تیرماه سال 1390: كوهپيمايي در البرز غربی (رازمیان تا رحیم آباد)


وقتی نگرانی، حواست را بیشتر جمع می کنی. نگران که باشی هر چیزی تو را یاد نگرانیت می اندازد. وقتی می ترسی که سُر بخوری، قدمهایت را محکم تر بر می داری. نگرانی نعمت خداست. حد تعادلش از خطر حفظت می کند.



گزارش راه پیمایی رازمیان (الموت قزوین) تا رحیم آباد (رودسر گیلان)

از چهارشنبه بیست و دوم تا شنبه بیست و پنجم تیرماه 1390




نوشته شده توسط "مهدی امن زاده"


به پیشنهاد جناب آقای عبدالرضا سلیمانی دبیر محترم ادبیات و از دوستان کوهنورد ما، تصمیم گرفته شد مسیر رازمیان تا رحیم آباد را در Google earth و Google map مطالعه کنیم و در صورت امکان برای راه پیمایی برنامه ریزی کنیم. با بررسی نقشه ها به این نتیجه رسیدیم که مسیر بسیار بکر، اما کم آب است. پیش بینی اول ما نسبتا درست از آب در آمد یعنی مسیر برای راه پیمایی مناسب بود. اما پیش بینی دوم ما خوش بختانه نادرست بود و وجود چشمه های متعدد و پر آب باعث شد سفری به یاد ماندنی در خاطره ما نقش بندد.



یکم: نان بربری

ساعت 5 صبح چهارشنبه 22 تیرماه 90 در نازی آباد مقابل منزل داود سالم وعده داریم. با راننده خودروی ونی به نام آقای رحمانی که از طریق وبگردی آشنا شده ایم، به قیمت 100 هزار تومان قرار گذاشته ایم. قدری از 5 صبح گذشته و هنوز از راننده خبری نیست. به موبایل او زنگ زده می شود، خاموش است. تصور می شود سرِ کار هستیم. مردد هستیم برای رفتن به قزوین دنبال بلیت قطار به راه آهن برویم یا دنبال بلیت اتوبوس به ترمینال غرب. بالاخره تصمیم می گیریم سراغ آژانس سر کوچه برویم تا خود را سریع تر به ترمینال آزادی برسانیم و با اتوبوس راهی قزوین شویم. داود مجددا با آقای رحمانی تماس می گیرد و این دفعه موبایل را جواب نمی دهد و قطع می کند. بلافاصله راننده زنگ می زند و ضمن عذرخواهی از خواب ماندن، اطلاع می دهد تا 30 دقیقه دیگر خود را به ما خواهد رساند. این تأخیر فرصتی است برای صبحانه. پدر داود نان می خرد، بساط صبحانه پهن می شود و پس از صرف صبحانه با نان بربری داغ، خودروی ون دلیکای سبز رنگ از راه می رسد. کوله ها را در انتهای ماشین می ریزیم و با رد شدن از زیر قرآن سوار می شویم.

p1020966



 دوم: همراهان

همراهان ما هشت نفر اند. محمود رحیمی (لازک کرده) از دوستان همکار داود در شرکت که با موتورسیکلت، خود را زودتر از سایرین رسانده است. اسماعیل و داود سالم هم که ساکن همان منزل اند طبعاً پیش از همه آماده اند؛ البته اسماعیل برای یک فرصت تفریحاتی (به جای مطالعاتی) سه ماهه از میلواکی آمریکا به ایران آمده است. همین طور مهدی صاحبی پسر خاله داود که از شب گذشته همانجاست. وقتی من (مهدی امن زاده) رسیدم از دیگران هنوز خبری نبود. اندکی نگذشت که بزرگترین فرد گروه، فرهاد میرزاقلی داماد ما با 49 سال سن از راه می رسد. پس از او نوبت کوچک ترین فرد، سید عماد الدین طباطبایی است. نفر آخر هم علیرضا حقگوی است که همسرش او را با خودروی ماتیز می رساند. بدین ترتیب جمع کامل شده است و همه صبحانه خورده و آماده حرکت.



سوم: آلبالو

ماشین ساعت 6:30 حرکت می کند و نمی دانم چرا آقای رحمانی مسیر کمربندی آزادگان را انتخاب می کند. در حالی که این ساعت از روز، تهران خلوت است. مدتی در ترافیک کمربندی معطل هستیم. ابتدای راه به یاد دوستان سال های گذشته و درگذشته از رضا منادی تا مرحوم مهدی نجفی می گذرد و کم کم سر شوخی های عماد باز می شود و البته درب پاکت تخمه آفتابگردان او. فرهاد عینک ضد آفتاب هلندی خود را رو می کند و من نیز عینک مدل شرپایی را که موجب خنده رفقا می شود. از سال ها قبل به خصوص برنامه سیالان وسایل من همیشه موجب شوخی رفقا است. دوستانی که آن سال در برنامه بودند خبر دارند ماجرای پوتین های من که با جدا شدن زیره آن، در پایان مسیر جای خود را به یک جفت گالش محلی داد. ساعت 9 در انتهای اتوبان قزوین هستیم و تصمیم گرفته ایم از مسیر باراجین و بهرام آباد به رازمیان برویم (فاصله قزوین تا رازمیان از این مسیر 48 کیلومتر می باشد). از جاده الموت و رجائی دشت صرف نظر کرده ایم و با عبور از میدان مینودر به سمت دانشگاه آزاد قزوین می رویم. وقتی به دانشگاه می رسیم متوجه می شویم که با ادامه اتوبان نیز می توانستیم از کنار دانشگاه آزاد خود را به جاده باراجین برسانیم.

p1020971


طبیعت زیبای استان قزوین، دره ها و باغ های اطراف آن چشم نواز است و مشغول تماشای آن هستیم. جاده در بعضی قسمت ها ناهموار و دشوار می شود اما آقای رحمانی که فردی اخلاقی به نظر می رسد، هیچ گاه از کوره در نمی رود. پس از عبور از روستاهای زرشک (امامزاده قاسم) و کامان، به بهرام آباد و کنار رودخانه می رسیم و عماد کلاه آفتابگیر می خرد. ساعت 10:30 وارد رازمیان (مرکز بخش رودبار قزوین) می شویم. مسیر سمت چپ سه راه را به سمت هیر (11 کیلومتر) و ویار (15.5 کیلومتر) ادامه می دهیم؛ موازی رود نینه رود (سمت راست جاده) و خلاف جهت رود. پس از طی 2 کیلومتر، داود لطف بزرگی در حق ما می کند و از صعود به قلعه لَمبَسَر (سمت راست جاده) که جزء برنامه است، صرف نظر می کند و اجازه می دهد آقای رحمانی ما را به روستای هیر برساند.

قلعه لَمبَسَر در بخش رودبار شهرستان از توابع قزوین، در شمال شرقی روستای رازمیان واقع گردیده و جزو مهمترین قلاع اسماعیلیه در عصر سلجوقی است. این قلعه از استحکامات دوره ساسانی و قرون اولیه اسلامی می باشد که پس از قلعه الموت مهمترین قلعه به شمار می رفته است و از سه ‌جهت ‌شرق‌، جنوب‌ و شمال ‌به ‌پرتگاه‌ های ‌مخوفی ‌منتهی‌ می‌شود. با گذشتن از کنار قلعه به سوی هیر می رویم. در ساعت 11 به روستای هیر رسیدیم.

p1020975


پس از پیاده شدن از خودرو چند عکس یادگاری گرفتیم و آماده ورود به روستا هستیم. تابلویی فاصله 90 کیلومتری هیر تا رحیم آباد را نشان می دهد.

p1020980


آقای رحمانی از پیرزنی یک سطل آلبالوی درشت (حدود 4 کیلو) به قیمت 5 هزار تومان می خرد و با خداحافظی از گروه، باز می گردد. به قول فرهاد هر دو سود می کنند. این آلبالو در تهران حداقل کیلویی 2 هزار تومان است و این در حالی است که بعید است این جا کسی این آلبالو را از پیرزن به این قیمت بخرد. پیرزن پولش را می گیرد و آماده رفتن است و با نجوای غریبی گوسفندش را صدا می زند. کارش برایم عجیب است، از او می پرسم با گوسفندت حرف می زنی؟ در حالی که پیرزن سرش را به علامت تأیید تکان می دهد علی حقگوی جواب مرا می دهد که: پَ نه پَ، با تو حرف می زند؟



چهارم: ویار

از کنار کوچه باغ های هیر عازم ویار هستیم. تصمیم گرفته ایم وارد جاده نشویم و کنار رودخانه و جاده مالرو حاشیه آن را انتخاب کرده ایم.

p1020987


در ابتدای راه، چشمه آبی است که به حوض بزرگی می ریزد. اندکی کنار آن توقف داریم و پس از استفاده از دستشویی یک باغ و پر کردن بطری ها از آب چشمه، به سمت شمال دره حرکت می کنیم. دو ساعت در جاده مالروی سرسبز و حاشیه رودخانه منتهی به ویار پیش می رویم. گاه مجبوریم به آب بزنیم؛ راه دیگری نیست.

p1020990


در عبور از پرچین یک سد کوچک، پای داود می لغزد و آب از بالای آن سرازیر می شود. کم کم وارد مالرویی در حاشیه سمت چپ رود می شویم تا این که مالرو محو می شود و مسیر به سربالایی دشواری منتهی می شود. به ناچار نزدیکی های ویار خود را تا جاده بالا می کشیم. ساعت 15 به ویار رسیده ایم و در امام زاده باقر (ع) و چشمه کنار آن مستقر شده ایم تا ناهاری که هر کس از منزل آورده است، صرف شود.

p1030011


آب چشمه بسیار گوارا است. خبری از دستشویی نیست. داود به منزل زنگ می زند و به همه خبر می دهد که در موقعیت ویار هستیم. برخی از روستاییان از این که امام زاده را آلوده کنیم یا در آن بخوابیم نگران هستند و به ما تذکر می دهند. پیرزنی در چشمه کنار امام زاده مشغول شستشوی البسه است. پس از جمع آوری هیزم، بساط اجاق را بر پا می کنیم و چایی آماده می گردد. اتراق ما در امام زاده حدود 2 ساعت است؛ نماز و ناهار، کمی استراحت و یک لیوان چای داغ؛ حرکت!



پنجم: چشمه وَگُل

ساعت 17 از همان کوچه امام زاده رو به بالا حرکت می کنیم و از طریق مالرویی در شمال شرقی ویار وارد دره می شویم. در قسمت جنوبی دره ماشین های راه سازی مشغول کار هستند تا جاده منتهی به شمال را تکمیل کنند (جاده هیر، ویار، سپارده، ...، گرمابدشت و رحیم آباد). ظاهراً این جاده به زودی آسفالت خواهد شد. فرهاد پیشنهاد می کند از همین جاده سوار ماشین شویم و به شمال برویم، انصافاً پیشنهاد بدی نیست! در جاده شمالی (چپی) پیش می رویم و پس از مدتی جاده مالرو می شود.
p1030019


مسیر مالرو، بالای دره با ارتفاع قابل توجه ای از رودخانه رو به شمال شروع می شود. راه در همین ابتدا، کمی ترسناک به نظر می رسد ولی مناظر چشم نوازی دارد. لوله های بسیار زیاد انتقال آب چشمه در سراسر مسیر به شکل نامنظمی در هم تنیده اند. بعضی از لوله ها سوراخ شده اند و آب مانند فواره از آن ها بالا می زند و سر و صورت را می نوازد. هدف ما رسیدن به چشمه وَگُل است. پس از یک ساعت پیاده روی به بستر رودخانه رسیدیم و با عبور از پل و گذر به سمت راست رودخانه از درختان آلبالو حظ وافر می بریم.

p1030023


ساعت 19 به سرچشمه در ارتفاع 1990 متری رسیده ایم و آماده استقرار. دو چشمه در دو طرف رودخانه که با انشعاب هایی، آب آن به سمت روستاهای منطقه رازمیان هدایت می شود. در سمت راست رودخانه مخزنی سیمانی برای چشمه ساخته اند که سکوی روی آن برای خوابیدن 4 نفر مناسب است. 4 نفر دیگر باید در چادر بخوابند. چند لوله از دیواره جلوی مخزن، آب چشمه را بیرون می ریزد؛ آبی بس گوارا.

p1030026


با اسماعیل سکوی روی چشمه را تمیز و مرتب کرده و روی آن روکش چادر را پهن می کنیم. رفقا مقداری هیزم جمع می کنند تا برای صبح آتش بیفروزیم و از سرمای صبحگاهی کوهستان در امان بمانیم.

p1030048


قبل از تاریکی هوا شام را که چند عدد کنسرو عدسی و لوبیاست با پریموس گرم کرده و صرف می کنیم. پس از غروب هم نماز و چای. رفقا خسته اند و می دانند که فردا روز دشواری در پیش است بنابراین ساعت 10 شب کم کم همه می خوابند.

p1030057




ششم: رو به لَسبو

امروز پنجشنبه تقریباً قسمت اصلی برنامه پیاده روی را پیش رو داریم؛ صعود از قله و سرازیر شدن به استان گیلان. ساعت 5 از خواب بر می خیزیم و پس از نماز، ساعت 6:30 حرکت می کنیم. آقا فرهاد به داود می گوید که دیشب در زیر چادر، سنگی کمر او را خیلی آزار داده و نتوانسته خوب بخوابد. داود هم در جواب می گوید فکر کنید سنگ کلیه بوده!!! پس از نیم ساعت مسیر مالرو به سمت چپ منحرف می شود. با ادامه آن مجدداً لوله های آب و کمی جلوتر سرچشمه آن را می بینیم. ساعت 7:30 دره ازناچاک در سمت چپ ما می باشد. با ادامه مسیر سمت راست، ساعت 8 به چند کلبه می رسیم. برای صبحانه اتراق می کنیم. امیر حسین کودکی 9 ساله است که پی در پی مشغول پر کردن آب برای آفتابه عماد است؛

p1030073


ظاهراً این روستا که سه خانوار دارد دارا نام دارد، گرچه به این نام اعتباری نیست. تا ساعت 9:30 معطل صبحانه و امورات عماد هستیم و بالاخره حرکت آغاز می شود. قبل از حرکت، دایی و پسر دایی امیر حسین با یک اسب از راه می رسند. آن ها مسیر پیش روی ما را متروک و دشوار ارزیابی می کنند و توصیه می کنند از سمت راست صعود کرده و خود را زودتر به روستاهای آن سوی قله برسانیم. در یک جمع بندی تصمیم می گیریم به مسیر خود ادامه دهیم. یک ساعت بعد به کلبه ای می رسیم که معروف به کاروانسراست. این مطلب را دو نوجوان که در آن جا هستند تأیید می کنند. با توجه به نقشه ای که داریم متوجه می شویم که هم چنان در مسیر درستی هستیم.

p1030089


حاشیه رودخانه را هم چنان ادامه می دهیم و در دو راهی ها متوقف شده و از GPS کمک می گیریم. این توقف ها وقت گیر است. به تدریج آب رود کمتر شده است و با پیش روی در شیار رو به قله، محو می شود. شیب شیار تند و نفس گیر است و در تابستان داغ تیر ماه، دشواری صعود آن دو چندان. عماد پی در پی سراغ 50 هزار تومان دُنگ خود را می گیرد و موجب خنداندن رفقا می شود (عماد اعتقاد دارد که کل هزینه اردو با 50 هزار تومان او قابل برگزاری بوده است). در میانه راه کم و بیش چشمه هایی کوچک وجود دارد که موجب دلگرمی است. ساعت 11 به سه شیار رسیدیم و شیار سمت راست را ادامه دادیم. مجدداً با رسیدن به یک سه راهی، سمت راست را ادامه می دهیم. ساعت 13:30 در گردنه (قله) 2560 متری هستیم (424 ''15 '50 و 557 ''40 '36) و کمی استراحت می کنیم.

p1030107


برخلاف برنامه های سال های گذشته خبری از آنتن موبایل نیست، چه همراه اول چه ایرانسل. پیش روی ما دره ای است که انتهای آن به روستای لسبو منتهی می گردد. در پشت کوه های سمت راست دره نیز روستای مؤمن زمین است. اکنون فرود با کمی تمایل به چپ جهت کاستن از شیب تند آغاز شده است و هر چه پیش می رویم شیب تندتر می شود.

ساعت 14:30 از چشمه جاری در شیار، سیراب می شویم. حال فرهاد کمی بد شده است. ظاهراً صرف لیمو ترش باعث افت فشار او شده است. وسایل او را در کوله ها تقسیم می کنیم و خود کوله هم سهم اسماعیل می شود. درست مانند دو سال پیش در برنامه دره سه هزار. به علت فشار بسیار زیاد وارده به بچه ها و دیر شدن وقت غذا تصمیم می گیریم موقعیت مناسبی جهت ناهار پیدا کنیم تا قوتی حاصل شود. لذا از شیاری با شیب نسبتاً تند به سمت دره سرازیر می شویم که در آن رودخانه ای به چشم می خورد.

ساعت 16 در کنار رودخانه اتراق می کنیم و فرهاد هم که همچنان بدحال است به استراحت می پردازد. فرهاد ناگهان دچار تهوع می شود و توجه همه به او جلب می شود. هر چند تهوع در این مواقع معمولاً نشانه بهبود است. خربزه ای که همراه آورده ام در رودخانه می اندازم تا خنک شود. عماد ناباورانه به خربزه نگاه می کند. به هر نفر یک قاچ و نیم می رسد، به جز فرهاد که ناخوش است.

p1030108


برای ناهار برنج و کنسرو قورمه سبزی آماده می شود. با غفلت مهدی صاحبی و عماد مقداری از برنج روی زمین می ریزد. بچه ها که از ابتدا با عماد سر شوخی دارند می گویند عماد که سهم خود را ریخت. یعنی عماد جان! از ناهار خبری نیست. هر چند در نهایت او بیشتر از همه می خورد! کلاً سوژه امسال ما عماد است!

ساعت 18 حرکت می کنیم و حاشیه رودخانه را ادامه می دهیم. هنگام حرکت، علی به فرهاد قرص ویتامین E می دهد. با خوردن این قرص به تدریج سر حال می شود. یک ساعت بعد به گله بزرگی بر می خوریم. از چوپان مسیر لَسبو را می پرسیم. جاده مالرویی را در کمرکش سمت راست کوه نشان می دهد اما تصمیم گرفته ایم همچنان در مسیر سنگلاخی رودخانه ادامه دهیم. چوپان از پشت فریاد می زند به سمت رودخانه نروید، می رویم. ظاهراً مسیر رودخانه راه را طولانی کرده است.

عماد ساعت 20:30 و هنگام غروب آفتاب، اول از همه لَسبو را فتح می کند.

p1030125


روستای لَسبو بالای تپه ای در سمت راست حاشیه رودخانه است که به علت بالا بودن از سطح رودخانه، از سیلاب ها در امان است. امکانات نسبتاً خوبی دارد. از جمله امام زاده ای با چندین حجره برای اجاره به زائران. از آقای خالقی متولی امام زادگان شاهزاده ابراهیم (ع) و شاهزاده قاسم (ع)، دو حجره اجاره می کنیم به مبلغ 10 هزار تومان برای یک شب. امکانات حجره از قبیل ظروف و پتو و از همه مهم تر اجاق گاز خوب است.

p1030131


برای نماز به مسجد امام زاده می رویم. خادم مسجد وقتی می خواهد ما را به اهالی معرفی کند با عنوان غربتی معرفی می کند. قصدش توهین نیست، ظاهراً ادبیات آنها همین طور اقتضاء می کند. همین مسأله باعث شوخی و خنده رفقا می شود. پس از نماز محفل قرآنی برقرار است که اسماعیل بخشی از سوره جمعه را تا اینجا می خواند: مثل الذین حُمّلوا التوراه کمثل الحمار... و تلاوت بقیه سوره را به نفر بعدی می سپارد.

به حجره بازگشته ایم. مهدی داخل حجره برای شام برنج دم پخت کرده است. کنسروهای ماهی هم گرم می شود و شام صرف می شود. آخر شب در حجره سمت راست، عماد خاطره می گوید (غیبت) و با خنداندن رفقا مخل آسایش همه شده است. همراه با شام، حسابی پیاز خورده ایم و علی که نخورده است از بوی دهان من و مهدی که در دو طرف او خوابیده ایم بی قرار است. نه می تواند به این سو بخوابد و نه به آن سو. ناچار تا صبح، صاف می خوابد. این مطلب را صبح به ما گفت که دیگر کاری ساخته نبود. ساعت 12 کم کم بچه ها به خواب می روند.

p1030160




هفتم: مالرو

ساعت 6 صبح روز جمعه برای نماز بیدار شده ایم و رفقا در رواق امام زاده نماز می خوانند. دوباره می خوابیم و ساعت 8 صبح از خواب بر می خیزیم. برای صبحانه پنیر محلی و هندوانه ای که داود دیشب خریده است، صرف می شود.

امروز آخرین روز برنامه است و ساعت 10 حرکت به سمت دره منتهی به روستای چَمتو آغاز شده است. پس از خروج از درب امامزاده، به سمت جاده چپ روستا می رویم. آقای خالقی و روستاییان پیر قصد دارند گروه را از رفتن به سمت رودخانه منصرف کنند. ظاهراً مسیر متروک است و جاده های مالرو به وسیله سیلاب شسته شده است. پس از احداث جاده ماشین رو دیگر کسی از این مسیر نمی رود. جوان ترها خیلی اصرار به نرفتن ندارند اما جزئیات مسیر را تشریح کرده و هشدار می دهند. هر کس به مقتضای سن خود. پیرمرد کشاورزی در منتهی الیه جاده روستا برای منصرف کردن ما بسیار پافشاری می کند به نحوی که  کار زمین را رها می کند و به سوی ما می آید و اصرار دارد که نرویم. جاده مالروی سمت راست که از جاده اصلی جدا شده است را نشانش می دهیم. با طعنه می گوید حالا بروید جاده مالرو را هم خواهید دید! ظاهراً مسیر دشواری در پیش است. در یک جمع بندی تصمیم می گیریم برویم، می رویم. عماد هم کمی در مورد کارش و طرز تهیه نقشه بوئینگ های 750 ؟! (رند شده 747) توضیح می دهد.

p1030201


ابتدا مسیر مالرو را در کمرکش سمت راست کوه ادامه می دهیم تا به جنگل می رسیم. جنگل بن بست است ناچار کمی به عقب و پایین باز می گردیم و وارد رودخانه می شویم. بخش هایی از رودخانه نسبتاً صعب العبور است. در بخش هایی از مسیر بوته های تمشک روییده است که از آن بی نصیب نمی مانیم. ساعت 11 به تخته سنگ بزرگی رسیده ایم که آب رودخانه از کنار آن پایین می ریزد و زیر تخته سنگ آبشار 5 متری زیبایی در سایه آن به وجود آمده است.

p1030169


رفقا عکس های تکی می گیرند.

p1030182


مسیر را ادامه می دهیم. تصور ما این است که قسمت دشوار را گذرانده ایم، غلط است تصور ما. ساعت 12:30 به آبشاری 20 متری بر می خوریم که دو طرفش را تخته سنگ احاطه کرده است؛ بن بست! در شکاف میان کوه هستیم و دستگاه GPS فعال نمی شود. چند متر عقب تر سمت چپ، پایین تر از لوله آب، به زحمت پاکوبی قابل مشاهده است. مانده ایم که روستائیان لوله های آب را چگونه از این مناطق عبور داده اند.

p1030209


از سمت چپ بالا می رویم، بالاتر و بالاتر. شیب تند است و خطر سقوط کم و بیش وجود دارد. به امید یافتن راه با توسل به ریشه ها و ساقه های درختان بالاتر می روم. در اطراف لوله راهی وجود ندارد اما کمی بالاتر لوله دیگری مشاهده می شود. مهدی بالاتر رفته است و چند متر بالاتر از لوله دوم، پاکوبی را پیدا کرده است. اجاق نسبتاً تازه ای در کنار مسیر پاکوب به چشم می خورد که دلگرم کننده است. کمی استراحت می کنیم و آلوچه می خوریم. مهدی جلوتر می رود تا از ادامه مسیر خبر بدهد. از این جا که نشسته ایم چند کلبه پیداست که نشانه نزدیک بودن روستاست.

در ادامه، مسیر با شیب زیاد به سمت شمال ادامه می یابد و پس از آن مسیر به تدریج وسیع تر می شود. ساعت 13:30 در نزدیکی روستا به چشمه ای بر می خوریم. در کنار چشمه توقف می کنیم. جلوی چشمه حوض کوچکی ساخته اند، عماد با سر از داخل حوض، آب می خورد، داود با لیوان آب روی سرش می ریزد و آیه سوره جمعه را این طور می خواند:  کمثل العماد! و خنده رفقا ... کمی استراحت و نوشیدن آب و ادامه مسیر تا روستای چَمتو.



هشتم: به خاطر چند تخم مرغ بیشتر

ساعت 14 به روستا رسیده ایم. در ابتدای روستا چند درخت تناور گردو وجود دارد. ریشه یکی از درختان بیرون زده است. روی ریشه ها نشسته و عکس می گیریم.

p1030227


وارد روستا می شویم و کمی اطلاعات می گیریم. ظاهراً در روستای بالاتر عروسی است و بیشتر اهالی آنجا رفته اند. ناهار نداریم و از مرد جوانی 7 عدد تخم مرغ می گیریم. از پذیرش پول امتناع می کند اما مختصری می دهیم. در کنار چشمه روستا مستقر می شویم. چند مرد از کنارمان عبور می کنند و حال و احوال می کنند و ما را دعوت می کنند تا تعدادی تخم مرغ بدهند. عماد همراه آنان می رود، هم برای تخم مرغ هم به دنبال دستشویی. چند دقیقه دیگر داد و قال مرد روستایی سر عماد بلند می شود که چند بار از ما تخم مرغ می گیری؟ ظاهراً هر دو نفر برای یک خانه هستند و فکر می کنند فریب خورده اند. عماد هول کرده است و پاسخ می دهد این بچه ها گرسنه بودند و خلاصه سعی دارد تقصیر را از سر خود باز کند. همین امر باعث می شود باز هم کمی سر به سر او بگذاریم. ناهار باقیمانده غذاهایمان را (تن ماهی و خامه عسل) به همراه تخم مرغ و مقدار زیادی پیاز و سیر می خوریم.

معمولاً مینی بوس روستا ساعت 14 به سمت رحیم آباد می رود. حدود ساعت 16 است که مینی بوس از کنار ما می گذرد و نمی توانیم به آن برسیم (شماره تماس وی: 09112427910). ناچار باید پیاده برویم. حرکت می کنیم. نیسان تدارکات عروسی از کنار ما عبور می کند. عماد و فرهاد همراه کوله ها سوار نیسان می شوند. نیسان، بار دارد و بیش از این نمی تواند کسی را سوار کند. ناگزیر مابقی بچه ها پیاده تا بالا می روند.

ساعت 17 خود را به قهوه خانه گیله چاکو در بالای گردنه می رسانیم. اینجا همراه اول آنتن می دهد. با منزل تماس می گیریم. ظاهراً همه نگران هستند و این تماس موجب رفع نگرانی. کنار گذر این قهوه خانه محل تلاقی راه های شوئیل، چَمتو و لَسبو است. بعد از صرف بستنی در قهوه خانه سوار دو دستگاه پیکان می شویم تا به رحیم آباد برویم. کرایه هر نفر 3 هزار و پانصد تومان است.

ساعت 17:30 در جاده خاکی نامناسبی در حرکت هستیم و پس از نیم ساعت با عبور از روستای شوئیل به سمت جاده اصلی سرازیر می شویم. رانندگان به طرز وحشتناکی (خرکی) می رانند و حسابی گرد و خاک به پا کرده اند. یک ساعت بعد و از روستای روم دشت پائین به بعد جاده آسفالته است. پس از عبور از پل و چشمه سی پرد، جاده ای که از قزوین (ویار) می آید را قطع می نمائیم. با گذر از 3 تونل وارد گرمابدشت می شویم.

پل تقوا در سمت چپ و پائین مان است و راه دسترسی به روستای زیاز. فاصله گرمابدشت تا رحیم آباد 25 کیلومتر است. پس از پشت سر گذاشتن ورودی روستاهای سجیران، پلام و سفید آب، ساعت 19 در رحیم آباد هستیم؛ ظاهراً قرار است در آینده از سفید آب تا طول لات به علت ساختن سد به زیر آب برود. فاصله تا دریا 10 کیلومتر. البته ناگفته نماند این قسمت انتهایی مسیر را اردیبهشت ماه که به همراه خانواده خودم و داود شمال آمده بودیم، شناسایی کرده بودیم البته تا پل تقوا را.

p1030235


از ترمینال رحیم آباد بلیت اتوبوس ساعت 23 را برای هر نفر 8 هزار و پانصد تومان به تهران تهیه می کنیم و کنار مسجدی مشغول صرف هندوانه می شویم. پس از هندوانه به سمت مرکز شهر می رویم برای خوردن شام. از چلوکباب (6 هزار تومان) صرفنظر می کنیم و به غذای پرچم یعنی نان و پنیر و خیار و گوجه به مبلغ هزار تومان برای هر نفر اکتفا می کنیم. تلفن تعاونی رحیم آباد 01427622625 است که به قزوین نیز اتوبوس دارد. اتوبوس های تهران نیز هر روز ساعات 8 و 13 و 23 از جاده رشت عازم ترمینال آزادی می شوند. البته در صورت جا نداشتن اتوبوس برنامه ما این بود که به ترمینال حد فاصل کلاچای و رودسر (ترمینال گسکر محله) برویم و از آن جا به تهران باز گردیم.



نهم: در نازی آباد

ساعت 22:30 اتوبوس از راه می رسد. کهنه است و صندلی ها اوضاع درستی ندارد. ساعت 23 حرکت می کنیم. آب یخچال اتوبوس گرم است و غیر قابل استفاده. پشت صندلی عماد حالت خواب نمی گیرد، صندلی را عوض می کند. راننده، عقب می آید و از او می خواهد سر جایش بنشیند. عماد به حرف راننده توجهی نمی کند و همانجا می ماند. صندلی های ما فاقد دسته کناری هستند و در پیچ ها از روی آن سر می خوریم. همین امر باعث شده است تا در طول مسیر خواب راحتی نداشته باشیم. همیشه این قسمت از برنامه از تمام قسمت ها کسل کننده تر است. ساعت 5:30 صبح وارد ترمینال آزادی تهران شده ایم. پس از نماز در کنار گذر ترمینال، علی حقگوی از ما جدا می شود. مسیر او به سمت جمهوری است و مسیر ما نازی آباد. دو تاکسی دربست به قیمت هر کدام 7 هزار تومان کرایه کردیم. ساعت 6 و نیم در نازی آباد مقابل منزل داود سالم و همگی سالم هستیم.

هزینه هر نفر حدود 42000 تومان شد.




نظرات   

#1 حسن 1392-09-09 02:45
سلام
استفاده کردم از گزارش زیبا و دقیق تون
یک درخواست داشتم از شما
میخواستم ببینم میتونم فایل ترک جی پی اس این مسیر رو در اختیار من بزارید
خیلی ممنون
حسن انصاریان
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
http://mybicycle.blogfa.com/


#2 داود سالم 1392-09-10 07:54
با سلام و با تشکر از پیام شما

متاسفانه فایل جی پی اس مسیر ثبت نشده است

با تشکر
داود سالم


#3 حسن انصاریان 1392-09-10 07:55
سلام مجدد
ممنون از توجه شما
از خواندن گزارش شما لذت بردیم. حیف باشه دو بار این مسیر رو پیمودید ولی تراکی ثبت نکردید ولی گزارشتون خیلی جامع و کامله و از روی گزارش شما میشه مسیر رو رفت
موفق باشید
التماس دعا
در پناه خدا


#4 فرهاد 1392-12-24 16:24
با سلام گزارش برنامتون خوب بود به امید اجرای برنامه های بیشتر. موفق باشید


#5 وحید 1394-05-11 16:26
سلام. مطمئنم لذتی که بردید کمتر کسی بهش میتونه برسه. سوال بنده این بود این مسیر رو با ماشین هم میشه طی کرد و به رحیم آباد رسید یا نه. خواهش می کنم اگه اطلاعات دقیق دارید به ایمیلم بفرستید

0912463...3


#6 داود سالم 1394-05-11 16:59
با سلام و تشکر از پیام شما

کلیات مسیر را می شود با ماشین رفت ولی راه جاده کجا و مسیر کوهنوردی کجا

ما سر خط مسیر را از گزارشی که گروهی دوچرخه سوار رفته بودند پیدا کردیم ولی میانه مسیر را خودمان تغییر دادیم و در انتهای مسیر به جاده رسیدیم

مسیر جاده عبارت است از تهران کرج قزوین باراجین بهرام آباد رازمیان هیر ویار

ما ادامه مسیر را به کوه زدیم و دو روز دیگر به جاده رسیدیم

اما ادامه مسیر جاده از ویار به سپارده گرمابدشت سجیران پلام سفیدآب رحیم آباد می رسد

ما در سال 90 و 92 این مسیر را پیموده ایم


#7 وحید 1394-05-12 14:49
جناب آقای داود سلام
وقت بخیر
ممنون از توضیحاتتون. کاملا درسته، کوهنوردی و دیدن لحظه به لحظه طبیعت لذت خاصی داره، چون بنده اکثر اوقات به زادگاه پدریم سفر می کنم واقع در رحیم آباد دوست داشتم اگه مسیر بهتری از اتوبان وجود داشته باشه که جاذبه های خاص و زیبایی رو دارا باشه از اون مسیر استفاده کنم. سر همین موضوع بود که خدمت جنابعالی ایمیل زدم
پس امکان رفتن به رحیم آباد از این مسیر با ماشین وجود داره؟؟؟
دوست دارم تست کنم مسیر رو ولی می ترسم راهش طوری باشه که مجبور به برگشتن بشم. سر همین موضوع گفتم که با جنابعالی و دوستانی که این مسیر رو طی کردید مشورتی کرده باشم
بی نهایت ممنونم که به میل بنده پاسخ دادید. انشااله همیشه سالم و سلامت باشد
بنده هم سال 90 مسیر رشت تا اشکورات (زیاز) رو با چند تن از دوستان پیاده روی و کوهنوردی کردیم و لذت بردیم. البته در 13 روز. در طول این 13 روز هم شبها در چادر زندگی می کردیم و لذت فراوانی هم بردیم
بازهم تشکر
فقط اگر اطلاعات دقیقی از جاده مربوطه دارید که بشه ازش تو سفرم استفاده کنم ممنون میشم. امیدوارم که جوری نباشه مجبور بشم برگردم

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید