مرداد ماه 1384: كوهپيمايي در البرز مرکزي (فشم تا توابع نوشهر)



شوق ورزش کردن را بايد زنده کرد

 


نوشته شده توسط ”داود سالم“

مهدي چراغي خواست تا برنامه اي براي بسيج دانشجويي دانشگاه تدارک ببينیم. ما هم مسير فشم تا نيتل را پيشنهاد دادیم. خودم سرباز بودم و مرخصي گرفته بودم. شروع سربازی ام دیماه 83 بود و آموزشی ام در پادگان خاتمی یزد. سربازی را هم در پادگاه شهید بروجردی ستاد مشترک سپاه در سه راه شهریار بودم و آن هم در واحد فرهنگی.

روز حرکت (3/5/84) با سعيدمان (برادر کوچیکه) به دانشگاه رفتيم و ديديم هنوز كيسه خواب و کوله پشتي را تهيه نكرده اند. آخر سر هم رفتند و از بازار 30 تا كوله خريدند. پس از توجيه کردن افراد و تحويل جيره شخصي، نهار خورديم و ساعت 2 بعدازظهر با 2 دستگاه ميني بوس بسيج دانشجويي ناحيه تهران به سمت فشم و گرمابدر راه افتاديم. در جاده بابائي کيسه خواب نيز رسيد و نفري يک دونه تعلق گرفت. البته اشتباها یک کیسه خواب اضافه برداشته بودیم و بار اضافه ای بود. در فشم هم کلاه افتابگير، کش و سيخ جوجه گرفتيم.
آب، جاده گرمابدر را بسيار شسته بود و راننده ها واقعا با سختي تمام ماشين را به جلو هدايت مي کردند. بالاخره به جايي رسيديم که ديگر ماشين ها نمي توانستند بروند چرا که لاستيکها در گودال مي افتاد. از ماشين ها پياده شديم. يكي از راننده ها دلش براي ما مي سوخت كه ما را در اين محل تنها مي گذارد و خالي برمي گردد و می گفت منتظرتان بشوم اگر نتوانستید بروید، برتان گردانم؟! سريعا بچه ها را گروه بندي كرديم و وسايل گروهي را تحويلشان داديم. چراغي هم 3 دستگاه بيسيمي كه هماهنگ کرده بود، بين بچه ها تقسيم كرد.

Untitled

به سمت دشت يونيزا راه افتاديم.

Untitled2


براي شام اول تدارک جوجه کباب و دوغ ديده بوديم. من که خودم زودتر رفتم بخوابم. شب ولادت حضرت زهراء (س) بود و حسن فرخ زاد شروع به مداحي کرد و با برگي، ساز هم مي زد.
صبح به سمت دشت لار و آبشار حرکت کرديم. نهار را کنار عشاير و زير آفتاب خورديم. 3 نفر کوهنورد مسن نيز که از روي نقشه مي رفتند ادامه مسير را از ما جويا شدند و آن ها را راهنمايي کرديم.

Untitled3


پس از بالا رفتن از ارتفاعات و عبور از سينه کش کوه به ارتفاعات رسيديم و با دماوند چند تا عکس انداختيم و به سمت کاروانسراي شاه عباسي سرازير شديم.

Untitled4


شب را داخل کاروانسرا خوابيديم و صبح به سمت يالرود راه افتاديم. صبحانه در دشتي مانديم و بچه ها به صورت وحشيانه اي سيگارت بازي کردند. قبل از يالرود به سعيد خرده گرفتم که موقعي که جلو مي روي حواست به ته صف هم باشد و سرعت قدمهايت را هماهنگ کن.

Untitled5


نهار را يالرود خورديم و با نيسان به بلده رفتيم. 30 نفري با تجهيزات تا خرخره نيسان سرپا وايستاده بوديم به نحوي که من و چراغي روي رکاب بوديم و راننده هم کلي افتخار مي کرد و يك بند بوق مي زد و مي خواست کل مردم بلده متوجه او باشند.
با فرمانده سپاه بلده (قاسمي) هماهنگ کرديم و بچه ها شب در آن جا ماندند. من هم که براي ادامه مسير تا نيتل سابقه گم کردن مسیر در سال های پیش را داشتم پيگير نقشه درست براي ادامه مسير بودم! نقشه اي که دستم بود به آن ها نشان مي دادم و درخواست راهنمايي داشتم و زمان چشمگیری آنها اول پي دهات خود و فک و فاميلشان بودند و فراموش کرده بودن که نقشه را براي چي به آنها نشان داده بودم. ساعت از 1 نيمه شب هم گذشته بود که دست و پا شکسته کروکي اي تهيه کردم و آماده خواب شدم. تلويزيون داشت فيلم "مادر" ساخته مرحوم حاتمي را نشان مي داد و خيلي دوست داشتم ببينم اما خستگي اجازه نداد.
صبح ساعت 6 صبح از دره صفركلا به سمت نيتل راه افتاديم. از روي نقشه مي رفتيم. به علت سختي راه و نياز به هماهنگي زياد بين بچه ها، بيسيم ها را بين خودم و چراغي و سعيد تقسيم کردم تا هماهنگ باشيم. به جايي رسيديم که آب رد مي شد ولي خيلي تميز نبود. سعيد گفت صبحانه بخوريم اما گفتم جلوتر بريم. از کوه با شيب تند بالا رفتيم و پس از مدتي حدود ساعت 11 به لوله آبي که از دل کوه ها براي گوسفندان کشيده بودن و آبشخوري هم درست کرده بودن رسيديم.

Untitled6


صبحانه را آنجا خورديم و به سمت ارتفاعات رفتيم.
يکي از بچه ها (دهقان) از ما جدا افتاده بود و راه خودش را مي رفت و درنهايت هم ما را گم کرد. در ارتفاعات کلي منتظر شديم و داد و بيداد راه انداختيم ولي خبري ازش نبود. بالاخره تصميم گرفتيم که برويم و فقط جهت نشان دادن راه، آفتابه اي را پر از خاک کرديم و جهتش را به سمت ادامه مسير منحرف کرديم و از کوه سرازير شديم. مسير پر پيچ و خم را پائين مي رفتيم و از جنگلچه ها عبور کرديم و به رودخانه رسيديم. نهار را آن جا مانديم و به سمت دشت راه افتاديم.

Untitled7

پس از رسيدن به روستای نيتل، سراغ گمشده خود را گرفتیم و او را در نیتل یافتیم. با ماشين هاي از قبل هماهنگ شده به اردوگاه رفتيم و بچه هاي بسیج دانشگاه هم آن جا بودند.

Untitled9

Untitled8

 دو شب آن جا بوديم و با 2 دستگاه ميني بوس به تهران بازگشتيم. متاسفانه بچه ها خوب توجيه نشده بودند و اكثر آن ها بدجوري سوخته بودند.

Untitled10

Untitled11


پيگير دريافت تسهيلات از شهرداري از طريق حميد خرم آبادي (مدير خانه فرهنگ کوشاي نازي آباد) بوديم تا با بچه هاي مسجد هم برويم که جواب نداد. حتي من طرح آن را به مسئول تربيت بدني محل سربازي ام (پادگان شهيد بروجردي، سپاه مشترک سپاه) جناب سرهنگ صادقي هم ارائه دادم ولي مايل به برگزاري آن نبودند و فقط 2 روز تشويقي به من داد

 



نظرات

#1 رضا جلیل زاده 2012-12-31 02:17
یاد اون روزا بخیر حاج داوود
مرسی بابت متن
رفتیم به اون موقع...


#2 حامد فصیحی 2015-10-18 19:27
یادش بخیر
من تو دانشگاه بودم اکبر گفت بعدازظهر میخوایم بریم شمال میای؟
گفتم من وسیله ندارم فقط یه تیشرت ورزشی دارم
گفت بیا همه چی داریم
شب اول اینقدر سرد بود به غلط کردن افتاده بودم
گروه دالتون ها....


#3 داود سالم 2015-10-19 07:42
با سلام و تشکر از نظر شما

واقعا یادش بخیر

خیلی به مهدی سفارش کوله و کیسه خواب و توجیه خوب بچه ها را کرده بودم ولی گویا بچه ها خوب توجیه نبودند و چند نفری با لباس آستین کوتاه آمده بودند و طفلی ها تا آخر برنامه بدجوری سوخته بودند

با این وجود بچه های هماهنگی بودند و زود به نظم می آمدند

با تشکر
داود سالم


#4 ایمان 2016-05-09 14:29
سلام می دونم این سوال جاش اینجا نیست
ولی ناچارم من بچه اصفهانم کفایتی داشتم بعد اموزشی افتادم پادگان بروجردی قبلش پذیرش از اماد و پشتیبانی سپاه در اصفهان که پادگان خرازی گرفته بودم می خواستم بدونم پادگان شما تقسیم نیرو میکنه و میفرسته هر کسی شهرش یا نه؟ با عرض پوزش

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید