یادبود عملیات کربلای 5


دی 1365



نوشته شده توسط "رضا منادی"



همانطور که در خاطره قبلی خواندید و مقداری از منطقه عملیاتی کربلای 5 آگاه شدید می خوام براتون به مرور از حوادث و رخدادهای قبل تا زمان شروع و بعد از عملیات رو توضیح بدم.

همانطور که یادتونه عملیات در تاریخ 19 دی ماه 65 آغاز شد.

در ابتدای آذر همان سال خبر آغاز بزرگ ترین نبرد ایران در طول تاریخ رو به ما دادن که باید خودمون رو آماده می کردیم. من در اون موقع فرمانده گروهان تانک بودم.

با بچه ها جلسه ای گذاشتیم و قرار شد هر کار در خصوص آماده سازی هست رو انجام بدیم که شامل:

    تعمیر احتمالی تانک ها
    تحویل مهمات لازم
    شستن و تمیز کردن تانکها
    سرویس تانکها
    آموزش بیشتر به نیروها

بچه با ذوق و غرور به سرعت مشغول شدند. یکی از تانکهای ما نیاز به تعمیرات داشت که آن را به تعمیرگاه انتقال دادیم. درخواست مهمات به مقدار لازم کردیم که به سرعت تحویل و تعدادی از آنها برای آزمایش توپ و تیربار تانک و دقت در هدف گیری مصرف شد.

تانکها رو به رودخانه ای که در پشت پادگان معروف (دوکوهه) بود می بردیم و با تاید و ابر و آب می افتادیم به جونشون و از داخل گرفته تا خارجش رو می شستیم و تمیز می کردیم. درسته که تانک در اولین حرکت خودش در مسیرهای خاکی زود کثیف می شد اما با توجه به اینکه محیط داخلی تانک در زمان عملیات ها مانند خانه نیروها بود ما سعی می کردیم همیشه تمیز باشه. چون باید هم توش می خوابیدیم هم می جنگیدیم و هم غذا می خوردیم.

مراحل سرویس هم که مثل ماشین بود و باید روغن عوض می کردیم یا تعویض فیلتر و یا احتمالا تعویض قطعات.

بچه هائی که سوالی داشتن از هم می پرسیدن و به هم یاد می دادند.

تا اون موقع من از شلغم خوشم نمی آمد. یه روز یکی از بچه ها گفت با توجه به اینکه هوا خنکه و ما از صبح روی تانکها داریم کار می کنیم بهتره شلغم برای خودمون درست کنیم. من کمی مخالفت کردم چون جدا از بوش خوشم نمی آمد اما خلاصه تصمیم جمعی بود و وقتی با تویوتا می خواستم برم اندیمشک به من گفتن کمی شلغم بخرم. منم کم نذاشتمو یک کیسه گرفتم و براشون آوردم. شب شلغمارو شستن و روی چراغ علاءالدینی که داشتیم گذاشتن تا صبح زود بخورن. اون موقع ها ما تو چادر زندگی می کردیم.

خلاصه صبح زود بلند شدیم و بعد از نماز شلغم های مبارکو مثل کسی که می خواستن وسط یه جمع عریانش کنند رو تو دستاشون گرفتن و شروع کردن به پوست کندن. پوست سفید و لطیفی داشت اما از بوش نپرسید که خیلی جالب نبود. خلاصه روز اول با اکراه خوردم. روز دوم یکی از بچه ها گفت با نمک بخور بهتره. با نمک خوردم. نه مزه اش بد نبود.

خلاصه سر مبارک رو درد نیارم روز سوم دیدم اگه دیر بجنبم بهم نمی رسه. به رضا صفری و محسن فکور گفتم صبح قبل از اینکه کسی از خواب بیدار شه، یه قابلمه برمی داریم و می بریم تو تانک و راحت همه رو می خوریم و هم کار می کنیم.

صبح پاورچین زدیم به خط شلغم های عزیز و با یه عملیات برق آسا ضمن ربودن آنها خودمان رو به تانک رسوندیم و پریدیم توش. داشتیم برای خودمون اون گروگان های بی نوا رو می خوردیم و آواز می خوندیم و کار می کردیم که دیدم صداهای مشکوک میاد. نگو بچه از موضوع بو برده بودن و دسته جمعی مثل گروه شعبان بی مخ میامدن سمت ما. سریع موضع دفاعی گرفتیم و درهای تانک که از نوع بی تی آر 50 بود را از داخل قفل کردیم. نیروهای شعبان پریدن رو تانک و وقتی با در بسته مواجه شدن مارو مورد عنایت خاصه قرار دادن و ما هم چون دیگه سیر شده بودیم اسرا رو آزاد کردیم و قابلمه رو به آن سپاه تا دندان مسلح دادیم. یادش بخیر آن شب از بچه ها برای این عمل شنیع، یه کتک مفصل به روش جشن پتو خوردیم.

چند روز بعد تانکی که برای تعمیر داده بودیم رو آوردند و من برای اینکه ببینم برجکش درست کار می کنه وارد اون شدم و یکی از بچه برای چک موتورها وارد کابین راننده شد.

برجک، به بخش بالائی تانک می گویند که توپ و تیربار و یک تیربار نیمه سنگین و بی سیم و تلسکوپ و مهمات در آن بخش قرار دارد.

وقتی از بالای تانک وارد شدم و روی صندلی نشسته بودم و از محل تلسکوپ بیرون رو نگاه می کردم. یه دستم به تلسکوپ و دست چپم رو برده بودم بالای سرم و کنار در دهلیز ورودی تانک گذاشته بودم و در تانک رو به صورت عمودی یا همون رو به بالا باز گذاشته بودم تا هوا در داخل تانک جریان داشته باشه.

چشتون روز بعد نبینه یه دفعه دیدم چشمام سیاهی میره و تمام بدنم آتیش گرفت. نگو یکی از بچه ها که موتور تانک رو برای آزمایش روشن کرده بود اون رو تو دنده گذاشته و با یه نیم کلاج دادن، یه شوک به تانک وارد شده بود و در تانک بسته شده بود و انگشتان دست چپم لای اون گیر کرده بود. با این تفاوت که در تانک 80 کیلو وزن داره (مثل در گاو صندوق) و چون یکباره افتاده بود، دست من لای لولا بود .......

از زور درد نمی تونستم در رو به سمت بالا باز کنم و از دیدن انگشتام وحشت داشتم. هر چی هم داد می زدم، راننده به علت صدای زیاد موتور، صدای منو نمی شنید و با هر بار حرکت تانک، درد بیشتری در وجودم می دوید. با هزار بدبختی و با فشار سرم، درو دادم بالا و انگشتامو کشیدم بیرون.

اصلا خون نمی آمد اما کاملا له شده بودن. فشار در تانک، گوشت روی انگشتامو از بالای بند اول جمع کرده بود و با ناخنها کنده بود و لای در گیر کرده بودن. خدا می دونه چه حالی داشتم. از تانک خارج شدم و با فریاد من یکی از بچه ها که با موتور رد می شد صدامو شنید و وقتی نزدیک تانک شد و گفت چی شده؟ اومدم بپرم پائین فشار مبارکمون زودتر افتاد پائین و به دنبالش از اون بالا مثل سربازی که از روی اسب به زمین بیفته سرنگون شدم و دیگه اوضاع بدتر شد. سریع آمبولانس رو آوردن و منو بردن بیمارستان شهید کلانتری در اندیمشک و با یه عکس مشخص شد یکی از انگشتانم شکسته و باید پانسمان بشه وووو

با حال زار منو برگردوندن پادگان. سه شب از درد نمی خوابیدم و بچه ها از صدای ناله های من کلافه شده بودن و طفلکی ها مرتب ماساژم می دادند. مصیبت این بود که چطور می شود دستشوئی رفت؟ شلوارهای نظامی به جای زیپ، دکمه داره و حالا با دسته پانسمان شده چطور می شد فانوسقه (کمربند نظامی) رو باز کرد و بعد دکمه و ......

هر بار یکی از بچه منو تا جلو درب سرویس بهداشتی اسکورت می کرد و اونجا همه چی رو باز می کرد و من با دست راست شلوارم رو نگه می داشتم و ....

وقتی میامدم بیرون دوباره داستان مثل فیلمی که به عقب بره تکرار می شد و این موضوع ادامه داشت و البته دیگه پانسمان نمی کردم و ناخن هام در حال در آمدن مجدد بود که در تاریخ 65/10/19 با تلفن خبر دادن همین امروز باید به سوی جاده اهواز - خرمشهر حرکت کنیم. آه که چه خبر هیجان آوری بود. بعد از گذشت شش ماه از عملیات کربلای یک که به آزادی مهران ختم شده بود هنوز عملیاتی نکرده بودیم.

بچه ها تو تانکهایشان آب و مواد غذائی مثل نان و کنسرو و کمپوت و آجیل و چاقو و لیوان و بشقاب و آب لیمو و مقداری سیر و پیاز و .... می بردن و من مرتب تکرار می کردم طوری مواد غذائی و تجهیزات بردارید که تا چند روز چیزی نیاز نداشته باشید. ساعاتی بعد با ورود کمرشکن ها موضوع رنگ جدی تری به خودش گرفت (کمرشکن تریلرهای حمل تجهیزات سنگین هستند که تانکها را بر روی آن سوار می کنند) و چون سوار کردن تانک بر روی کمرشکن به کسی نیاز دارد که قبلا این تجربه رو داشته باشد تا خودرو گران قیمت نظامی با وزن بیش از 40 تن رو از بالای کمرشکن به پائین نیاندازد.

مسئولیت این کار رو خودم به عهده گرفتم و تانکها را بار زدیم و با بچه هائی که باید می ماندند خداحافظی کردیم و از اندیمشک به سوی اهواز راهی شدیم و بعد از اهواز به در جاده اهواز خرمشهر وارد شدیم. در جاده جنب و جوشی عجیب دیده می شد. صدها دستگاه تانک بر روی کمرشکنها قرار گرفته بود. هزاران دستگاه کامیون و وانت بار، نیروها و تجهیزات رو به سوی خطوط مقدم جبهه انتقال می دادند و ما از فراز تانکها که با قرار گرفتن به روی کمرشکنها خیلی با ابهت تر شده بودند نظاره گر اطراف بودیم.

هوا تاریک شد و ما نزدیکی های خرمشهر به سمت راست تغییر جهت دادیم و وارد جاده شلمچه بصره شدیم و صد البته مرز ایران و عراق. دیگر صدای انفجارهای پیاپی و نور منورها دیده می شد و به اضطراب ما افزوده می شد. یکباره به منطقه ای رسیدیم به اندازه 10 تا زمین فوتبال. کمرشکنها وارد آن شدند و ما قبل از اینکه آنها بایستند تانکها را روشن می کردیم و با توقف آنها پل ها رو به روی زمین می انداختیم و سریع تانک ها رو می آوردیم پائین و پشت هم قرار می گرفتیم.

همون حین یکی از بچه ها آمد گفت یکی از تیپها تانکشان رو نتونستن خوب بیارن پائین و در حال سقوط از کمرشکنه. رابین هود بازیم گل کرد و حقیقتا دلم می سوخت به بچه ها و تانک صدمه برسه. بنابراین به بچه ها گفتم در گوشه ای آماده باشند و با عارف رفتیم سمت آنها. دیدم شنی های تانک به قول خودمون به یه مو بنده (شنی همان زنجیر تانک است) عارف رو فرستادم رفت روی سقف کابین راننده تریلر و با دست به من علامت می داد (البته با نور منورهای دشمن منطقه کاملا روشن بود) و من آهسته آهسته به صورت دنده عقب میامدم. چندین بار از تانک پیاده شدم و موقعیت خودم را چک کردم. در صورت سقوط به جز خسارت مادی، برای راننده نیز مرگ ناشی از شکستگی جمجه یا قطع نخاع به همراه دارد.

خلاصه آن تانک رو آوردم پائین و به سمت بچه های خودمان رفتیم. نیروهای گروهان ما شامل .......

فقط قبل از اینکه افراد رو نام ببرم اینو خاطر نشان می کنم، چون تقریبا همه ما در زمانی که عملیات نبود، مربی بودیم و در زمان عملیات در رشته تخصصی خودمون کار می کردیم بنابراین تخصص های بچه ها و مسئولیتشان در جنگ و آینده اشان را برایت می نویسم

نیروهای گروهان ما:

    عارف عظیمیان مربی اسلحه و توپچی پی ام پی - الان شرکت دارد
    رضا صفری مربی پی ام پی و راننده پی ام پی- سالهاست ازش خبری ندارم
    محسن فکور راننده تانک – در ورامین در یک کارخانه کار می کند
    مسعود بابابی مربی برجک تانک و توپچی – در پاساژ علاالدین فروشگاه دارد
    وحید فیضی مربی مخابرات و توپچی تانک – مهندس
    حسین بنکدار مربی پی ام پی و توپچی تانک - ناخدای کشتی
    امیر احمد جاوید تجریشی راننده خشایار یا همان بی تی آر50 - مغازه کابینت ام دی اف دارد
    حسین عاشوری مربی تانک و توپچی تانک – بازرس وزارت دارائی
    رضا سلطانی توپچی تانک – سالهاست ازش خبری ندارم
    حمید احمدی خواه مربی مخابرات و توپچی تانک – سالهاست ازش خبری ندارم
    داود ملکی توپچی تانک - در صدا و سیما مشغول است
    شهریار کمندی مربی تانک و راننده تانک - در همان عملیات تکه تکه شد و مزارش در روستای کمند در فیروزکوه است
    سید محمود سجادی راننده خشایار - در همان عملیات با اصابت ترکشی به سرش شهید و در کنار برادرش در قم مدفون گشت
    مسعود اقتصادی مربی برجک تانک و توپچی - در همان عملیات بر اثر ترکش خمپاره چشم راستش نابینا و الان قاضی می باشد
    حسن خرقانی کمک مربی موتوری تانک و راننده تانک - در همان عملیات دست راستش ترکش خورد و برای همیشه ناقص ماند و الان هم فکر می کنم به صدقه سری دولت بیکار است

 


راستی برای اینکه بهتر بتونید منطقه عملیاتی رو حس کنید توضیحاتی بدم:

تصور کن پرنده ای هستی و از آن بالا به زمین نگاه می کنی

منطقه شلمچه به این صورت بود.

زمینی کاملا مسطح که دشمن ابتدا جلوی مواضع خودش را به طول 2 کیلومتر آب بسته بود. این دریاچه عمقی حدود 1.30 متر داشت که در داخل آن ردیف های متعدد سیم خاردار داشت و بعد از خورشیدی ها و بعد از آن بشکه های انفجاری و بعد از دژی عظیم با ارتفاع 3 متر و عرض 8 متر که مانند سدی در میان آب بود و در پشت آن سنگرهای بسیار محکم با کانالی طولانی و انواع سلاح و در پشت آنها باز آب و سپس خشکی و بعد یگان های توپخانه وووو.

عمق دریاچه کم بود تا قایق های سنگین توانائی حرکت نداشته باشند و غواص ها نتوانند به خوبی عملیات کنند و چندین لایه سیم خاردار برای جلوگیری از حرکت غواص ها و قایق ها و خورشیدی ها که به شکل ستاره (*) ساخته می شدند. البته با میل گرد که در بتون استفاده می شود درست می شود و طول هر میلگرد حدود 1.30 متر بود. بعد بشکه های انفجاری که اگر نیروها به هر طریقی از موانع رد شدند از راه دور منفجر شوند و در آخر دژی با انواع سلاح و تیربار و موشک و خمپاره و وووو.

در پشت آنها مواضع چند لایه تانکها شامل: تی 55 – تی 59 – تی 62 – تی 72 و بی آم پی 1 و خمپاره شامل: انواع خمپاره 60 و 81 و 120 میلیمتری و آتشبار شامل: موشک های مینی کاتیوشا و کاتیوشا و بعد توپ 130 و 155 ووووو.



خلاصه ما نیروهایمان را در پشت خاکریزی جمع کرده بودیم و نیروهای ما به خط دشمن زده بودند و ما منتظر درست شدن راهی در میان آبها بودیم تا بتوانیم سریع به مواضع دشمن برسیم تا از نیروهای پیاده پشتیبانی کنیم.

حتما می دونید آن شب چه شبی بود؟ نه؟ من و عارف هر دو در یک روز و یک ماه و یک سال دنیا آمده بودیم و شب تولدمون بود. 2/ دی ماه/1345 آه که چه شبی بود. گلوله های خمپاره و توپ دور ما رو شخم زده بودن و ما در داخل تانک هامون داشتیم صحبت می کردیم. بچه می گفتن شرمنده. عراقی ها به جای شمع براتون منور و خمپاره می زنن زیاد ناراحت نشید زیاد فرقی نمی کنه. اون شب تا صبح زیر آتش بودیم و نتونستیم بخوابیم.

صبح آماده شدیم چون بچه های جهاد جاده ای رو در بین آبها زده بودند و 100 ها دستگاه کامیون مشغول خالی کردن سنگ و شن در داخل آب و باتلاق ها بودند و در همون حین لودرها و بولدزرها آنها را صاف می کردند. ما وقتی از روی جاده می رفتیم عمق فاجعه از موانع مشخص می شد. خلاصه بعد از مسافتی طولانی از روی جاده به روی دژ وارد شدیم. همونطور که گفته بودم چون دژ دارای ارتفاع بیشتری بود (مانند دیواره سدی کوتاه) ما هم وقتی از آن بالا حرکت می کردیم در دو طرفمان آب بود و مرتب بر اثر اصابت خمپاره در داخل آبها و انفجار حاصل از آن آب ده ها متر به سمت بالا مانند فواره ای پرقدرت پاشیده میشد و باز فرود می آمد اما در سطح آب صدها فواره دیده می شد. گلوله های موشک از کنارمان عبور می کرد و گاهی هم در کنارمان به زمین می خورد.

اما شاید باور نکنی ما خم به ابرومون نیاوردیم. حتی شاید یکبار هم خوف نکردیم. مسیر را داشتیم طی می کردیم که حسن خرقانی که اولین تانک بود ایستاد. گفتم چرا ایستادی گفت یه ماشین جلومه. از تانک اومدم بیرون دیدم یه آمبولانسه که سوخته و فقط اسکلتش مونده. با داد گفتم بزن بهش بیافته تو آب چون راه رو هم بند میاره اما اون می گفت ماله بیت الماله گفتم بزن بهش ستون ما ایستاده و ما رو می زنن. حسن راه افتاد اما با سختی از کنارش رد شد اما وقتی ما رسیدیم زدیم بهش و انداختیمش تو آب. در دو طرف دژ صحنه تاسف آوری بود. در سمتی که نیروهای ما حمله کرده بودند تعدادی از شهدا کنار دژ افتاده بودند و در جهت مخالف تعدای از عراقی ها در داخل سنگرهائی که منهدم شده بودن داخل کانالها یا داخل آبها افتاده بودند.

من همینطور داشتم به تانک حسن نگاه می کردم که دیدم سمت راست تانکش لحظه ای رفت بالا و آمد پائین. خیلی مضطرب شدم به حسن گفتم چی شده؟ با لهجه آذری گفت: هیچی بابا حلش کردم. وقتی ما به اون محل رسیدم دیدم یه آمبولانس که ظاهرا خراب شده بود و راه رو بسته بود در مسیر حسن آقا قرار می گیره و اونم از روش رد می شه. حسن دقیقا از وسط درب عقب آمبولانس از سمت راننده زده بود بهش و با تانکی که 40 تن وزن داشت از روش رد شده بود. اتاق آمبولانس با زمین هم سطح شده بود و موتورش در زمین نم آلود دژ تا انتها فرو رفته بود. با بیسیم بهش گفتم: حسن جان. چرا از روش رد شدی؟ گفت: خودت گفتی؟ گفتم بابا من قبلی رو گفتم. گفت: اوه من حواسم نبود.

دیگه کار از کار گذشته بود و بعد ما آنقدر طی مسیر کردیم تا آبها تمام شد بعد به سمت راست پیچیدیم که بهش می گفتند 5 ضلعی. بعد از طی مسافتی زیر آتش به مقری که برای ما در نظر گرفته شده بود وارد شدیم در بدو ورود داشتند جنازه تعداد زیادی از شهدا رو بار کامیون های غنیمتی می کردند. بچه های اصفهان بودند. من از تانک پیاده شدم و رفتم سنگرها رو دیدم و در بار زدن تعدادی از شهدا کمک کردم و بعد بچه ها رو وارد مقر کردیم. مقری که دور تا دورمان خاکریز بود و داخل آن ده ها سنگر بزرگ و کوچک اما محکم بود و در فاصله 50 متری مان چاله های بزرگ آب.

تانکها را پارک کردیم و بچه ها به سرعت وارد سنگرها شدند. عراقی هنوز تعدادی از وسایلشان را جا گذاشته بودند. در سنگری که ما در آن بودیم یک عدد کبوتر هم در کمال ناباوری دیده می شد که از خصوصیات این زبان بسته این بود که پرواز بلند نمی کرد و دوم اینکه با شنیدن صدای سوت خمپاره سرش را به پائین می آورد که البته چون من همیشه نسبت به غیر هم نوع مهربون بودم یه روز دادم وحید بردش در جاده اهواز رهایش کرد تا حیوان مثل ما زجر نکشد و دنبال سرنوشت خودش باشد.

داخل سنگرها به شدت نمور بود که مجبور شدیم از مشمع های بزرگ استفاده کنیم و لبه هایش را برای عدم ورود آب تا نیم متر بالاتر به دیواره سنگر میخ کنیم.

حاجی گلی و حاجی فلاح هم چند روز بعد آمدند و چون پیرمرد بودند امور تدارکات ما را انجام می دادند و انصافا کم نمی ذاشتند. حاجی فلاح پسرش هم در همین عملیات بود و به شهادت رسید که حاجی مجبور شد بره تهران (اهل مسجد جامع نارمک بودند)

ساعاتی بعد یارائی که فرمانده واحد آموزش بود و در عملیات، فرمانده بالاتر از من بود آمد دنبالم و گفت بریم به سمت پتروشیمی بصره برای شناسائی. چون بعد باید بچه ها رو ببریم آنجا. اسلحمو برداشتم و با شقاقی و یکی دو نفر دیگه پردیدیم تو یه جیپ ویلیز و با سرعت به سوی آنجا حرکت کردیم. در بین راه اجساد زیادی از عراقی ها دیده می شد که در اطراف به روی زمین ریخته بودند. در همون حین که شقاقی گاز می داد، یه خمپاره کنار جیپ ما به زمین خورد و من و اون بنده خدا که عقب و روبروی هم نشسته بودیم شاید بدترین و بهترین نوع خاطره برایمان محقق شد. اون یه ترکش کوچیک خورد به سرش و زخمی شد اما من چون درست پشتم لاستیک زاپاس جیپ بود ترکش به رینگ لاستیک خورد و کمونه کرد و رفت و اگر رینگ نبود قطعا قطع نخاع می شدم. تازه اگه دل روده ام نمی ریخت بیرون. خدا گفت: آقا رضا تو لیاقت نداری.

امروز 22 دی ماه 65 گروهان ما را از محور پتروشیمی بصره بعد از یک نبرد سخت و کمک به لشکر پنج نصر از استان خراسان به سوی نیروهای در محاصره عراقی در محور قرارگاه یازدهم عراق و کمک به بچه های لشکر 41 ثارالله متشکل از نیروهای استان های فارس و کرمان جابجا کردند. لوله های پتروشیمی به وضوح در 300 متری ما دیده می شد.
قبل از حرکت برای شناسایی به محور فوق رفتم و پس از موقعیت یابی نیروهای خودی و دشمن، برگشتیم و کمی برای بچه ها حرف زدیم و همون موقع حرکت کردیم و نیروهای گروهانم را برای پشتیبانی نیروهای پیاده به موقعیت جدید انتقال دادم.
تا عصر مشغول حفر سنگر، جمع آوری مهمات و آشنایی با نیروهای خودی زیر آتش منظم دشمن بر روی مواضع مان گذشت. برای نهار یادمه کباب همراه با سالاد آوردند که برایمان فوق العاده تعجب آور بود چون خط مقدم و کباب؟!!!

 

شنبه عصر 22 دی ماه 65

دم دمای غروب بود که به پشت خاکریز دو جداره رسیدیم و تانکها رو پارک کردیم. به بچه ها گفتم زودتر خودشون رو آماده کنند و اگر میخوان رفع حاجتی یا ... انجام بدن چون شبی سرد و سختی در پیش بود. شب به قدری زیر آتش بودیم که نفس در سینه هایمان حبس بود. بی ام پی ای که من در داخل آن با رضا صفری و محسن فکور بودم با 14 تن وزن، مثل گهواره ای بالا پائین می شد و هر آن در انتظار اصابت توپی و تکه تکه شدن بودیم. هرچی دعا بلد بودیم خواندیم.

با نزدیک شدن به تاریکی هوا شروع کردیم به حفر سنگر در مواضع جدیدمان. واهمه پاتک نیروهای عراقی می رفت چون در محاصره نیروهای ما بودند. زیر یک از تانکها، کانالی مانند چاله سرویس تعویض روغنی ها کندیم و یک دستگاه تانک تی 72 را رویش بردیم تا بچه ها در زیر آن استراحت کنند. تانک بعدی تانک ما بود که تصویرش را در زیر می بینید.

photo 2019 02 22 12 59 16

ذخیره سازی آب، مهمات، مواد غذایی و پتو انجام شد. هوا که تاریک شد، وحشت نیروهای دشمن از پیشروی نیروهای ایرانی باعث بمباران شدید مواضع ما شد. آتش توپخانه ای دشمن چنان سنگین بود که توانایی هرگونه عکس العملی را گرفته بود و گاها صدای ناله نیروهای زخمی که هر لحظه بر تعداشان افزوده می شد و انفجارهای پیاپی گیجمان کرده بود. سنگر نزدیک ما و یک دستگاه وانت تویوتا، منهدم شدند. موقع شام بچه ها در خودروی زرهی ما جمع شدند. در کف خودرو انواع کنسرو و آب داشتیم و پیاز غنیمتی. شام دورهمی آن هم زیر آتش و دود و خمپاره و غم دوری از خانواده و بی خبری ووو باعث می شد بچه ها روحیه بگیرن و کلی خندیدیم. بعد از شام در انواع مختلف ایستاده و نشسته، نماز خواندیم.
در اواخر شب به سختی آمبولانس یا هر وسیله نقلیه برای انتقال شهدا و مجروحان به عقب یافت می شد. باتوجه به آتش شدید دشمن دیگر تا صبح از مهمات و مواد غذایی و آب خبری نبود. بیسیم ها مرتب در حال انتقال اطلاعات بودند و این تنها وسیله ما از داشتن خبر از پشت مواضع خودمان بود
سلمان سلمان ابوذر
سلمان به گوشم


نیمه های شب به علت حجم آتش سنگین قرار شد نگهبان بگذاریم چون نیروهای پیاده به شدت در حال دادن تلفات بودند و باید خودمان آماده می بودیم. در لای خاک های خاکریز، چاله ای کندیم و به نوبت و دو نفر دو نفر به داخلش می رفتیم. آه خدای من چه شبی بود. با هر خمپاره ای، کیسه های خاکی که برای محافظت گذاشته بودیم از بالای خاکریز به سمت پائین سر می خورد و ما می پردیدیم و آنها را به سمت بالا می کشیدیم و باز با خمپاره ای دیگر باید از چاله مان که مرتب از دیواره هایش هم خاک به داخل می ریخت و ارتفاعش را کم می کرد با دست محافظت می کردیم و با پنجه خاکها را می کندیم و به بیرون می ریختیم. این داستان تا صبح ادامه داشت. موقع نماز صبح با تیمم من و رضا صفری بدون اینکه بدونیم قبله دقیقا کدام طرف است، در یک جای نیم متر در یک متر، اونم بدون سقف و به صورت نشسته نماز خواندیم.

صبح با طلوع آفتاب از حجم آتش دشمن کم شد و هوا گرم تر شد.

بعد من و شقاقی رفتیم برای شناسائی. در داخل کانالی که می دویدیم مرتب خمپاره می خورد و ما خودمان رو می انداختیم زمین. خلاصه آنقدر رفتیم تا کانال تمام شد و به جائی رسدیم که زمین کاملا صاف بود و کانالی در دل زمین کنده شده بود. به فرمانده محور توضیح دادیم برای چه آمده ایم و او با خوشحالی گفت به کمک ما نیاز فوری دارد چون نیروهای پیاده به شدت تحت فشار بودند و عراقی ها می خواستند پاتک کنند.

برای لحظاتی پشت خاکریزی که اون نزدیکی بود با شقاقی تکیه دادیم. از بس که دویده بودیم خیس عرق شده بودیم. در همون حین یه تویوتا اومد و همونطور در حال حرکت برامون غذا و هدایای مردمی رو پرتاب می کرد و می رفت جلو. به من و شقاقی که رسید دوتا نایلون پرت کرد. همان لحظه بر اثر ترکش خمپاره، سجادی شهید شد و مسعود اقتصادی نابینا و حسن خرقانی دستش معلول و بچه ها تا حدودی روحیه شون خراب شده بود. چاره نبود با رضا صفری پی ام پی و مهدی نامنی تانک رو برداشتم و رفتیم کنار کانالی که عراقی ها حفر کرده بودند. این کانال از کنار دژ شروع می شد و بعد از گذشتن از کنار پتروشیمی به سوی بصره ادامه داشت که البته تا دید ما به بعد گم می شد.

نیروهای ما ضمن به عقب راندن نیروهای عراقی، حدود 15 نفر از نیروهایمان موفق شده بودن وارد کانال بشن (1.50 ارتفاع و 1.20 عرض کانال بود) و تا 100 متر جلو برن و بعد با تعدادی کیسه شن راه کانال رو مسدود کنن تا مورد اصابت گلوله قرار نگیرند. اما از اون به بعد به خاطر پاتک های مکرر دشمن و تیراندازی تک تیراندازهای عراقی از روی تاسیسات پتروشیمی که شامل منبع های بزرگ و لوله های بلند که در پالایشگاه و یا هر تاسیساتی به این شکل وجود دارد به سوی بچه ها تیراندازی می کردن و متاسفانه بیشتر اونها از ناحیه سر مورد اصابت قرار می گرفتن چون پتروشیمی حدود 300 متر با ما فاصله نداشت.

وقتی با تانکها کنار کانال توقف کردیم دیدیم که نیروهای عراقی از راه دور به سرعت دارند خودشون رو از داخل کانال به مواضع ما نزدیک می کنند. منظره جالبی بود چراکه صدها نفر به صورت پشت سر همدیگه می دویدند که با توجه به عمق کانال، فقط کلاه خودهایشان معلوم بود که مانند یه صف بلند و در حال حرکت، لشگر لاک پشتها رو تداعی می کرد اما با سرعتی بیشتر.

نیروهای دشمن تا فاصله دویست متری ما نزدیک شدند اما انگار که ما رو نمی دیدند و یک دفعه هر دو تانک به سوی آنها شلیکهاشون رو آغاز کردند. عارف تند تند موشک ها رو در داخل لوله می گذاشت و شلیک می کرد. بعضی از موشکها از روی کانال رد می شد و با تصحیح هدف، موشک های بعدی به لبه کانال می خورد و با انفجار آن گرد و خاک عجیبی به پا می شد و بعد مهدی نامنی با توپ مستقیم تانک زد وسط ستون عراقی ها و اونها با موج انفجار با بی سیم و تجهیزاتشون به هوا بلند شدند.

من یه لحظه از پریسکوپ تانک نگاه کردم و دیدم تعدادی از عراقی ها از زیر آتش ما رد شدن و دارن خودشون رو به ما نزدیک می کنن. به سرعت در پی ام پی رو باز کردم و وقتی خواستم برم بیرون یارائی گفت کجا؟ گفتم عراقی ها دارن میان. میرم از روی تانک مهدی نامنی با تیربار دوشکا بزنمشون. گفت: لازم نکرده بشین سر جات می زننت گفتم نمیشه یه نگاه به بیرون بنداز؟ (یکی از نقاط ضعف تانک اینه که نیروهای پیاده بهش نزدیک بشن اونجوری به راحتی یه تانک از کار میافته. مثلا یه نارجک یا سنگ اگه بندازن تو لوله اش، وقتی شلیک بکنه گلوله تانک در لوله اش منفجر میشه یا حتی میشه جلو پریسکوپ ها رو گل مالی کرد تا نتونن به راحتی بیرون رو ببینن و ده ها آسیب دیگه) خلاصه در رو باز کردم و روی بی ام پی قرار گرفتم. تیرهای زیادی از روی سرم رد می شد. از روی پی ام پی پریدم رو تانک و رفتم پشت تیربارش و لوله تیربار رو گرفتم به سمت پائین و رگبار رو بستم روشون و کانال رو بسته بودم و تعدادی از آنها تیر خوردن.

بعد از لحظاتی دیدم باز تعدادی از عراقی ها دارن تو کانال میان اما چون دولا دولا میامدن نمی شد زدشون. بازم رابین هود بازیم گل کرد و از روی تانک پریدم رو بی ام پی و از اونجا پریدم تو کانال و پشت کیسه شنها مخفی شدم. هیچ سلاحی نداشتم. به پشت سرم نگاه کردم و دیدم چندتا بسیجی در فاصله 20 متری من از داخل سنگراشون دارن تو کانال که انتهاش من بودم رو سرک می کشن. با داد بهشون گفتم: یه آرپی جی و یه تیربار با مهمات می خوام. دو سه نفری دولا دولا اومدن و تجهیزات رو بهم دادن وقتی خواستن ازم جدا بشن بهشون گفتم: من اگه مهمات خواستم فقط بهم برسونید و کمک نمی خوام و اگه منو زدن شما عقب نشینی یا اگه دوست داشتین مقاومت کنین اما بدونید اگه عقب برید اونا مارو تو محاصره می گیرن.

وقتی بچه ها ازم جدا شدن سریع یه موشک گذاشتم تو آر پی جی و یه نوار تیربار 250 فشنگی رو گذاشتم تو تیربار.

آروم سرم رو آوردم بالا دیدم کسی تو کانال نیست یعنی کسی دیده نمی شد چون در فاصله 150 متری من کانال یه پیچ می خورد که باعث می شد انتهاش دیده نشه. اما از صدای تیربارهای تانک مهدی نامنی و عارف که درست در چند متری من در بالای کانال شلیک می کردن و از لوله توپشون که خیلی پائین اومده بود فهمیدم که عراقی ها خیلی به من نزدیک شدن. آرپی جی رو گذاشتم رو شونم و منتظر موندم. حدود 1 دقیقه بعد سرم رو گرفتم بالا دیدم عراقی ها تو کانال دارن به سمت من میان (بدون اینکه نگاه کنن که انتهای کانال با کیسه های خاک بسته شده) خودم رو آماده کردم و آیه ما رمیت اذ رمیت ..... رو خوندم و بلند شدم و موشک رو وسطشون شلیک کردم. خرج پشت موشک روشن بود و بعد با صدای انفجار داخل کانال گرد و خاک شد و من نشستم پشت کیسه ها و این بار تیربار رو برداشتم و درست وسط گرد و غبارها رو هدف گرفتم و دستمو گذاشتم رو ماشه و شاید حدود 100 تا گلوله زدم.

بعد از چند ثانیه با وزش باد، گرد و غبارها رفت کنار و دیدم تو کانال تعداد زیادی از عراقی ها ریختن زمین. یارائی یه دفعه درب دهلیز بی آم پی رو باز کرد و گفت: رضا بیا بالا عراقی ها دارن میان. گفتم من نمیام. گفت: بهت میگم بیا. گفتم نمیام و هی اصرار نکن بزار هم من بکارم برسم و هم خودتون. دیگه انگار بهش ثابت شده من به دستورش گوش نمیدم، ازم نامید شد و رفت داخل پی ام پی و شروع کردن به شلیک. عراقی ها هر لحظه فشارشون رو بیشتر می کردن و من هم با شلیک های مداوم نمی ذاشتم اونا از پیچ انتهای کانال رد بشن. به عبارتی کسی که در آخر کانال به عنوان اولین نفر بود جرات نمی کرد از پیچ به سمت من بیاد چون هر چند ثانیه یه موشک انتهای کانال منفجر می شد و بعدش من رگبار رو می بستم انتهای کانال و گلوله ها به دیواره کانال فرو می رفت و باز خاک بلند می شد و من از بچه هائی که عقب تر بودن درخواست ارسال مهمات می کردم و اونا هم مهمات رو می ریختن پشت سر من و باز می رفتن عقب.

یه بار که می خواستم دید بهتری نسبت به کانال داشته باشم با تمام قد بلند شدم و یه دفعه فکر کنم از بالای برجک ها و لوله های پتروشیمی یه گلوله زدن و همون موقع که خواستم بشینم گلوله خورد لبه کانال و خاک پاشید تو صورتم (این واقعه چند روز بعد یه بار دیگه تکرار شد) برای چند لحظه احساس کردم کور شدم و افتادم کف کانال. اما بعد از لحظاتی دیدم درد ندارم و آروم چشمم رو باز کردم دیدم دنیا همون دنیاست. خیلی خوشحال شدم.

خلاصه سرتون رو درد نیارم آنقدر عراقی ها رو زدیم که یا دیگه کسی زنده نمونده بود یا دیگه شکست رو قبول کرده بودند و عقب نشینی کردن، اما به شدت تلفات داده بودند. من از کانال پریدم بالا ولی هیچ چیزی نمی شنیدم و گیج شده بودم و علتش شلیک های پیاپی با آرپی جی بود. (اونائی که با آرپی جی شلیک کرده باشن می فهمن چی میگم) و بعد پریدم رو پی ام پی و از آنجا روی تانک مهدی نامنی و سرم رو از در دهلیز بالای تانک کردم تو و بهش گفتم مهدی حالا که عراقی ها عقب نشینی کردن نوبت عراقی هاست که به صورت دیده بان و یا تک تیرانداز روی لوله ها و مخازن نفتی مستقر شده بودند و باید انتقام بچه ها رو می گرفتیم. مهدی لوله رو داد بالا و شلیک کرد. اتفاقا اولین گلوله به دیواره مخزن خورد و یه سوراخ اساسی روش درست کرد و گلوله بعدی بالاتر زیر پای دیده بان ها خورد که باعث انهدام و پرت شدنشون شد. تعدادی از گلوله ها ضمن آسیب رسوندن به دیواره مخازن و از بین بردن پله های دواری شد که دور مخازن نصب بود و باعث شد عراقی ها روی مخازن بمانند و دیگه نه کسی بتونه بره بالا و نه کسی بیاد پائین.

اون روز خیلی خوب کار کردیم و ماموریتمون رو خوب انجام دادیم. البته اگه خدا راضی باشد و بعد وقتی خواستیم دور بزنیم نیروهای پیاده با تکون دادن دستشون تشکر می کردن. چون بدون دادن تلفات، تعداد زیادی از نیروهای دشمن رو زده بودیم. راستی تا یادم نرفته بهتون بگم من یه کلاش داشتم که تو عملیات مهران (کربلای یک) غنیمت گرفته بودم و برای خودش یه کیفی داشت. این کلاش از نوع تاشو و به قول معروف 5 میخ بود که از بهترین کلاش های موجود بود و همیشه به جای اسلحه، اونو با کیفش می انداختم رو شونه ام. وقتی اومدیم بریم به مقر خودمان، یه بسیجی شاید 14 یا 15 ساله اومد جلوم و گفت: اخوی اون کلاشت رو میدی به من و این اسلحه منو برداری؟ گفتم: بیا شازده این کلاش مال شما، اسلحه خودت هم برای خودت. خیلی خوشحال شد. وقتی اسلحه ام رو دادم یاد روزهای اولی افتادم که خودم 16 سال داشتم و حمل اسلحه ای که برام بزرگ بود افتادم که همیشه از حمل کردنش عاجز بودم و از این کاری که کردم خیلی راضی بودم.

ارادتمند همه دوستان

رضا منادی

 

 

دیدگاه‌ها   

0 # اسماعیل سالم 1397-12-03 13:34
سلام آقا رضا و ممنون بابت یادآوری این روزها. انشاءالله اجر اخروی این همه مجاهدت و از همه چیز گذشتن برای شما و همه شهدا و خانواده های منتظر بیش از پیش باشه، هرچند که خیلی از اونها چیزی از اجر دنیوی ندیدند و البته چشم داشتی هم نداشتند.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
0 # رضا منادی 1397-12-03 14:38
سلام و ممنون اسی جان. محبت داری. این چند روز عمرم هرگز فراموش نمیشه و هرسال این موقع حال و هوام عوض میشه. تازه، خاطرات مختصر و بدون بازگو کردن لحظات تلخ نوشته شده. گاهی دوست دارم برای دانش آموزان ووو خاطراتمو بگم که قسمت نمیشه و البته مدرسه آقا مهدی رجعتی فکر کنم دوبار رفتم.
فردا خاطره جالبی دارم. باید برم جایی تعریف کنم فقط برای اینکه بچه ها بخاطرشون بسپارند و احترام خانواده شهدا را داشته باشند
به ههر جهت ممنونتم اسی جان
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن
0 # فرهاد میرزاقلی 1397-12-03 14:50
آب هرگز نمی میرد.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید