مرداد ماه 1383: پياده روي و كوهپيمايي در البرز غربي (الموت تا تنكابن)


آيا سرچشمه هاي حيات را نمي بينيد؟ به کوه ها نگاه کنيد چقدر صادق اند! به سوي آسمان اشاره مي کنند. شايد مي گويند سرچشمه هاي حيات آن بالاست! سرچشمه هاي انديشه ناب بشري نيز آن بالاهاست.

 

dsci0008


نوشته شده توسط ”داود سالم“

اگر آقا مهدي جلو نمي افتاد و پيگيري نمي کرد اين سال کوه داشت تعطيل مي شد. چون رضا منادي کانادا بود و بچه ها هم وابسته به او. بالاخره 3 نفر آقا مهدي جور کرد و 2 نفر هم من و 8 نفري (مهدي امن زاده، محرم محمدي، جعفر داودآبادي، ميثم سفرچي، مهدي چراغي (فيزيک 82)، داود، سعيد و صادق سالم) راه افتاديم. من هم آخرای فارغ التحصیلی ام از دانشگاه بود و منتظر نمره پروژه ام بودم تا هرچه سریع تر دفترچه سربازی ام را پست کنم و اگر بتوانم امریه سرباز صنعت بشوم در شرکت آذین تنه. شرکتی که از سال 82 در آن کارآموز بودم و در ادامه نیز به طور ساعتی در گروه تضمین کیفیت آن جا کار می کردم.

صبح زود 4/6/83 از ترمينال غرب به ترمينال قزوين رفتيم و با ميني بوس محلي به معلم کلايه رفتيم.
يک جيپ که راننده آن بچه کم سن و سالي بود و پشت فرمان خوب معلوم نبود و نمي دانم چگونه در اين جاده هاي کوهستاني وحشتناک رانندگي مي کرد ما را به انرژي اتمي برد. البته مرتب هم ماشينش جوش مي آورد.


dsci0011
ناهار را خورديم و راه افتاديم و به محل اسکان شب اول رسيديم.
dsci0013
ابرهاي تيره اي از دوردست به سمت ما مي آمد و با براي اولين سال بود که چادر نبرده بوديم. مانده بوديم كه اگر باران ببارد چي كار كنيم كه چراغي پشت کپري که بوديم چادر عشاير را پيدا کرد و به هر زحمتي بود با چوبهاشان علمش کرديم و خوابيديم. نيمه هاي شب با ريخته شدن خاک روي كيسه خوابم بيدار شدم و ديدييم عجب بادي مي ياد و چوب هاي چادر را بچه ها چسبيده بودند تا باد نياندازد.

بالاخره صبح شد و از ارتفاعات به سمت دکل راه افتاديم.


dsci0028

dsci0030

dsci0032

dsci0039

dsci0043

dsci0051
 به ارتفاعات رسيديم و از آن هم سرازير شديم. پس از ناهار به سمت محل اسکان شب دوم راه افتاديم. دوباره هوا باراني شد و بچه ها با يکي از عشاير صحبت کردند که شب در چادري ما را اسکان دهد.

من هم که فشارم افتاده بود نماز خواندم و شام نخورده خوابيدم. بچه ها هم جگري از پيرزن عشايري خريدند و خوردند. صبح از کوه سرازير شديم و پس از عبور از دره، از کوه بالا رفتيم و صبحانه خورديم و سر زمان چايي خوردن، انتظار تا جوش آمدن کتري دوم و تغيير در زمانبندي برنامه با آقامهدي مشاجره اي داشتم.

dsci0068
بالاخره به پناهگاه رسيديم و پس از عبور از درياسر و عسل محله با 2 ماشين سواري به سمت ترمينال تنکابن رفتيم. راننده ماشين ما، بسيار با سرعت و خركي مي رفت. از ترمينال تنكابن، ساعت 5 بعدازظهر با اتوبوس به سمت تهران راه افتاديم.

 dsci0075

dsci0076

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید