ارتفاع 1904 معروف به کله قندی

 27 آبان 62


نوشته شده توسط "رضا منادی"



سلام خدمت همه دوستان بزرگوارم

خاطره ای که در زیر مطالعه خواهید نمود دقیقا در امروز اتفاق افتاده (عصر 27 آبان) اما با فاصله زمانی بسیار بیشتر

پیشاپیش یاد همه عزیزانی که در این نبرد سخت برای کشورشان افتخار آفریدند را گرامی می دارم.

غرض از تحریر این خاطره نشان دادن شجاعت اینجانب نیست، بلکه برعکس باید اعتراف کنم در بخش هائی از این خاطره بسیار ترسیده بودم و در زمان هائی هرگز.

به هر جهت امیدوارم با خواندن این خاطرات، گذشته همه ما مروری مجدد شود و به یاد بیاوریم در روز 27 آبان 1362 برابر با هجدهم نوامبر در کجا بودیم یا بدانیم در آن ماه یا سال چه می کردیم و آیا اصلا بودیم یا نبودیم؟

خواندنش خالی از لطف نخواهد بود

در ابتدا از همه اشتباهات املائی و انشائی که در طول خاطره مشاهده خواهید نمود پوزش می طلبم و اگر تصور نمایید که این خاطره حمل بر ریا باشد به بی راهه رفته اید چون دیگر برای این حرف ها و درد دل ها تره هم خورد نمی کنند.

با احترام

رضا



یادش بخیر

در مرحله قبلی عملیات جنازه چوپان رو جا گذاشتیم و موقع جدا شدن ازش زمانی که هنوز زنده بود عکس دو دختر خردسالشو بهم نشون داد و گفت: بگو دوسشون دارم. خواستم بدن مجروح یکی از بچه ها را که روی دوشم بود بذارم زمین و چوپان رو ببرم. قبول نکرد و گفت: اینی که رو دوشته جوون تره، ببرش.

خلاصه در این خاطره و ادامه آن می خواهم حوادث 15 روز بعد از آن عملیات را برایت بازگو کنم.

وقتی به خطوط عقب بازگشتیم تعدادی از بچه ها که زخمی شده بودند برای مداوا به شهرهای دیگر اعزام شدند. بچه ها به خاطر حس شکستی که داشتند و اینکه دوستان خود را جاگذاشته بودند و به خاطر خستگی مفرط بابت روزها و شبها در کوه راه رفتن، روحیه بسیار پائینی داشتند. همه ما احساس سرخوردگی و یأس می کردیم.

تعدادی از بچه ها از ادامه کار انصراف دادند و به خانه های خود بازگشتند و این موضوع برای ما که تصمیم در ماندن داشتیم کشنده و غمبارتر می شد.

چند روز بعد فرمانده لشگرمان شهید حاج محمد ابراهیم همت که بزرگراهی را در تهران به نام او کرده اند به دیدارمان آمد.

در پشت کوهی در 40 کیلومتری مریوان اما داخل خاک عراق و در میان درختان بلند بلوط جمع شدیم تا او با ما صحبت کند.

همت گفت: دوستان من تعدادی از اجساد نیروهای ما در بالای همان ارتفاعی که چند شب پیش بر روی آن عملیات کردید جا مانده اند. مادران، دختران، پسران و پدران و همسرانی بی تابانه در انتظار عزیزانشان هستند. من دست یاری به سوی شما دراز می کنم تا داوطلبانه برویم و آن قله را فتح نمائیم و اجساد را منتقل کنیم.

اما تعدادی از بچه ها قبول نکردند و دلایلی هم داشتند:

    خستگی زیاد
    دوری راه
    صعب العبور بودم منطقه
    سرمای هوا
    سخت بودن حمل تجهیزات

و از همه سخت تر حمل اجسادی که 15 روز از شهادت آنها می گذشت و آن هم از بلندای کوهستان و انتقال آن با برانکارد با فاصله زمانی 6 ساعت تا پائین کوه بدون وجود جاده ووووو

آنها انصراف خود را اعلام کردند (البته تعدادشان خیلی کم بود)

اما من و تعدادی از بچه ها برای این عملیات سخت و نفس گیر جهت گذشتن از سنگرهای کمین و تیربار و میادین مین وووو داوطلب شدیم (زور و بازومون گل کرد) فقط به خاطر این که با آنها (دوستانمون) ماه ها همسفره بودیم

 

     ماه ها با هم تمرین های سخت و کشنده را طی کرده بودیم
      برای لبخندها و اشکهایشان
     برای مرام و صفایشان
     برای از خود گذشتگی و مظلوم بودنشان
     برای دوستی هایمان

 و در نهایت پایان چشم انتظاری بچه های یتیمی که حتی هنوز در رحم مادرانشان آرام خفته بودند و شاید دوست داشتند در بدو ورود به دنیای وانفسا چهره پدارن خود را ببینند
گاهی شاید آدم کاری رو می کنه که فقط برای دل خودشه و
شاید اثبات مرام اما نه در کلام



خلاصه ما با هم، هم پیمان شدیم تا دیگر همدیگر را تنها نگذاریم

عصر 27 آبان 62 (دقیقا مصادف با همین روز)

ما که تعدادمان به 350 نفر می رسید به سوی منطقه قبلی (ارتفاع 1904 معروف به کله قندی) راهی شدیم.

بعد از چند ساعت به پای کوهی رسیدیم که تا ساعاتی بعد شاهد به پرواز در آمدن تعدادی دیگر از دوستانمان بود.

حدود 1 ساعت استراحت کردیم. در این یک ساعت چون هوا خیلی سرد بود و هیزم زیادی در اختیار نداشتیم با چندتا از بچه وارد میدان مین شده و تعدادی مین گوجه ای رو خنثی کرده و با شکستن مین ها، خرج (مواد منفجره) داخلش را به عنوان مواد اشتعال زا تو آتش می انداختیم (خرج به خودی خود منفجر نمی شود و برای انفجار به یک نیروی محرک که همان چاشنی باشند نیاز دارند و درحالت عادی مثل شمع اما با حرارت بالاتر می سوزد) و گرم می شدیم.

با صدای فرمانده مان شهید مهدی خندان (او ساعاتی بعد حین شلیک موشک آرپی جی به وسیله تیربار دشمن سوراخ سوراخ و جنازه اش سالها به روی سیم های خاردار افتاده بود) ما به سمت ارتفاع شروع به صعود کردیم. دو دره را طی کردیم اما خبری نبود. در آنجا چون دیگر به نیروهای عراقی خیلی نزدیک شده بودیم و از شب هم چند ساعتی می گذشت، فرمان داده شد نمازهایمان را بخوانیم چون فقط 15 دقیقه وقت داریم. به علت نبود آب به جای وضو تیمم کردیم و به صورت نشسته نماز مغربم را خواندم اونم با تجهیزات و پوتین وووو. رکعت دوم نماز عشاء بودم که فرمان حرکت آمد و من چون هنوز در بین نماز بودم مجبور شدم باقی نماز را در حال حرکت به جا آورم. نمازی که تا ابد در خاطرم خواهد ماند و دیگر تکرار نخواهد شد.

در دل تاریکی به فاصله 100 متری نیروهای دشمن رسیده بودیم و داشتیم سینه خیز از همه طرف خودمان را به آنها نزدیک می کردیم.

دسته ای که من در آن بودم (هر 30 نفر یک دسته می شود) قرار بود وقتی به نوک قله نزدیک شدیم ارتفاع را دور بزنیم و با این کار، از طرفی نیروهای دشمن را در محاصره بگیریم و از طرف دیگر جلوی کمک نیروهای پشتیبانشان را بگیریم.

به قول بچه ها شده بودیم گوشت قربونی.

چون اگه نیروهای ما عقب نشینی می کردن ما چون در پشت نیروهای دشمن بودیم یا به اسارت در می آمدیم و یا کشته می شدیم و اگه عقب نشینی نمی کردن هر دو طرف وقتی شلیک می کردن به ما می خورد.

فاصله چندانی تا سنگرها نداشتیم. نفسها در سینه ها حبس بود و همه استرس یک اشتباه را داشتند که ناگهان چتر منوری در آسمان باز شد (نوعی گلوله که در آسمان نور افشانی می کند و همه جا را مثل روز روشن می کند) دقیقا مانند چتربازی که به سوی زمین در حال فرود است و نور افکنی بزرگ در دست دارد. با روشن شدن کوهستان و با فریاد سرباز عراقی که می گفت: ایرانی ایرانی. به یکباره بارانی از گلوله مانند چند شب قبل به سوی ما شلیک شد. من پشت تخته سنگی با ارتفاعی حدود 50 سانت خوابیده بودم و وقتی گلوله ها به سنگ برخورد می کرد با صدای منحصر به فردی کمانه می کرد و تکه های سنگ به سر و صورتم برخورد می کرد. قبل از این که پشت تخته سنگ بخوابم دیدم یکی از بچه ها هم آنجا خوابیده. بعد از چند ثانیه و زمانی که صورتم به جهت مخالف او بود بهش گفتم: عجب آتیشی دارن رومون می ریزن؟ اما جوابی نداد. آرام در همان تاریکی که هر چند ثانیه با منوری روشن می شد دستی به صورتش کشیدم و دیدم انگار پوستش خیلی خشک است. وقتی رویم را برگرداندم دیدم یکی از بچه هاست که در عملیات قبلی در آنجا شهید شده و 15 شبانه روز است در آنجا آرمیده. هنوز چشمانش باز بود و داشت با لبخند منو نگاه می کرد. شاید می گفت: دیوونه چرا اومدی؟ یا اینکه: خیلی خوش آمدی که به دنبالم آمدی. ازش جدا شدم تا با بچه های دسته، عراقی ها رو دور بزنیم.

فرمانده ما دستور حرکت در زیر آن آتش برای دور زدن عراقی ها را داد.

با این که سینه خیز می رفتیم اما چندتا از بچه ها در همان لحظات اولیه تیر خوردند ولی ما باز به راهمان ادامه دادیم و توانستیم خودمان را به پشت نیروهای دشمن برسانیم. در آنجا فقط سکوت کرده و خوابیده بودیم تا خودمان را برای درگیری بزرگ آماده کنیم.

ما حدود 5 نفر بودیم. البته 11 نفر بودیم که سینه خیز حرکت کردیم که شش نفر از ما در بین راه زخمی و یا شهید شدند.

5 نفر: من (تک تیرانداز) سعید تاجیک (تیربارچی) فرهادی (تیربارچی) و 2 نفر که هر دو افخمی بودند و با یکدیگر پسر عمو (یکی از خیابان های اختیاریه تهران به نام آنهاست)

در حالی که نیروهای ما از شمال و غرب قله، به آنها حمله کرده بودند و به شدت درگیری ادامه داشت اما در جهت مخالف در سکوت و اضطراب عمیقی فرو رفته بودیم.

برای یک لحظه منوری بر روی سرمان روشن شد و یک تیربارچی عراقی ضمن دیدن ما فریاد زد: ایرانی ایرانی و بعد به سوی ما رگبار گلوله هایش را روشن کرد. فرهادی کمی جلوتر از من در حالی که خوابیده بود با تیربارش شروع کرد به پاسخ دادن به آنها و من هم که 2 متر پائین پای فرهادی بودم کمی خودم را کشیدم بالا تا با یک گردش به چپ دید بهتری نسبت به عراقی ها پیدا کنم و در یک خط آتش با فرهادی قرار بگیرم. اما به محض این که زیر پای فرهادی قرار گرفتم یکباره صدای تیربارش قطع شد و دیدم پای خود را به زمین می کشد. سریع خودم را کمی بالا کشیدم تا ببینم چه شده. فرهادی در سکوتی سنگین سرش را کنار تیربارش به زمین گذاشته بود و خون از جمجمه اش فوران می کرد و در حال جان دادن بود.

تیربارچی دشمن که فرهادی را بهشتی کرده بود مرا هم دید و شروع به تیراندازی کرد. من هرچی سنگ و شن بود از اطراف جمع می کردم و با دست جلوی سرم قرار می دادم اما با برخورد گلوله ها، سنگ ها به هوا پرتاب می شد.

تا حال چنین تهدیدی را ندیده بودم. زمانی که تیربارچی عراقی نوار تیربارش را عوض می کرد خمپاره ای زیر پایم منفجر شد و حاصل این انفجار شهادت هر دو پسر عموها (افخمی) در آغوش هم و به دنبال آن جاری شدن اشک ما بود. فقط من و سعید تاجیک زنده مانده بودیم. هوا بسیار سرد بود و در نوک قله باد شدید، سرما رو تشدید می کرد. در محلی که خمپاره منفجر شده بود و قاعدتا چون با من 2 متر فاصله داشت مرا باید تکه تکه می کرد اما از بد روزگار باز ماندم تا مصیبت های دیگری را تجربه کنم. عقب عقب خودم رو به سمت چاله حاصل از انفجار که حدود 1.5 متر قطر داشت رساندم. تعدادی از ترکشها در دیواره گودال فرو رفته بودند و گرمای داخل گودال را مضاعف می کرد. وقتی داخل آن قرار گرفتم گرمای آن و جان پناه حاصل از گودال برایم حکم یک سونا خشک رو داشت که گرمای مطبوعی همراه با بوی مواد منفجره پرش کرده بود. چند دقیقه بعد سعید هم پرید داخل چاله و کف آن خوابیدیم. گلوله ها و ترکش حاصل از انفجار توپ و خمپاره ها از روی سرمان سفیرکشان رد می شد.

دقایقی بعد با صدای همهمه و الله اکبر بچه ها، نیروهای ما به نوک قله رسیدند و پرچم ایران در برفراز آن به اهتزاز درآمد. عراقی ها که بسیار ترسیده بودند مانند گله ای از بالای کوه بدون اینکه متوجه باشند، به سوی ما می دویدند و ما بدون کمترین صدائی منتظر نزدیک شدنشان بودیم. زمان انتقام فرا رسیده بود. انتقام برای چوپان. انتقام برای جوادی. انتقام برای فرهادی و ده ها نفر از دوستانمان.

معبری که از میان میدان مین بود که آنها (عراقی ها) باید عبور می کردند حدود 10 متر با گودالی که ما در آن بودیم فاصله داشت. سعید آرام تیربارش را در لبه گودال قرار داد و من هم کنارش. یکباره ستون وحشت زده عراقی درست روبروی لوله تیربار سعید قرار گرفتند و سعید با فشار ماشه صدها گلوله را به سویشان راهی کرد. گلوله ها از سمت چپ اصابت می کرد. با توجه به نزدیکی آنها تقریبا هیچ کس از زیر آتش تیربار سالم فرار نمی کرد. در همین حین نوار تیربار سعید تمام شد و زمانی که درحال تعویض نوار تیربار بود من دیدم تعدادی از عراقی ها در حال عبور هستند. نارنجکم را از کمر باز کردم و ضامنش را کشیدم و میان ستون عراقی ها پرتاب کردم و در همان حین به سعید گفتم: نارنجک انداختم. خوابیدیم کف گودال چون به واسطه نزدیکی، خودمان هم امکان داشت ترکش بخوریم. بعد از انفجار اول، نارنجک دوم را هم پرتاب کردم و وقتی نگاه کردم تا 20 متری کسی دیده نمی شد. مجددا تعدادی از نیروهای عراقی در حال سرازیر شدن بودند که باز سعید آنها را هم روی زمین ریخت و من هم چون تک تیرانداز بودم کسانی که به واسطه هول شدن در همان اطراف به صورت مجزا می دویدند را می زدم و تعداد زیادی از نیروهای دشمن به روی هم ریخته بودند. اینجا واقعا منورهای عراقی به دردمان خورد.

بعد از 20 دقیقه که قله فتح شد ما آن 100 متر باقیمانده را هم صعود کردیم و به بچه ها ملحق شدیم. شهید احمدی رادیو کوچکش را روشن کرده بود و صدای مارش پیروزی که حتما همه یادشان است حس غرور عجیبی به آدم دست می داد. همه خوشحال و خسته بودند. تعدادی از بچه ها شهدا و مجروحین را به عقب انتقال می دادند و ما برفراز قله مشغول حفاظت از آن.

حدود ساعت 1 یا 1.30 نیمه شب حمله عراقی ها با استفاده از آتش سنگین توپخانه و خمپاره آغاز شد. تا بتونن قله را از ما پس بگیرن. ما مرتب در حال دادن تلفات بودیم. قله 1904 درست مانند کله قند بود و سنگرها مانند خانه های شهر ماسوله.

من و تعدادی از بچه ها داخل کانالی که عرض 1 متر و عمق کمتر از یک متر داشت مستقر شدیم. من در دو طرف خودم 5 قبضه کلاشینکف و دو جعبه نارنجک گذاشته بودم و بقیه بچه ها در داخل سنگرها بودند.

به یکباره صدای هلهله عراقی ها برای ایجاد رعب و وحشت در تاریکی شب شنیده و حمله آنها آغاز. زمانی که منوری روشن شد دیدم صدها نفر در فاصله 150 متری و از سوی پائین به سمت ما در حال دویدن هستند. منتظر شدیم و وقتی کاملا نزدیک شدن به یکباره با تیربار و آر پی جی و نارنجک به سویشان آتش گشودیم. عراقی ها فوج فوج زمین می ریختند. لحظه ای عقب نشینی کردند و باز زیر آتش توپخانه به ما حمله (پاتک) کردند. چندتا از بچه ها ترکش خورده و همانجا به خیل دیگر دوستانشان شتافتند تا مرام دوستی را به رخ همه ما بکشند.

عراقی ها مجددا حمله کردند. حجم آتش آنها چنان زیاد بود که جرات بالا بردن سرمان را نداشتیم. من نیم نگاهی کردم دیدم صدها نفر نیروی عراقی در فاصله 15 متری کانال ما رسیده اند. با فریادی که برای کمک کشیدم تعدادی از بچه ها برای یاری به ما داخل کانال پریدند و باز ما به سوی آنها آتش گشودیم و باز آنها به زمین ریختند. من برای اینکه به بچه ها کمک بیشتری کنم از داخل جعبه دو قبضه نارنجک را در آوردم و به سوی آنها پرتاب کردم. با صدای انفجار نفرات اول به سوی آسمان پرتاب شدند و وقتی مقاومت بچه ها رو دیدند باز به یکباره دست به عقب نشینی زدند. در حال عقب نشینی تا آنجا که اسلحه های ما برد داشت آنها را از پشت می زدیم. وقتی منور آخری در هوا روشن شد جنازه آنها در همه جا و گاهی بر روی هم در اطراف دیده می شد.

برای چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت و من از مهدی غفاری که درست در 1.5 متری من توی کانال نشسته بود پرسیدم: مهدی به نظرت اذان صبح شده؟ مهدی در حالی که سرش را پانسمان کرده بود (مهدی در مرحله قبلی یه ترکش کوچیک به سرش خورده بود و رفته بود تهران اما از بیمارستان فرار کرده بود و باز به جبهه برگشته بود) گفت: نه فکر نمی کنم.



خدای من دیگر چیزی نفهمیدم موقعی که به خودم آمدم فقط صدای فریاد و ناله خودم را می شنیدم. فکر کردم دستم از کتف راست کنده شده. موج مرا از کانال بلند کرده بود و با سینه کوبیده بود زمین و دست راستم زیر بدنم گیر کرده بود. لحظاتی بعد نمی دونم طاهری از کجا پیداش شد و پرید تو کانال تا کمکم کنه. طاهری مرتب تکرار می کرد رضا چیزی نشده و دستم که زیرم مانده بود خیلی درد می کرد. طاهری با مهربانی می گفت: رضاجان بلند شو عراقی ها دارند می آیند. بلند شو اما من توانی نداشتم. با هر مصیبتی بود بلند شدم یک دفعه یاد مهدی غفاری افتادم برگشتم و نگاه کردم. مهدی به دیواره کانال تکیه داده بود و انگار سالهاست از فرط خستگی خوابیده، تمام صورت و گردنش که از کانال بیرون مانده بود سوراخ سوراخ شده بود و به علت پارگی حنجره با خرخر کردن و پاشیده شدن خون به بیرون، منظره رقت آوری را رقم زده بود.

طاهری چند متر بالاتر منو به یه سنگر برد و گفت رضاجان همین جا بمان تا برم امدادگر را بیارم. مثل بید می لرزیدم چون فشار خونم به شدت پائین اومده بود. چند دقیقه بعد طاهری با سجادی به سنگر آمدند و سجادی بادگیر و لباسم را با قیچی در ناحیه کتف راست پاره کرد و گازی را به روی زخمم گذارد. طاهری در همان حین، مرتب از سنگر به بیرون می پرید و رگبارش را به سوی عراقی می گرفت و باز به داخل سنگر می پرید و خشاب عوض می کرد.

سجادی گفت: رضاجان خیلی بچه ها مجروح شدن میرم کمکشان. به محض اینکه از سنگر خارج شد، حرارت و موج انفجار همراه با تکه های گوشت سوخته وارد سنگرمان شد. سجادی با اصابت گلوله آرپی جی به کمرش و انفجار آن تکه تکه شده و به سایر دوستان شهیدش ملحق شد. طاهری گفت: رضاجان. بلند شو بریم. با سماجت گفتم نه. نمی تونم. گفت عراقی ها خیلی نزدیک ما هستند بلند شو بریم. قبول کردم خیلی خون زیادی ازم رفته بود و رمقی نداشتم. به کتفم دو تا ترکش که یکیش باعث شکستگی آن شده بود خورده بود و اوضاع خوبی نداشتم.

دکمه های لباسم رو باز کردم و دست راستمو با دست چپ کردم تو پیراهنم تا زیاد آویزون نشه.

طاهری زیر کتفم رو گرفته بود و از سنگر خارج شدیم. هوا روشن شده بود. طاهری با یک دست شلیک و با دست دیگرش که دور کمر من حائل کرده بود کمکم می کرد.

کمی به سمت پائین رفتیم و دقیقا آخرین سنگر که نصرت اکبری معاون گردان، یکی از بچه ها که چشمش راستش بر اثر اصابت ترکش تخلیه شده بود، یکی از بچه ها که ترکشی به ران پای راستش خورده بود و دیگری که انگشتان دست چپش له شده بود و می گفت لای تیربار گیر کرده و آخرینش من بودم و طاهری و نیارکی که در بیرون آن موضع گرفته بودیم.

به عبارتی ما هفت نفر بودیم (البته اگه یادت باشه در ابتدا 350 نفر بودیم اما 7 نفر باقی مانده بودند) که 4 نفر آن زخمی و 3 نفر سالم بودند.

خدای من. انگار صحنه های یک فیلم جنگی بسیار خشن رو جلوت به نمایش گذاشته بودند.

ما همه سنگرها رو از دست داده بودیم و فقط یک سنگر مانده بود که ما در پشت آن موضوع گرفته بودیم، نه در داخل آن.

فاصله ما باهم به دو متر رسیده بود. عراقی ها مارو به شکل نعل اسب محاصره کرده بودند و از همه طرف شلیک می کردن. تنها راهی که برای ما مونده بود تا بتونیم از حلقه محاصره خارج بشیم قسمتی بود که هنوز باز بود و برای همین مارو به شکل نعل اسب محاصره کرده بودند. اما مشکل این بود که آن راه باز، هم مین گذاری شده بود. ساعت حدود 8 صبح بود و در روشنایی هوا مین های گوجه ای و سیم تله های مین والمرا 69 به خوبی دیده می شد. وقتی فکرش رو می کردیم که چگونه باید از این معبر که تنها راه نجاتمون بود عبور کنیم یأس تمام وجودمون رو پر می کرد.

درگیری شدیدی بین ما و آنها ادامه داشت. تعدادی از بچه ها در سینه کش کوه مقابل، شاهد درگیری ما بودند و عملا کاری از دستشان ساخته نبود و ما با ادامه درگیری باعث می شدیم آنها بدون مشکلی عقب نشینی کنند.

من و دیگر مجروحین به دیواره سنگر تکیه داده بودیم و 3 نفری که سالم بودن از ما محافظت می کردن. برای لحظه ای از کنار سنگر به سمت راست نگاه کردم دیدم یه عراقی به سرعت داره خودش رو به سنگر تیربار کالیبر 75 که به صورت عادی برای ساقط کردن هلیکوپتر ازش استفاده میشه داره نزدیک می کنه. هول شده بودم و بچه ها اصلا حواسشون به او نبود. دستی به کمرم زدم دیدم نارنجک ندارم. صدای انفجار و تیر ووو اون قدر زیاد بود که کسی صدای فریاد منو نمی شنید. باید خودم کاری می کردم. در زیر آتش دو طرف، وارد سنگری شدم که به دیواره اش تکیه داده بودیم و چون دست راستم کار نمی کرد با دست چپ یه جعبه نارنجک رو باز کردم خالی بود جعبه دوم رو باز کردم دیدم یه نارنجک توشه. اونو برداشتم و باز از سنگر دویدم بیرون و پشت دیوارش سنگر گرفتم. چون رگ های عصبی دست راستم قطع نشده بود نارنجک را گذاشتم کف دست راستم و با دست چپ ضامنش رو کشیدم و بعد دست چپم رو زیر دست راست گذاشتم و با فشار دست چپ نارنجک رو به سمت سنگر تیربار پرتاب کردم.

نارنجک در هوا چند پیچ زد و درست زیر لوله تیرباری قرار گرفت که دیگه سرباز عراقی پشت آن نشسته بود. وقتی نارنجک زیر لوله افتاد چند غلط زد و درست زیر صندلی آن قرار گرفت. دقیقا مثل فیلم های جنگی که بخشی از آن را اسلوموشن می کنن، شده بود. سرباز دشمن با دیدن نارنجک درست در زیر صندلی تیربار به من نگاهی کرد و دیدم چشمانش در حد انفجار و در حال پریدن از حدقه است. به عبارتی بزرگترین چشمی که تا به حال دیده بود و او هم مانند کسی که مرگ رو به چشم خود دیده باشد و شکست رو قبول کند دیگر جنبشی نکرد و با انفجار نارنجک و بعد چند ثانیه که دود و گردوغبار کنار رفت، تیربار به کناری پرتاب شده بود و از آن سرباز خبری نبود. اگر آن تیربار شروع به کار می کرد ابتدا سنگر ما را منهدم و سپس خودمان را سوراخ سوراخ می کرد.

دیگر ماندن جایز نبود. نصرت اکبری که در آن زمان معاون گردان هم بود گفت: بچه ها نارنجک هاتون رو آماده کنید و وقتی من صلوات فرستادم همه با هم به سوی آنها پرتاب می کنیم و در سایه همین انفجار و گرد و خاک حاصل از آن به داخل میدان مین بدوید. هرکه سالم ماند خبر را به دیگران برساند. اول آن بنده خدا که پایش ترکش خورده بود وارد میدان شد تا هم تعدادی از مین ها رو خنثی کند و هم از ما بیشتر فاصله بگیرد. بچه ها ابتدا با اسلحه هایشان شلیک می کردند. بعد همه به دیواره سنگر تکیه دادن و نارنجک هایشان را از ضامن خارج و با صلوات نصرت اکبری آنها را به سمت دشمنی که در فاصله 2 یا 3 متری ما بودند پرتاب کردند و با شنیده شدن صدای انفجار، به داخل میدان مین دویدیم.

در ابتدا خبری نبود اما وقتی چند ثانیه گذشت و عراقی ها متوجه ما شدند این بار همه با هم به سوی ما شلیک می کردند. تیرها چنان در زمین فرو می رفت و خاکها رو به سمت بالا پرتاب می کرد که انگار در حال سبقت از هم هستند. ما مثل قطاری که در سراشیبی قرار بگیره و دیگه نشه کنترلش کرد، شده بودیم. مین ها رو می دیدیم اما به واسطه شیب تند کوه و رگبار گلوله ها دیگر عملا کاری از دستمان بر نمی آمد و خودمان را به دست تقدیر سپرده بودیم و با دیدن مین ها ترس زیادی از انفجار مین و در بهترین شرایط قطع شدن پا بر ما مستولی شده بود.

حدود صد متر که از آنها دور شدیم و به شکر خدا هیچیک از بچه ها تیر هم نخورده بود. به یه دره کوچک که چشمه ای کوچک در داخل آن جاری بود و گیاهان پونه که به حداکثر رشد خود (حدود یک متر) رسیده بودند رسیدیم و خودمان را داخل آن پرتاب کردیم. عراقی ها هنوز ما رو می زدن و گاهی موشک های آرپی جی از بالای سرمان رد می شد. چند دقیقه ای بی حرکت ماندیم. لباسهایمان در آن سرمای صبحگاهی که با آب حاصل از چشمه خیس شده بود و سرمای بیشتری رو به ما تحمیل می کرد فشار رو سخت تر می کرد. من فشار خونم افتاده بود و به شدت می لرزیدم.

سینه خیز از داخل نهر آب به پائین رفتیم تا از زیر دید و تیر دشمن خارج بشیم.

سینه خیز برای من کمی سخت تر بود. چون دست راستم به علت شکستگی و درد عملا کارایی نداشت و فقط باید با دست چپ، خودم رو روی زمین می کشیدم. وقتی کمی دور شدیم و پائین تر آمدیم در بین راه عبدالهی رو دیدیم که در کنار برانکاردی که پرتو در آن خوابیده بود یکه و تنها در آن کوهستان بزرگ نشسته بود. وقتی به کنارشان رسیدیم. خیلی خوشحال شد. نصرت اکبری به عبدالهی (پرتو و عبدالهی هر دو بچه خیابان دریان نو واقع در ستارخان بودند) گفت بلند شو بریم. او گفت: پس پرتو چی؟ نصرت گفت: کاری نمی تونیم بکنیم. عبدالهی گفت یا من با پرتو با هم می آئیم و یا نمی آیم. نصرت گفت: عراقی ها با ما فاصله زیادی ندارند و در این کوهستان، تنها چه کار می خواهید بکنید؟ اما عبدالهی باز حرف خود را تکرار کرد.

در همون حین چند گلوله خمپاره کنارمان خورد و ما رو وادار کرد زودتر تصمیم بگیریم. قرار بر این شد که عبدالهی یه سمت برانکارد و سه نفر سالم دیگه طرفین دیگرش را بگیرن و راه بیافتیم. ساعت حدود 9 صبح بود و ما به سمت دره که در پائین کوه بود راهی شدیم. دو روز بود نخوابیده بودیم. گروه به سختی و کند راه می رفت. با صدای سوت هر خمپاره مجبور بودیم خودمون رو روی زمین بندازیم و هر بار که برانکارد پرتو به زمین برخورد می کرد از فشار درد صدای فریادش به هوا بلند می شد (فکر کنم ترکش به بیضه اش اصابت کرده بود) و این صدای فریاد تا پایان خاطره همش با ما همراه بود. وقتی به دره رسیدیم و خواستیم به سمت پائین تر برویم تا وارد دشت بشیم دیدیم تعدادی از تانک های دشمن ظاهرا منتظر ما هستند. تصمیم بر این شد از کوه روبرو بریم بالا و از پشت آن خودمون رو به نیروهای خودی برسونیم.

وقتی از دره به بلندای کوهی که باید از آن بالا می رفتیم نگاه کردم. یاس و نامیدی باز به سراغم آمد. البته اصولا ما انسانها همین جوری هستیم. وقتی از آن محاصره نجات پیدا کردیم، وقتی از میان هزاران گلوله و موشک و ترکش نجات پیدا کردیم و فقط محبت خدا رو با یه تشکر نصف و نیمه به جا بیاریم معلومه که زود خدا رو از یاد می بریم و وقتی که به مشکل بخوریم باز یادش می افتیم.

به قول آقای رضا صادقی که میگه:

قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین



با خودم گفتم: کی می خواد از این کوه بره بالا؟ نصرت گفت: باید از اینجا بریم بالا اما مشکل اینه که وقتی به کمرکش کوه برسیم، عراقی ها باز مارو از کوه روبرو خواهند دید و امکان شلیک داره. شیب کوه خیلی زیاده و کار سخت تر میشه و در آخر مشکل مجروحینه که باید گام به گام آنها راه بریم. تازه یه برانکارد هم داریم. خلاصه چون راه دیگری نداشتیم مجبور شدیم موضوع رو یه جوری بین هم حل و فصل کنیم. چون اگه راستش رو بخواهیم افرادی که سالم بودن به خاطر ما خیلی سختی می کشیدن و چون از اول قرارمون این بود که همدیگر رو تنها نزاریم پس با ذکر صلواتی به سمت بالا راه افتادیم. خیلی سخت بود. انرژی و خون زیادی از دست داده بودیم. دو روز بود نخوابیده بودیم و غذائی نخورده بودیم. سرخوردن های پیاپی حسابی عصبی و خسته مان کرده بود و باز توان زیادی از ما می گرفت و خیلی به کندی صعود می کردیم.

حدود 400 متر بالا رفته بودیم که عراقی ها ما رو از قله 1904 دیدند و به دنبال آن تعدادی زیادی خمپاره در بالاتر از ما منفجر شد. لحظات غمباری بود و به نظرم خیلی مظلوم شده بودیم (مردم در تهران و شهرها در پی زندگی و مسافرت وووو و ما ...). با انفجار خمپاره ها تعداد زیادی سنگ به سوی ما سرازیر و مثل بهمن و یا بهتر بگم مثل اینکه ما در سالن بولینگ بودیم و هدف توپ های بسیار بزرگ که در حال برخورد با ما بودند. اما با این تفاوت که ما از مقابل آن توپها (تخته سنگ ها اراده فرار و یا جابجائی رو داشتیم)

خلاصه به هر زحمتی که بود و با لطف خدا خودمان را بالای کوه رساندیم و در آنجا بود که خداوند قدرت و منت و محبتش را برای ما کامل نمود.



وقتی بالای کوه رسیدیم خیلی وحشت کردیم چون تا نیروهای خودی حدود 1 روز دیگر راه بود و آن هم در یک مسیر کوهستانی و جنگلی و باز غصه مان گرفته بود. خدایا با این زخم ها چه کار باید می کردیم؟ کمی از کوه به سمت پائین سرازیر شدیم و من یه دفعه در بین درختان بلوط یک آمبولانس دیدم. راننده اش با کمال خونسردی به ماشین تکیه داده بود و یک دستمال یزدی کوتاه دور گردنش بود و فکر کنم یه پارچه سبز دور مچ دست راستش گره زده بود و داشت به سیگارش پک می زد.

وقتی من با فریاد، بچه هایی که دیگر در حال تلوتلو خوردن بودند رو خبر کردم، هیچ کس نمی تونست به چشماش اعتماد کنه.

راننده تا ما رو دید به سمتمون دوید و هی الله اکبر می گفت. وقتی به ما رسید همه ما رو هی بغل می کرد و می بوسید.

نصرت به راننده گفت چطور شد خودت رو با این راه بد و سنگی و تنهائی به اینجا رسوندی؟

راننده گفت: (با لهجه لوطی منشی) ببین داش، من دیشب خواب دیدم هنوز چند نفر از بچه ها که زخمی هستند زنده موندن. صبح به هرکی گفتم قبول نکرد و گفت همه اومدن عقب و دیگه کسی زنده نمونده و عملا عملیات تموم شده. اما من گوش نکردم و اومدم بالا. اشک از چشمامون جاری شد.

شکر خدا

که هرچه طلب کردم از خدا

بر منتهای منت خویش کامروا شدم



راننده سریع در عقب آمبولانس رو باز کرد و ما هارو ریخت عقب و باقی بچه ها که سالم بودن از رکابش بالا رفتن و بعد از 1 ساعت پیچ و خم و بالا پائین پریدن رسیدیم به بچه های خودی و اونائی که اونجا بودن باز ما رو در آغوش کشیدن و به ما به عنوان تنها بازماندگان نبردی سخت نگاه می کردن که از 350 نفر فقط 9 نفر باقی مانده بودند که 5 نفر آن زخمی و 4 نفر سالم و مابقی ................

در آنجا ما رو بردن به یه اورژانس زیر زمینی و پانسمان مختصری کردن.

تعدادی سرباز عراقی هم که اسیر شده بودن در بین مجروحان دیده می شدند.



ما رو سوار آمبولانس کردن و چون باید از میان دشت قزلچه رد می شدیم و دیده بان های عراقی مارو می دیدن، راننده به سرعت گاز می داد و با انفجار هر گلوله در نزدیک ماشین و تغییر جهت ناگهانی آن، ما به طرف دیگر آمبولانس برخورد می کردیم و باز صدای داد و فریادمان بلند می شد. ساعت حدود 2 بعد از ظهر به مریوان و از آنجا به سروآباد و سپس در دل تاریکی شب و خوف از کمین نیروهای ضد انقلاب (کومله و دمکرات) به شهر سنندج رسیدیم و ما را به بیمارستان توحید سنندج (اگر نامش را درست گفته باشم) رساندند. تعداد مجروحین آن قدر زیاد بود که عمل های کاملا تخصصی روی بچه ها در راهرو و سالن مراجعین بیمارستان انجام می شد.

منو بردن بخش رادیوگرافی و عکس گرفتن و مشکل این بود دکتری نبود که عکسم رو ببینه. با همان حال زار تا صبح در راهرو نشستم. ساعت 2 بعدازظهر ما رو بردن فرودگاه سنندج و ساعت 5 بعد از ظهر با هواپیمای C130 پرواز کردیم. از روزی که برای عملیات رفته بودیم و بعد زخمی شدیم و بعد با مصیبت آمدیم عقب و تا آن موقع که سنندج بودیم یادم نمی آید که سرمی و یا یک تکه نان خورده باشم.

در هواپیما برانکاردها رو در 4 طبقه به وسیله تسمه ای که سقف هواپیما آویزان بود در هوا معلق نگه داشته بودن. هواپیما پرواز کرد و من که بصورت دمر روی برانکارد افتاده بودم با اون سن کم فقط داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم و فقط صدای ناله مجروحین و موتور هواپیما شنیده می شد. بعد از چند دقیقه خوابم برد.

نمی دونم چقدر رو هوا بودیم اما یادمه با ورود یه هوای سرد به هواپیما از خواب بیدار شدم. همه جا تاریک بود و یک در بزرگ در انتهای هواپیما باز بود و لازم نبود بپرسیم کجا هستیم چون صدای لهجه غلیظ اصفهانی به خوبی شنیده می شد و آنها داشتند بچه ها رو تند تند تخلیه می کردن. یادش به خیر چه دوران سختی بود. تعدادی از مجروحین یا بهتر بگویم برادران همه ما قبل از فرود هواپیما بر روی آسمان، آسمانی شده بودند و رنگشان چون برف سفید شده بود و ما، رو سیاهان مانده بودیم.

بگذریم، برانکارد من و یک نفر دیگه رو در یه آمبولانس گذاشتن شاید حدود 50 تا آمبولانس بود. خیابون های شهر رو یکطرفه کرده بودند و آمبولانس ها آژیرکشان تعدادی از ما رو به بیمارستان امید اصفهان رسوندند (این بیمارستان در خصوص بیماران سرطانی فعالیت داشت اما به خاطر نبود جا و پر بودن بیمارستانها به اینجا آمده بودیم) در حیاط بیمارستان تعدادی از بیمارانی که هیچ مو و رنگ در چهره نداشتند برای استقبال ما آمده بودند و به شدت اشک می ریختن. با باز شدن در هر آمبولانسی زن و مرد و کودک سرطانی به دیدن ما می آمدن و خوش آمد می گفتن. من خودم به خاطر درد آنها و محبتشان اشک می ریختم.

شب نماینده بنیاد اومد و گفت تلفن هایتان را اعلام تا به خانواده ها اطلاع دهیم. اولش قبول نکردم اما با اصرار شماره رو دادم و اون برایم تلفن رو گرفت و گذاشت کنار گوشم. صدامو کلی درست کردم تا مادرم صدای ضعف منو در مکالمات متوجه نشه. بخوانید خودتان متوجه خواهید شد. الو: مامان منم رضا؟ مامان: سلام رضاجان کجائی؟ گفتم: اصفهان. گفت: اصفهان چه کار می کنی؟ گفتم عملیات تموم شده و با بچه ها اومدیم اصفهان رو ببینیم و بیائیم تهران. بدون مقدمه انگار که دستم رو خونده باشه گفت: زخمی شدی؟ جا خوردم و به تته پته افتادم گفتم: چطور؟ گفت: خواب دیدم ترکش خوردی و دست راستت قطع شده. دیگه نمی شد دروغ گفت. گفتم: اگه این جوری خواب دیدی دست راستم قطع نشده اما کتف راستم ترکش خورده.

صبح وقتی هنوز هوا تاریک بود دیدم دائی حمید و دامادمون و پدر بالای سرم ایستاده اند. چند روز بعد با هواپیما به تهران انتقال و در بیمارستان شرکت نفت بستری و تحت عمل جراحی قرار گرفتم و پس از یک ماه و نیم مرخص شدم و دست روزگار سرنوشتم را این چنین رقم زد تا در عملیات بدر (بعدی) شیمیائی شوم.

یاد همه دوستانی که در این نبرد با شجاعت جنگیدن و دم نزدند و خون خود را به ما و نسل های آینده هدیه نمودند تا در مقابل دشمنان سربلند زندگی کنیم گرامی باد.






نظرات   

#1 سعید سالم 1394-10-10 10:21
سلام خدمت آقا رضا و همگی بچه ها

آقا رضا خاطراتت خیلی تاثیرگذاره. بیشتر بنویس

سعید ازنوع سالمش


#2 رضا منادی 1394-10-10 10:21
سلام سعید جان
ممنون از محبتت
چشم بازم می نویسم
شاید ما هم سردار شدیم
سر + دار


 #3 داود سالم 1394-10-10 10:22
سلام خدمت آقا رضا
خاطره دقیقی بود و آدم را با داستان همراه می کرد و در سختی های آن بدن به تلاطم می افتاد

خدا را شکر که آشنایی با شما را نصیب ما نمود و بالعکس

به علت موفقیت در بخش کوهنوردی عملیات اشاره شده و نشان دادن شایستگی ها و لیاقت های خود، بابا ما شما را به عنوان رئیس گروه کوهنوردی مسجد امام عصر (عج) نازی آباد قبول می نماییم

خدا نگهدار تمامی جانبازان و سالم ها


 #4 مهدی امن زاده 1394-10-10 10:24
سلام خدمت دوستان و آقا رضا (علی کفاش)
از کامنت طنزآمیز آقا داود که بگذریم انصافاً خاطره تأثیرگذاری بود. برخی از قسمت هاش من رو یاد عملیات نصر 7 انداخت که یه دسته از بچه ها مأمور شدند از پشت ارتفاع دوپازا سر عراقی ها رو گرم کنند تا بچه ها بتونند از جلو حمله کنند. سید امیر حسنی و امیر افشارنیا هم توی اون دسته بودند و وقتی از پشت حمله می کنند هر دوتاشون مجروح می شن. سید امیر توی همون عملیات، دویست سیصد تا ترکش (حداقل) می خوره. هنوز هم بعضی از ترکش ها اذیتش می کنه. یادمه وقتی با عراقی ها مواجه شدیم چون اونا بالای ارتفاع بودن کاملا ما رو زیر آتیش گرفته بودند و این خاطراتی که آقا رضا در مورد پناه گرفتن پشت خس و خاشاک و پاره سنگ گفت عینا اونجا برامون اتفاق افتاده بود. خیلی از بچه ها اون شب شهید شدند اما خوشبختانه ارتفاع دوپازا آزاد شد. بعد از عملیات هم، عصر همون روز برگشتیم عقب و خط رو به گروهان بهشتی تحویل دادیم. حسن رحیمی یکی دیگه از بچه های مسجد (برادر شهیدان رحیمی) توی اون گروهان بود و تعریف می کرد که فرداش عراقی ها آتیش سنگینی برای پس گرفتن دوپازا می ریزند و خوشبختانه نمی تونن کاری پیش ببرن.
البته خاطره آقا رضا به خصوص عبور از میدون مین و عقب نشینی تا ارتفاع روبرو خیلی وحشتناک بود.
البته اون آمبولانس که واقعا معجزه بود.
آقا رضا بازم بنویس
مهدی امن زاده


 #5 اسماعیل 1394-10-10 10:27
سلام
خاطره خیلی جالب و تأثرانگیزی بود. البته یه سری نقاط مبهم داشت که میشه بیشتر توضیحشون داد. مثلاً اینکه از اون 350 نفر کسی عقب نشینی نکرده بود؟ به نظرم نوشتن و ثبت این خاطرات لازمه. فکر می کنم متن این خاطره هم از مجموعه ای تایپ شده (فکر کنم همونی که گفته بودی خواهرت داره تهیه می کنه) اومده و اگه این طور باشه خیلی خوبه. حتی باید چاپ و منتشر بشه. از بچه های گردان شما فکر می کنم فقط احمد دهقان خاطراتش رو نوشته که در نوع خودش جالبه و البته بیشتر حول شلمچه است. حتی میشه بعد از نوشتن کلیات، رو جزییات بیشتر وقت گذاشت تا مجموعه خوبی مثل کتاب دا دربیاد. حداقل با این کار تاریخ برای بچه های یه محل، یه گردان و حتی یه بازه زمانی تا حد زیادی ثبت میشه. اگه در این مورد کاری مثلاً مرتب سازی و اصلاح و چیدمان تاریخی داشتی ما هم می تونیم انجام بدیم. به نظرم از اول انقلاب یا جنگ یا هر جای دیگه ای که خوب یادته شروع کن و کلیاتش رو بنویس و بعد، از اول برگرد و جزئیاتش رو پر کن. ارزشش رو داره و می تونه از خاطرات بقیه مثل سید رضا یا بقیه هم استفاده کنی.
اما چیزی که ورای همه این خاطراته فلسفه به وجود اومدن اونهاست. از روحیه حماسی که بگذریم، مطمئناً خودت با دید وسیعی که الآن داری تأیید می کنی که خیلی از شعارها، تصمیم ها و واکنش های اون موقع حاصل عدم شناخت دنیای اطراف (مثلاً اینکه راه قدس از کربلا می گذره و ...) و عدم شناخت توانایی ها و اهداف عملی بوده چنانکه گاهی اوقات حس بر عقل تفوق پیدا کرده. جون هر کدوم از این آدمها کلی ارزش داشته و هنوز هم برای من سواله که چطور فرمانده ها با احتمال 10 درصد موفقیت هم چنین طرح هایی رو می دادند. حتماً می گید که چاره ای نبوده و اینکه نیرو نبوده، تجهیرات نبوده و اون بندگان خدا هم تقصیری نداشتند. همه اینها درسته اما چرا ما که این همه به ضعف ها احاطه داشتیم جون آدمها رو به جای جنگ افزار و پشتیبانی استفاده می کردیم و به هیچ کسی هم پاسخگو نبودیم؟ تازه بعد از قطعنامه هم بعضی ها اعتقاد دارند که برخی جام زهر رو به امام دادند و الا ما هنوز پای کار بودیم. آخه لجاجت تا چه حد؟ تازه بیست و چند سال بعد از جنگ هم برخی اجازه نمی دن کسی نقدشان کنه شاید کاستی های افراد معلوم بشه که مثلاً یکی دستور بی ربط داده و یا ... . نمی خوام حکم بدم اما به نظرم باز کردن فضا به نفع اکثریت جامعه باشه به جز اون هایی که به قول رمان قلعه حیوانات از بقیه برابرترند.
نمی دونم چرا هر موقع این جور خاطره ها رو می خونم ناخودآگاه خودم رو جای اون عراقی های بدبخت هم می زارم و اینکه دو تا ملتی که بیشترین نزدیکی مذهبی و اعتقادی رو داشتن این جوری همدیگر رو قلع و قمع می کردن. جالبه که هم اون دیوانه بعثی به آمریکایی ها می گفت خائن و هم ما؛ غافل از اینکه هر دو مون نعل وارو خورده بودیم.
به هرحال این خاطرات بخشی از اون پازل بزرگه که شاید روزی بشه کلش رو با هم تحلیل کرد. ادامه بده.


 #6 رضا منادی 1394-10-10 10:33
سلام خدمت اسی (اسماعیل)
در ابتدا باید بگم هنوز این نوشته حاصل کار خودمه و موافقت نکردم خواهرم روی آن کاری کنه تا کامل بشه.
در خصوص اینکه آیا تعدادی تونستن از این مهلکه جون سالم به در ببرن باید چند موضوع رو بیشتر توضیح بدم:
برای رسیدن به مواضع دشمن ما حدود یک روز راه طی کردیم اونم با بلدچی کرد عراقی و نیروهای زبده و اگر کسی می خواست شخصا دست به عقب نشینی بزنه کار دشواری بوده. چون مسیر باید در محل هائی انتخاب بشه که: در بین جنگل های بلند بلوط گم نشه. در بین راه، گیر اشرار مانند کومله و دمکرات نیافته. در بین راه با میدان های متعدد مین برخورد نکنه که راه گریزی نبود و ما یکبار در بین آن گیر افتاده بودیم. آنقدر به خودش اعتماد داشته باشه که به هیچ یک از این مشکلات نخوره چون در کمترین مشکل، ممکنه کسی نمی تونست بهش کمک کنه چون تنها بود و کسی از موقعیت او خبر نداشت.
ما در خاک دشمن بودیم نه در ایران
ضمنا وقتی گردان به عقب میاد در موقعیت قبلی خودش قرار می گرفت و وقتی می دیدی تنهائی، از تلفات آگاه می شدی
در خصوص ریز قضایا باید به عرض برسونم
این کار برایم کمی سخته چون فشار عصبی زیادی بهم وارد می کنه
در خصوص سوال هادی که چطور یادم مونده
این عملیات ها و ووو مثل روز تولد یا خاطره ای شگفت انگیزه که اصلا از یاد آدم نمیره و من تا حال هزاران بار اون رو مرور کردم
یادم میاد یه روز همین چندسال پیش تو بیابان بودم. یه هواپیمای نظامی با سرعت از بالای سرمان رد شد و من ناخواد آگاه نشستم و سرم رو گرفتم. همه تعجب کردند. اما اگه می دونستند بمبارانی که در سال 66 در ماووت عراق شدیم و صدها بمب خوشه ای چطور مرگ رو برای تعدادی به ارمغان و برای من جلوی چشمم آورد، حتما آنها هم این گونه می شدند.


 #7 اسماعیل سالم 1394-10-10 10:36
سلام
والفجر 8 رو نیومدی؟
مخلص
اسماعیل


 #8 رضا منادی 1394-10-10 10:38
سلام اسی جان
شاید باور نکنی
اما نوشتن یه خاطره کاملا سخت و گاهی بی رحمه و به انسان فشار عصبی زیادی وارد میکنه
گاهی وقتا اصلا یادم میره دارم خاطره می نویسم
اشک می ریزم
می خندم
چشمام می سوزه
خسته میشم
حسرت می خورم
جدا این نوع خاطره نویسی برام سخته
مثلا خاطره حاجی غلامی
http://www.koohvar.ir/ganjineh/memories/297-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C


 #9 رضا منادی 1394-10-15 15:46
خدمت همه دوستان سلام
اسماعیل عزیز باید بگم واقعا من نویسنده نیستم و فقط خواستم خاطراتم را بنویسم و دست به قلم شدم. در خصوص ریز موارد نیاز به یک ویرایشگر دارم تا جزییات رو سوال کنه و منم بیشتر توضیح بدم. در خصوص علت ادامه جنگ و ... باید بگم اون زمان همه، فقط و فقط به حرف امام گوش می کردند و بس و ما هم مستثنی نبودیم.
از ابراز محبت داود و مهدی امن ممنونم و بازم میگم من تلاش کردم هرچی را که به ذهنم خطور میکنه بنویسم. ممنون
94/10/15

 

 

دیدگاه‌ها   

0 # مسعود قاآنی 1399-10-01 20:44
آقا رضا سلام. ممنون از خاطرات قشنگ و غمگینی که گفتی. من اشک ریختم چون خودم سال 68 سرباز بودم در مریوان قوچ سلطان. امیدوارم همیشه سلامت باشی عزیزم. کاش منم یک بار دیگر می شد قوچ سلطانو کله قندی رو دوباره ببینم.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید