. یک موشک مینی کاتیوشا به کنار شنی (زنجیر) تانک خورده بود و بدنه را به اندازه یک سینی باز کرده بود و ترکش ها، باطری ها را منهدم و دوتاشون پس از برخورد با من در آن سوی تانک، بی سیم های نصب شده به دیواره را هم نابود کرده بود.
یادش بخیر افسوس خوردم برای بی سیم. چون دیشب با آن و عقبه نیروهای مان در جاده اهواز خرمشهر با دایی کوچکم آقا وحید صحبت کرده بودم و جویای حال خانواده شدم که گفت همه خوبند و گفتم به تهران تلفن کند و سلام مرا برساند.
تازه داشتیم از شوک سختی هایمان رهایی پیدا می کردیم و درد زخم هایم را تحمل که این بار دیدم از دریچه دهلیز روی تانک، برادر شریفی فرمانده تیپ مان سرش را داخل کرد و با لهجه شیرین آذری گفت: ااا زخمی شدی؟ می تونی بیایی کارت دارم. با درد بلند شدم و خودم را به ایشان نزدیک کردم. به آرامی گفت: تانک حسین عصاران قمی را زدند. گفتم کجا؟ گفت در ورودی شهر دوئیجی. گفتم چیزیش شده؟ گفت تانکش نه اما خودش شهید شده. سریع با تانک دیگرمان رفتیم به سوی دوئیجی و تانک حسین را دیدم بالای آن رفتم. ظاهرا چون تاریک بوده سرش را از دهلیز خارج کرده بود و موشک آرپی جی که شلیک شده بود به سرش اثابت کرده بود و درون تانک بدن جوان رشید و رعنا و شجاع میدان خراسان افتاده بود. یادم رفت بگویم دیروز چقدر برای ما زحمت کشیده بود و حین نبرد موشک به ما می رساند.
خلاصه جنازه مظلومانه اش را بیرون کشیدیم و دادیم رفت عقب. صورتی نداشت که برای وداع ببوسم. الان هم گاهی در بهشت زهرا بر سر مزارش می روم. روحش شاد.

 

ده صبح تا شامگاهان 24د ی ماه 65 شلمچه
پس از حمل جنازه شهید حسین عصاران قمی، به موضع قبلی خود برگشتم و همچنان حلقه محاصره نیروهای عراقی ادامه داشت. نبردی سنگین و بدون وقفه. بمباران های هوایی نیروهای ما همچنان ادامه داشت و با سرنگونی ده ها فروند هواپیمایی عراقی در این عملیات می توان به عمق فاجعه و مقاومت و پشتکار نیروهای ما پی برد. عراقی ها برای حفظ مواضع خود و ما برای تصرف آن به شدت در حال نبرد بودیم.

حدود ساعت 11ب ود که من و حاج حسین نصرت و عادل تصمیم گرفتیم از خاکریز خودمان بگذریم و به یک خاکریز کوتاه از بین مواضع نیروهای خودی و دشمن برویم تا با نزدیک شدنمان، هم روحیه نیروهای عراقی تخریب شود و هم بتوانیم هدف ها را بهتر بزنیم. هرکدام یک قبضه آرپی جی و یک کوله موشک برداشتیم. حسین و عادل از خاکریز رد شدند. نفر سوم من بودم از خاکریز خواستم بالا بروم که حاج محسن یارایی که پشت خاکریز افتاده بود و ترکش خورده بود مچ دستم را گرفت و گفت:کجا؟ گفتم با بچه ها داریم می رویم جلوتر عراقی ها را بزنیم. حاج محسن همانطور که رنگ به چهره نداشت با جدیت گفت: پدرت تو رو به من سپرده است (حاج محسن چون پدرم را که قبلا در جبهه بوده می شناخت و از طرفی می دانست که من تک پسر خانواده ام).
گفتم: یارایی، الان موقع این حرفهاست؟ من باید برم، دو تا از بچه ها رفتند و منتظر من هستند و از روی خاکریزمان و زیر آتش دو طرف به دنبال دوستان دویدم. تیرها از روی سرمان رد می شد و من با سرعت می دویدم. خودم را پشت خاکریز و پیش بچه ها رساندم. فاصله ما تا عراقی ها حدود 80 متر بود. اما چون نیروها و تک تیراندازهای دشمن ما را دیده بودند واهمه داشتیم مورد هدف قرار بگیریم. بنابراین هر بار از یک موضع و خاکریز موشک شلیک می کردیم. بعدا در اطرافمان چند کیسه که تویش موشک بود هم پیدا کردیم و با شلیک های پیاپی باعث شده بود نیروهای عراقی کمتر سر از خاکریز بلند کنند. آن روز به همین واسطه، پرده گوشمان با صدای زیاد قبضه و موشکها آسیب شدیدی دید و گوش راستم دچار خونریزی شده بود و خون روی یقه پیراهنم ریخته بود. بعد مجددا به سمت خاکریز خودمان برگشتیم.

 

 

 

دیدگاه‌ها   

0 # مهدی رجعتی 1397-12-03 15:31
اینا که الان تو بهشت هستند.
فاتحه رو باید برای خودمون بخونیم شاید آمرزیده بشیم.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید